زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
پنجشنبه 28 دی 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

بیست و هشتم دی ماه سالروز زمینی شدنم است، به اندازه‌ی ربع قرن زیستن در این دنیای فانی حال عجیبی دارد ... داشتم با خود فکر می کردم که خیلی وقت است به خودم فکر نکرده ام، کاش گذر زمان در دستانم بود تا از لحظات سخت به سرعت گذر می کردم، بیست و پنج سالگی شبیه به پنجشنبه است، آری پنجشنبه ای در ساعت پنج بعد از ظهر ... سنی که در آن از بحران های دوران نوجوانی گذشته ای و طرز فکر و شخصیت مستقلی پیدا کرده ای، فهمیده ام که نمی توانم همه را در کنار خود نگه داشته باشم و از خود راضی کنم ( در غیر این صورت دچار دورویی شده ام ). خودم می دانم و خدایم می داند که در طول این سال ها چگونه زندگی کرده ام، من خداوند را قبول دارم، نمی دانم خداوند هم مرا قبول دارد یا نه !!! خوشحالم از اینکه در زندگی چندین نفر تاثیرگذار بوده ام و کم و بیش کارهای مثبتی انجام داده ام، منکر لغزش ها و اشتباهاتم در طول زندگی نمی شوم، که خداوند ( ارحم الراحمین است ) ... مهمترین مسئله ای که در این روزها به خودم یادآوری می کنم این است، هر مشکلی هرچند سخت، هرچند دردناک، می گذرد ... روند زندگی بخاطر هیچ چیز و هیچ کس متوقف نمی شود. مثلا بهترین دوستان دوران کودکی با گذشت زمان به خاطره ها سپرده شدند و در سن بیست و پنج سالگی کاملا فراموش شده اند. آن نمره ای که در دوران دبیرستان کلی ناراحتم کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی برایم نداشت، زندگی همین است ... مشکلاتی که اکنون با آنها مواجه هستم تا یکسال آینده دیگر برایم اهمیتی ندارند، سعی می کنم سخت نگیرم و امیدوار باشم به آینده، شاید خاطره ی همه ی این سختی ها تا چند سال آینده برایم شیرین شود. شاید بیست و هشتم دی ماه سال بعد در یک کافه نشسته باشم، روبروی یک پنجره تازه، روبه روی یک آدم تازه، حرف های تازه بشنوم، حرف های تازه بزنم و شروع به تمرین عادت نکردن کنم، ادامه دهم جریان زندگی را ... می دانم چه هستم ولی نمی دانم چه خواهم شد ... یك سال دیگر گذشت ولی هنوز افكارم، عقایدم و سلایقم با كمترین تغییر دست نخورده بر جای خود باقی مانده اند، مثل نگاه کردن های همیشگی به آسمان در چهاردهمین روزهای ماه های قمری که (قرص ماه کامل) است، مثل قدم زدن با آهنگ های آرام در خیابان های بی روح شهر و ...

امیدوارم در چند سال آینده که به آرشیو دی ماه سال نود و شش سر می زنم، تمام لحظات این 25 سال كه خلاصه می شود در شادی، غم، تنهایی، سركشی، تلاطم، آرامش، خواستن، نخواستن و ... و ... مانند یك فیلم درام با نگاتیوهای فراوان از جلوی چشمانم رد شوند.

تشکر و قدردانی از همه ی دوستانی که به یادمان بودند ... 96/10/28


http://s8.picofile.com/file/8316898600/Twenty_Five.jpg






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 آذر 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

آخرین پنجشنبه پاییز بود، پاییز در آخرین روزهایش بغض کرده بود و بالاخره بارید تا مرهمی باشد برای نفس کشیدنمان، بوی یلدا را میشد از خیابان ها و جمع های خانوادگی فهمید، یلدایی به بلندای یک شب ،..

نمی دانم کی میخواهیم باور کنیم که این احوال پرسی ها، این به یادت هستم ها، و این دوستت دارم های مجازی راه حل خوبی نیست، در این روزهایی که دلتنگی حقیقی ترین درد بشر است، تکنولوژی هرچقدر هم پیشرفت کند آدمی برای تسکین دردهایش به یک جمع صمیمی، صحبت کردن و خندیدن نیاز دارد. زمانی بود که در ایام زندگی فرصتی برای خودمان می گذاشتیم، کمی فکر می کردیم به گذشته، به آینده، به خدا و ... حالا تلویزیون و شبکه های مجازی و دیگر رسانه ها و اشتغالات خودساخته فرصت فکر کردن را از ما گرفته اند. روابطمان با آدم های زندگیمان طوری شده که دلتنگ هم هستیم ولی در جمع حوصله ی همدیگر را نداریم، در جمع های خانوادگی به صورت انفرادی در گوشی هستیم. دنیای مجازی واقعا دنیای وانمود شده، وانمود می کنیم که خوشحالیم، غمگینیم ، عاشقیم، با سوادیم، لاکچریم، شاخیم، با کلاسیم و ...

زلزله ی تهران نشان داد که زندگی ما کوتاه تر از آن چیزی است که فکرش را می کنیم، قابل پیش بینی نیست، حتی برای یک روز ... دیشب با خودم می گفتم خدایا انصاف نیست من هنوز خیلی کارها هست که دلم می خواهد انجام دهم ... امروز صبح که از خواب بیدار شدم تنها حسی که داشتم این بود، زنده بودن حس فوق العاده ای است حتی اگر دنیا بر علیه تو باشد، صبحانه چقدر چسبید، بعد از این همه سال شنیدن، گفتن و نوشتن تازه دیشب با تمام وجود حس کردم غنیمت شمردن لحظه ها یعنی چه ... دست های عزیزانتان را عاشقانه تر بگیرید، شاید فردا دست تقدیر با هزاران بهانه شما را از هم جدا کرد، و یادتان باشد که در زلزله محکم ترین سازه ها قلب های با ایمان هستند.

بگذریم ... ! شب عشق بازی باران و برگ، با ریختن کاسه ای آب پشت پاییز تمام شد، این پاییز هم گذشت ولی رد پایش باقی ماند ... در آخرین پنجشنبه پاییز فهمیدم که به اندازه بیست و پنج سال تجربه دارم، باید قدر جوانی را بدانم، منتهی در پیری، دیگر خیلی خوب می دانم که پنجشنبه ها همیشه به آسودگی و خوش بینی دوران کودکی نیست، پنجشنبه ها می تواند با فاتحه ای برای از دست رفتگان باشد، می تواند پر از کتاب و کار و هزاران مشغله دیگر باشد، می تواند به کسالت یک بیمارستان، به غربت یک شهر یا به انتظاری بی پایان باشد، می تواند به سرمای یک رابطه ی به ته خط رسیده باشد، می تواند تنهایی باشد ... آری پنجشنبه ها می تواند شبیه که نه خود خود تنهایی باشد.

خدا می داند که عروس فصل ها چقدر دوست داشتنی است. امیدوارم زمستان 96  زمستانی پر برف باشد. مواظب دل هایتان باشید که در این سرمای زمستان سرد نشود ...


http://s9.picofile.com/file/8314899218/Yalda.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 آبان 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

شاید تا به حال متوجه شده باشید، متن ها و نوشته هایی که در وبلاگ منتشر می شود از کدام لحظه های زندگیم می باشد، آخرین امیدم نوشتن است، قلم را برمی دارم و برای خودم و شما می نویسم، نوشته هایی از جنس دل نوشته های یک مهندس مکانیک، متاسفانه این روزها زندگی ما جریان ندارد و تبدیل به مقاومت شده، از شرایط زنده بودن فقط علائم حیاتی اش را داریم، کم کم دمای بدنمان با دمای محیط دارد به تعادل ترمودینامیکی میرسد. قانون پایستگی انرژی شباهت زیادی به این روزهای زندگیمان دارد، یعنی سختی ها از بین نمی روند بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شوند. قانون سوم نیوتن در تمام لحظات زندگیمان کاملا ملموس شده، هرگاه فردی به فرد دیگری بدی می کند، فرد دوم نیز به همان اندازه و در خلاف جهت به فرد اول بدی می‌کند. اکنون در حال تحمل بارهای خمشی و پیچشی زندگی هستیم، نقطه تسلیم را بالا گرفته ایم و مقاومت شکست را حداکثر کرده ایم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد. میدانم تا قبل از اینکه به مشتق و انتگرال برسم باید این بحث مسخره را تمام کنم و احساساتم را مثل آدم بیان کنم ...

خیلی سخت است که نتوانی حرف های دلت را بزنی و مجبور باشی سکوت کنی، نه ماه گذشت، من دیگر روزها، هفته ها و ماه های بعد از او را نمی شمارم، زندگی جوری برایم تکراری و خسته کننده شده است که همش فکر می کنم دیروز است، آن لحظه که هشدار بیدار باش گوشی را برای ساعت 5:20 صبح میگذارم میفهمم که زندگی چقدر برایم یکنواخت و بی انرژی شده است. گاهی دلم می خواهد همه چیز را ول کنم و برای چند روزی هم که شده به ناکجا آباد بروم ... ( گاهی باید رفت از شلوغی شهر، از دلهای سنگ و سرد، از احساس های خشکیده و نا امید باید رفت و تنها دل خوش کرد به چمدان خالی کتابچه دلنوشته ها، گذر رودخانه ای که برگ های پاییزی را با خود به پشت کوه می برد ). صبح ها پشت به آفتاب میروم و بعد از ظهرها پشت به آفتاب برمی گردم. فصل ها نیز دیگر حال و هوایم را تغییر نمی دهند، پاییزی که دو ماه از ان بگذرد و باران نبارد تابستانی است که فقط در تقویم به آن میگویند پاییز، باز خوب است که در این پاییز بی باران، برگ های زرد از درختان می افتد تا با آن ها سرگرم شویم ... گردباد احساسات ناشناخته ی مرا به شدت مورد هجوم خود قرار می دهد. دوست دارم دوباره مثل چند سال پیش سوار اتوبوس های بی آر تی شوم، بروم به سمت انقلاب، سر قرارهای همیشگی ... یا با جمعی از دوستان برویم به سینما بهمن، بعد از دیدن فیلم، پیاده به سمت خیابان ولیعصر برویم، باران ببارد و من هندزفری به گوش از بالا تا پایین خیابان ولیعصر را قدم بزنم، دلم لک زده برای باران های پاییزی، سرمایی که آرام آرام خودش را از لابه لای پنجره های نیمه باز به درون اتاق می کشد، پنجره ای که با نفس هایمان مات می شود، حجم بخارهای خارج شده از دهان و همه ی زیبایی های این فصل ...

درگذر از جاده ی زندگی آموختم که زندگی طولانی ترین داستان دنیاست که نمی شود زودتر صفحه ی آخرش را خواند و برای فهمیدن آخر داستان باید تمام عمر و هستی مان را صرف خواندنش کنیم. می دانم که بعد از همه ی این روزهای سخت و یکنواخت، روزهایی خواهند آمد که من از حس و حال های خوب خواهم نوشت، شیرینی آن روزها به تلخی این روزها می ارزد. من دلم روشن است به تمام اتفاق های خوب در راه مانده، به تمام روزهای شیرین نیامده، به لبخندی که یک روز بر دلمان می نشیند، به اجابت شدن دعاهایمان، به برآورده شدن آرزوهایمان، به محو شدن غم های دیرینه مان، من دلم روشن است ... خداوند عشق است و عشق تنها خداست وقتی نا امید می شوم خدا با تمام بزرگیش عاشقانه انتظار می کشد تا دوباره به رحمتش امیدوار شوم ... اگه تا به امروز به آنچه که خواستم نرسیدم، خدا برایم بهترینش را در نظر گرفت، زندگی سخت است ولی من از آن سخت ترم ... استادی می گفت هرگاه دلتان از غم ها و غصه ها پر شد خم شوید و به خاک بیفتید، این نسخه ای است که خداوند برای پیامبرش پیچیده است.

http://s9.picofile.com/file/8312188226/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 آبان 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

خیلی دوست دارم شادتر بنویسم اما زمانی که می بینم نوشتن دردهای مشترک چقدر طرفدار دارد، نمی دانم به نوشته هایم بنازم یا از بغضی که در قلب های پر درد مردم کشورم هست اندوهگین باشم. این روزها همه ی مردم ایران برای زمین لرزه ای که در شامگاه یکشنبه ۲۱ آبان ماه ۱۳۹۶ در نزدیکی ازگله، استان کرمانشاه اتفاق افتاد اندوهگین هستند، در این زمین لرزه حدود ۵۷۴ نفر از هموطن های عزیز کشورمان را از دست دادیم، و همچنین ۹۳۸۸ نفر نیز زخمی و حدود ۷۰۰۰۰ نفر بی‌خانمان شدند. از خداوند بزرگ برای روح همه ی این رفتگان طلب آرامش و رحمت و برای بازماندگان و خانواده های محترمشان صبر و اجر مسئلت می کنیم.

می خواهم از همه ی مردم ایران برای همدردی با حادثه دیدگان زلزله کرمانشاه تشکر و قدردانی کنم، چقدرخوب است که برای کمک به دیگران با هم متحد می شوید ( هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست ). مردم ایران ممنون از همه ی شما، ممنون که هستید و کمک می کنید، ممنون که خودتان را در غم مردم کرد شریک می دانید. حرکت مهربانانه شما در سراسر ایران تجلی وحدت ایرانیان شد، سبب دلگرمی و کاهش آلام مردم مصیبت دیده شد ( تاریخ مهربانی شما را فراموش نخواهد کرد ). تاریخ نشان داده است که مردمان کشور ما با همه ی سختی ها و مشکلات در روزهای سخت در کنار هم می ایستند، اختلاف ها را کنار می گذارند و با هر رنگ، آیین و قومی فقط به یک چیز مشترک فکر می کنند و آن کمک به (همنوع و هموطن ) است. من با دو چشم خویشتن دیدم، انسان های بزرگی را که در نداری هم قلبشان به وسعت دریاست. فهمیدم که بخشیدن ثروت بزرگ نمی خواهد قلب بزرگ می خواهد. بعضی حرف ها را فقط دست ها به هم می گویند فقط دست ها ... شما عاشقانه ای رقم زدید که شاعران شهراز دیدن آن به وجد آمدند.

گاهی اوقات بعضی تصویر ها شرح ندارند ولی درد چرا، دردی به اندازه ی همه ی تلخی های تاریخ ...


http://s9.picofile.com/file/8312162618/%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 مهر 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

گاهی اوقات دستم به نوشتن نمی رود، نظم افکارم بهم می ریزد، پاهایم دیگر توان راه رفتن ندارند، روزها، ماه ها و فصل ها می گذرند و من همچنان به دنبال اتقاق ها، ادم ها و خاطره های خاص می گردم. فهمیده ام که گاهی اوقات برای گرفتن تصمیمات درست باید دوست داشتن را کنار گذاشت، اما پارادوکس واقعی زندگی همین جاست، از اینکه ظاهر و باطن قلبم در تناقض است رنج می برم، مثل تناقض این روزهای زندگی (در عین سخت بودن زود می گذرد).  فکر می کنم بزرگ شده ام زیرا می دانم که در اخر زندگی فقط خودم می مانم و خودم، دیگر نه حوصله بحث دارم و نه حوصله شلوغی. اکنون مهمترین عامل جذابیت ادم های اطرافم میزان شوخ طبعی، شعور و شخصیت انهاست ...

تغییر کرده ام اما پاسخی برای این تغییرات که به سرعت در من پدیدار می شود ندارم. من هم مانند بقیه ی انسان های جهان سوم فقط درباره ی پیشرفت های کشورهای توسعه یافته صحبت می کنم. اعتیاد به کتاب را ترک کرده ام، دیگر تفریحی می خوانم تا به ان وابسته نشوم، مطالب علمی جایشان را به رمان های سرگرم کننده داده اند، شاید این موضوع در اینده بزرگترین باگ زندگیم شود. وقتی مطالب چند سال پیش وبلاگ را می خواندم متوجه شدم که مطالب جدید دیگر ان پراکندگی قبل را ندارند و متمرکز شده اند به حال و هوای دلنوشته های شخصی. وبلاگ زیرگذر زندگی دیگر ان صفحه شخصی کوچک نیست، تعداد بازدیدکنندگان این ماه بیش از 3700 نفر بود، این امار یک حس مسئولیتی ایجاب می کند که بیشتر به اینجا سر بزنم، این حرف را پیش تر هم گفته بودم ولی تنبلی اجازه نمی دهد، شاید در اینده برای انتشار مطالب بیشتر چند نفر از دوستان را برای نوشتن دعوت کردم.

در ذهن من چه ها که نمی گذرد، اما جوری خودم را به بی خیالی زده ام که انگار نه انگار از درون اشفته ام، این جزو اخرین تلاش های قلبم برای برگشت به زندگی است. چند شب پیش که نمی دانستم برای کدام یک از درد هایم ناراحت باشم در زیر نور ماه دراز کشیدم و برای چند دقیقه به خودم ، افکارم و به همه ی دوستانی که این روزها وضعیت خوبی ندارند فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که هرکس به نحوی تمام می شود ... زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست. من در هر برهه ای از زندگی برای التیام دردهای ذهنی ام نیاز به شنیدن موسیقی دارم ( میروی و گریه می اید مرا اندکی بنشین که باران بگذرد ...  همایون شجریان )، من معتاد به مخدری شده ام که از طریق گوش وارد خونم می شود. موسیقی برای من نوعی از زندگی است، بارها اتفاق افتاده است که در خیابان  هندزفری به گوش قدم میزنم و اهنگ های مورد علاقه را ارام ارام زمزمه می کنم، یا در یک صبح جمعه ی پاییزی زیر ملحفه ی سرد به موسیقی گوش می دهم، باران پاییزی می اید و من پشت پنجره ی اتاق می نشینم، چای میخورم و اهنگ نوستالژیک و خاطره انگیز (یار قاصدی شهریار) را گوش می کنم، اری موسیقی برای من سبکی از زندگیست، در موسیقی بعد زمان و مکان معنا ندارد، موسیقی را درک کنیم تا ما را با خود به لحظات ناب و خاطرات شیرین ببرد ...


http://s9.picofile.com/file/8309778826/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D9%85.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 31 شهریور 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام، از اینکه اخرین روزهای ماه خیلی هول هولکی به وبلاگ سر میزنم و درباره ی موضوعی می نویسم اصلا راضی کننده نیست. یک تشکر و عذر خواهی نیز به همه ی دوستانی که به اینجا سر میزنند بدهکارم. موضوع برای نوشتن زیاد است اما حوصله و تنبلی اجازه نمی دهد، می توان نوشت از اخرین روزهای تابستان، از اول مهر، از شروع فصل پاییز و ...

باورم نمی شود که امروز اخرین روز تابستان است، هفته ی اخر شهریور حال عجیبی داشت انگار طول روزها نصف شده بود، در حال حاضر برای بعضی از دوستان غم انگیزترین اتفاق دنیا نزدیک شدن به اول مهر، مدرسه، دانشگاه و کلاس های هشت صبح است. یادش بخیر این موقع ها داشتیم کتاب هایمان را جلد می کردیم، من هم مانند اکثر بچه ها احساس خوبی نسبت به اولین روزهای مهرماه و فصل پاییز نداشتم. قبول کنید پاییز برای ما از زمانی که به مدرسه نرفتیم زیبا شد. کلا دوران دانش اموزی دوران خاطره ناکی است و بخش زیادی از دوران کودکی ما را تشکیل می دهد. برعکس حافظه ی کوتاه مدتم که در حالت اسفناکی است، حافظه بلند مدتم به خوبی کار می کند و بیشتر اوقات در حال پخش انچه گذشت می باشد. از دلتنگی های دوران مدرسه می توان به بوی نارنگی های زنگ تفریح، زنگ ورزش، و مداد رنگی هایش اشاره کرد. یک زمانی هرچه می گذشت 18 سالمان نمی شد ولی اکنون، با سرعت زیادی داریم به سی سالگی نزدیک می شویم. این روزها حالم خوب است ولی از ناهماهنگی های قلب و مغزم رنج می برم، از اینکه قلبم تیر میکشد و مغزم صوت میکشد رنج می برم، از اینکه فصل ها عوض می شود، ولی برای من هیچ چیز عوض نمی شود رنج می برم ( تا پاییز سال بعد ).

این روزها دیگر حال و هوای مهرماه و پاییز هم مثل گذشته نیست ... تبدیل به نسلی شدیم که پاییز را برای سیگار کشیدن دوست دارد، نسلی که کل زندگیش در مجازی خلاصه شده، نسلی که کیفیت عکس هایش با زندگیش مطابقت ندارد، نسلی غیر ارگانیک که از کمبود توجه و دیده شدن رنج می برد، نسلی که قابل درک و اعتماد نیست، نسلی که پشت جملات زیبا مخفی شده است و ...

اگر انسان ساده و معمولی هستید به ساده بودن خود افتخار کنید، اری ساده بودن در این دنیای پیچیده و رنگ امیزی شده موجب افتخار است ...

ساده باشید به سادگی عکس های قدیمی ...


http://s9.picofile.com/file/8307142650/مهرماه.jpg



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

ساعت پنج و بیست دقیقه ی صبح است، خانه در تاریکی قبل از طلوع افتاب فرو رفته، یاکریم ها در پشت پنجره نشسته اند، پنجره ای که نه هوا از ان عبور می کند و نه صدا. پرده های خشک کرکره ای را بالا میکشم، پرده هایی که در وزش باد هم رقصیدن بلد نیستند، بعد از خواندن نماز و صرف صبحانه اماده می شوم برای عبور از مسیر همیشگی ... مسیری که در ان ساعت، فقط من هستم و ان پیرمرد نارنجی پوش، البته پانصد متر جلوتر هم جوانی کیف به دست در حال حرکت است فکر کنم دانشجوست ... از لباس هایمان معلوم است که جزو قشرهای کم توجه و کم توقع جامعه ایم ... شاید به این دلیل است که شهرداری ! برای پوشش زیبا، ایجاد رنگ های شاد و بهبود جلوه های بصری شهر از ما تشکر نمی کند.

شروع می کنم به حرکت، در مسیر همیشگی، دنیای عجیبی است، زندگی شبیه اینجاست، مسیری که در ان گذر عمر را می بینم ( کودکی، مدرسه، دانشگاه، کار و حالا سربازی ... ) خط مستقیم سنگ فرش ها را تا انتها دنبال می کنم و به تعادل و اهمیت ان در زندگی فکر می کنم. خلاصه که این مسیر برایم حال هوای عجیبی دارد ... نوشتن تنها چیزی است که ارامم می کند ... دوران سربازی برایم خیلی جذاب نیست، ولی می دانم که در چند سال اینده برای دوستان و سختی های این دوران دلتنگ می شوم. کاش به جای این روزهای زندگی ام می نوشتند چند سال بعد ... چون این روزها برایم اجباری است، باید کم کم به خودم بیایم، سقف اتاق برایم جذاب نیست ... یه کاغذ بردارم و ده هدف زندگی در سال اینده را در ان بنویسم ... چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت ... خدایا شکر به داده هایت که نعمت است، به نداده هایت که حکمت است و به گرفته هایت که امتحان است ... من انسان خوشبختی هستم زیرا در کنار عزیزانم زندگی می کنم. انسان اگر یک خیانت، یک مرگ عزیز و یک ترک شدن بی دلیل را تجربه کرده باشد دیگر هیچ چیز در این دنیا شگفت زده اش نمی کند.

http://s8.picofile.com/file/8303894826/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_1.jpg

این روزها ام می گذرد به سرعت یک چشم به هم زدن ...
امروز جمعه 27 مردادماه سال 1396 به امید 1 اذرماه سال 1397 .


http://s9.picofile.com/file/8303894918/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_2.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 30 تیر 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز بالاخره خودم را به اخرین روزهای تیرماه رساندم، خوشبختانه ارشیو اولین ماه تابستان خالی نماند، امروز می خواهم کودکی هایم را در تابستان جستوجو کنم ... چند سال پیش تابستان حکم ازادی ما را داشت، یک عالمه دلخوشی، استراحت و بازی ... دیگر خبری از درس و مدرسه نبود، تا دلمان می خواست می خوابیدیم فارغ از همه ی دغدغه های روزمره، دلخوش بودیم حتی با یک توپ پلاستیکی، انقدر دنبال توپ دویدن در تابستان به ما لذت می داد که اکنون بهترین تورهای خارج هم به پایش نمی رسند. ان روزها خبری از کلاسهای تقویتی و زبان نبود، حداقل برای ما که قشر مرفع جامعه نبودیم.

اکنون در جست و جوی کودکی هایم می گردم، در پی شیطنت ها، دلخوشی ها، خنده ها و حتی خط های کشیده شده بر روی ان دیوارهای کوچه ی بن بست، در پی دوستانی که رفتند ... من گم کرده ام کودکی ام را در خاطرات عمیق کوچه های شهر ... دلم لک زده برای دبستان 22 بهمن، بوی نیمکت های مدرسه، دوستان همکلاسی، سادگی های کودکی، آقای معلم ،کتاب ها، دیکته های شبانه و ... دلم دوچرخه بیمکث دوران کودکی ام را می خواهد، دلم جوجه های رنگی ام را می خواهد، دلم از ان چرخ و فلک های دستی می خواهد، دلم از ان خانوادهای پر جمعیت داخل فیلم ها می خواهد، دلم  خوابیدن روی کوهی از رخت خواب ها را می خواهد و ... خاطره ها هیچ وقت از بین نمی روند فقط زیر خاطره های جدید دفن می شوند. حس می کنم متولدین سال های 69 ، 70 و 71 مظلومین تاریخند زیرا نه به اندازه دهه شصتی ها بزرگ هستند و نه به اندازه دهه هفتادی ها کوچک، بله (من متولد 1371) هستم ...

امروز درگیر وضعیتی هستم که حاصل جمع امید ها و نا امیدی ها دارد به صفر نزدیک می شود اسم این وضعیت بیست و پنج سالگی است. تا سی سالگی باید به هدف هایی دست یابم، مثلا در شغلی مهارت داشته باشم، مبلغی را پس انداز کرده باشم، حداقل روزی نیم ساعت ورزش کنم و دست کم یک بار عاشق شوم (عاشق کسی که شعر بلد باشد ...).

این روزها دیگر از شور و شوق های کودکی خبری نیست، حدود دو سالی هست که توپ فوتبال به پایم نخورده است، چیزی که هیچ وقت فکرش را نمی کردم دغدغه هایی است که در عرض چند ماه اتفاق افتاده است، هر چه بیشتر می گذرد بیشتر حس دست و پا بسته بودن می کنم. با اینکه ادم های اطرافم خیلی بیشتر شده اند ولی هنوز تنها دوستان صمیمی ام کتاب ها و چراغ های مودم هستند، به خانه ماندن عادت کرده ام، شاید در اینده درک کنم که بهترین سال های عمرم را در خانه گذراندم ... ساعت ها یا لحظاتی که در حال مطالعه و فکر کردن هستم خیلی لذت بخش می گذرد.

هیچ وقت فکرش را  نمی کردم که از دوستان قدیمی که روز و شب با هم بودیم فقط یک اسم در گوشی برایم باقی بماند، زندگی همین است هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است، پر از تعادل است و تعادلی ندارد، طی رخدادی به تنهایی در دنیا چشم باز می کنیم و طی روندی به تنهایی از این دنیا چشم می بندیم (تنها می اییم و تنها می رویم)، بعضی از دوستان مانند همسفرهای اتوبوس هستند که فقط در یک مکان و زمان خاص با شما هستند و بعد از رسیدن به مقصد پیاده می شوند.

واقعا دیگر هیچ چیز سر جایش نیست، دوست خوب خیلی نایاب شده، دوستی یک زمانی معنای مردانگی، شرافت مرام و انسانیت می داد اما الان روی همه این ها یک اتیکت قیمت خورده است. به جرأت می گویم که ادم سالم خیلی کم شده، ادم هایی که بتوان روی انها حساب کرد ... ادم هایی که بوی اعتماد بدهند ... ادم هایی که نقش بازی نکنند ... ادم هایی که فقط به فکر منافع خودشان نباشند ... ادم هایی که به چشم پل به ادم نگاه نکنند و ...

با این وضعیت تنهایی از همه چیز به صرفه تر است، در جامعه ی مریض بچه هایی که سالم تربیت شده باشند و بخواهند در جامعه سالم زندگی کنند وضعیت سختی خواهند داشت. چند وقتی است که با کبوتر، پشت پنجره اتاقم رفیق شده ام گاهی به او خرده نان می دهم، او هم به عنوان تشکر دستشویی می کند در پشت پنجره ی اتاقم، فکر کنم در زبان کبوترها این یعنی تشکر ...

ولی هنوز هم دوستانی هستند که نگفته ادم رو می شنوند، دوستانی که گذر زمان و دنیای مدرن هم نتوانسته ذات خوبشان را تغییر دهد، دوستانی که نگاه انها نگاه انسان به انسان است نه نگاه انسان به فرصت، دوستانی که به جای حرف زدن و تظاهر، بی منت برایت کار می کنند، دوستانی که به فکرت هستند و از موفقیت های تو خوشحال می شوند، و یادی کنیم از همه دوستانی که رفتند و هیچ کس نتوانست جای خالی انها را در زندگی ما پر کند ...

 دنیای جای عجیبی است و ادم ها عجیب تر از ان ... گلها را دوست داریم لای کتاب خشک شان می کنیم، حیوانات را دوست داریم در قفس زندانی شان می کنیم، تقصیر ما نیست دوست داشتن را به ما یاد نداده اند. اگه همه ی ما روزی ده دقیقه به مرگ خودمان و اطرافیانمان فکر کنیم زندگی می تواند خیلی زیباتر شود ... زندگی مثل دیکته نوشتن است ... از نظر ادم ها مهم نیست چقدر درست نوشته اید با تعداد اشتباهاتتان  قضاوت می شوید ... پس ادم خوبی باشید اما وقت تان را برای اثبات ان تلف نکنید، انکه باید ببیند می بیند ... (خداوند)

درخت انگور خانه مادر بزرگ ...

http://s9.picofile.com/file/8301208092/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%B1.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 خرداد 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

پارت 1 :

این دو ماه اموزشی برایم به اندازه دو سال خاطره داشت انقدر خاطره، تجربه و حس های جدید که می توانم یک کتاب چند صد صفحه ای درباره ی ان بنویسم. امیدوارم در چند سال اینده که دوباره به ارشیو خرداد ماه سال 96 سرمی زنم از خواندن خاطرات اموزشی و در کل این ایام باقی مانده تا اتمام سربازی احساس پشیمانی نداشته باشم، همانطور که پیش تر گفتم وبلاگ برایم صفحه ای است، از دیدگاه ها و خاطرات روزمره که در اینده به انها احتیاج دارم، از خداوند سپاسگذارم که هنوز هم می توانم بیاندیشم، ببینم، بشنوم، بخوانم و از همه مهم تر اینکه بنویسم ... !

از اخرین روزهایم (تا قبل از رفتن به اموزشی) بگویم که پر بود از استرس، این استرس یک حس درونی مشترک بین همه پسرهاست که تا چند روز مانده به تاریخ اعزام به اوج خود می رسد. نسلی بودیم که با ترس بزرگ شدیم: ترس از امپول، ترس از نمره، ترس از کنکور، ترس از سربازی، ترس از نتونستن، ترس از نرسیدن، ترس از خراب شدن، ترس از زندگی و در اخر ترس از مرگ ... در زمان کودکی به ادم های بزرگی که در زمان امتحان استرس نداشتند حسودی می کردم، اما الان دلم برای استرس های قبل از امتحان تنگ شده ادم های عجیبی هستیم ... امروز که در حال نوشتن این موضوع هستم فکر کردن به استرس های قبل از سربازی برایم خنده دار است. همیشه قرار گرفتن در محیط های ناشناخته و اطلاع نداشتن از اتفاقات اینده برای انسان ترسناک است. یک روز مانده به اعزام باید موهایم را با شماره چهار می زدم که تصورش هم برایم سخت بود چه برسد به انجامش، این اولین مرحله ی شکسته شدن غرور در سربازی است (لازمه ی بزرگ شدن انسان شکستن غرور است)، در روز دوم اسفند با همه ی حس و حال بدی که داشتم باید کم کم خودم را برای رفتن اماده می کردم، در حین جمع کردن وسایل با دوستان و اشنایان به صورت تلفنی و تلگرامی خداحافظی می کردم، باید ساعت هشت شب خودم را به ترمینال جنوب می رساندم، همه ی اسرار هایم برای نیامدن خانواده بی فایده بود و همه با هم به تعاونی 4 ترمینال جنوب رفتیم، اخرین لحظات خداحافظی و دیدن بغض ها و اشک های مادر حالم را بد می کرد (چه رمز الود و شگفت است افرینش اشک ! از دل سوخته بر می خیزد و بر دل سوخته التیام می بخشد هم درد است و هم درمان). حس عجیبی دارد این لحظه ی خداحافظی از عزیزان، مثل حس خالی شدن از چیزی، خالی شدم نه به معنی سبک بال شدن بلکه به معنی تهی شدن از پشتوانه ای استوار به نام خانواده، حس می کردم ضعیف شده ام (وحشتی بیگانه در سراپای وجود)، باید خودم را به چیزی گره میزدم تا باد مرا به قعر خود نبرد، خدا را شکر می کنم که در تمام لحظات زندگی وجود او را احساس کردم و با توکل بر او از بزرگترین بحران های زندگی گذشتم، (خداوند همیشه بیشتر از انچه که خواستم به من داد امیدوارم لیاقتش را داشته باشم).

 به جای خالی ام فکر می کردم و به این که شاید تا یک ماه اینده نتوانم خانواده را ببینم، نمی دانم ان شب چرا ساکت بودم، چند دقیقه ای گذشت و اتوبوس ساعت هشت و ربع حرکت کرد، انگار واقعا در حال اعزام به یزد بودیم، در بین راه بیشتر بچه ها در حالت دپرس بودند و کمتر حرف می زدند اما بودند کسانی که به شوخی حرف از فرار می زدند. شاید یکی از بهترین اتفاقاتی که می توانست مرا از این فضا خارج کند صحبت کردن با یک همدرد بود (با کسی حال توان گفت که حالی دارد)، خوشبختانه در طول این نه ساعت کنار رامین نشسته بودم، از دوستی من و رامین بیشتر از دو روز نمی گذشت، ولی حرف هایمان انقدر صمیمی بود که انگار خیلی وقت است همدیگر را می شناسیم، همراهی یک دوست در یک مکان غریب دلگرمی بزرگی است. بعد از طی کردن مسافت 640 کیلومتری در ساعت پنج صبح به اموزشگاه رزم مقدماتی رسیدیم. بعد از تحویل گرفتن وسایل ممنوعه و بازرسی وسایل، کارتکسی به ما دادند و ما رسما وارد پادگان شدیم. پادگان رزم مقدماتی یک تکه از بیابان خدا بود که دورش سیم خاردار کشیده بودند و چند ساختمان اجری که شامل اسایشگاه ها می شد. این پادگان در دامنه ی شمالی شیرکوه واقع شده بود و به طرف جنوب و جنوب غربی که نگاه می کردی منظره ی چشم نوازی از شیرکوه و کوه های همسایه اش نمایان بود که هر کدامشان زیر افتاب به رنگی در امده بودند. تقریبا هر روز صبح بعد از طلوع افتاب این منظره را مشاهده می کردیم، انقدر زیبا بود که در طول این مدت برایمان تکراری نشد. گاهی هم غیر از منظره شیرکوه و همسایگانش چشم مان به دیدن پرندگان و درندگان ان دور و بر سرگرم می شد.


http://s9.picofile.com/file/8297671292/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_1.jpg

پارت 2 :

اوایل دوره انقدر حجم کارهایمان زیاد بود که وقت برای سر خاراندن هم نداشتیم، در روز شش کلاس درسی داشتیم با موضوع های ( تاکتیک، صف جمع، تخریب، جنگ نوین، عقیدتی، تاریخ دفاع مقدس، احکام ، امداد و نجات، سیاسی و سلاح شناسی ) و در وقت استراحت باید تخت و پتوها را انکادر و نوار و اتیکت ها را می چسباندیم و همچنین وسایل داخل کمدت را مرتب می کردیم، از همه عجیب تر کار عذاب اوری به نام قرق بود که هر شب باید در ساعت نه با وضعیت کامل نظامی به صورت کد سازمانی مرتب می ایستادیم تا شمارش شویم و بعد از نیم ساعت یعنی ساعت 9:30 شب خاموشی اسایشگاه بود، که در صورت انجام ندادن هرکدام از این کارها تنبیه نگهبانی یا نظافتی برایمان نوشته می شد  و در صورت تکرار از نمره انضباطی ما کسر می شد. یکی از ویژگی هایی که در دوران سربازی بسیار تمرین کردیم، تمرین صبر بود، در سربازی به مرور زمان استانه تحمل انسان بالا می رود، مثلا تحمل صف های طولانی غذا خوری، اب خوری، مسجد، دستشویی، حمام، بوفه و ... بعد از مدتی برایمان عادی شده بود. در سربازی باید یاد بگیری که کمتر بخوابی، کمتر بخوری و بیشتر کار کنی ... !

یکی از ویژگی های خوب دوره ی 198 این بود که همه ی بچه ها تحصیل کرده بودند (کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا). و اکثر بچه ها دارای سن و شخصیت بالایی بودند، به همین دلیل کمتر پیش می امد که مشکل خاصی بین بچه ها ایجاد شود، خوشبختانه فرماندهان گروهان، گردان و مردم یزد انسان های بسیار شریف و معتقدی بودند و رفتار مناسبی با سربازها داشتند. اصولا به دوره های اسفند ماه به خاطر تعطیلات میان دوره ی زیادی که دارد دوره ی طلایی گفته می شود، ما حدود 18 روز در تعطیلات میان دوره بودیم که واقعا از لحاظ روحی بازسازی شدیم، یکی از اتفاقات جالب دوره ی ما کبیسه بودن سال 95 بود (هر چهار سال یکبار) این اتفاق می افتد، یعنی اسفند ماه به جای 29 روز 30 روزه بود که یک روز هم به تعطیلات ما اضافه شد. اموزشی پر است از تجربه های جدیدی که شاید برای اولین و اخرین بار در طول زندگی برای انسان اتفاق بیفتد، مثلا پنج روز زندگی در بیابان و شرایط سخت، خوابیدن 12 نفر در چادر هشت نفره، خوابیدن با پوتین، پیاده روی های برد بلند (18 کیلومتر با تجهیزات کامل)، دویدن مسافت 3200 متری در کمتر از بیست دقیقه، تصویر سازی جنگ در مانورهای شبانه، زندگی به صورت گروهانی، کار هماهنگ گروهی، زندگی بدون تکنولوژی، حمام هفت دقیقه ای و ...

شاید بدترین روزهای اموزشی همان 10 روز اول دوره بود، روزهایی که حس سرخوردگی و بی ارزشی به انسان دست می دهد، روزهایی که سخت می گرفتند، روزهایی که وقت ازاد کمتری داشتیم، با جو محیط اشنا نبودیم، غریب بودیم، دلتنگ بودیم و ... ولی بعد از این 10 روز کمی بیشتر یا کمتر با بچه های هم تختی و کم کم بچه های اسایشگاه اشنا شدیم و بعد از ان، روزها به سرعت می گذشت، دوستان زیادی از همه ی نقاط ایران پیدا کردیم و فهمیدیم که انسانیت مختص هیچ دین، مذهب، ایین و رنگ پوستی نیست و فقط به ذات انسان ها بر می گردد. دوستانی که با انها 58 روز زندگی کردیم و خاطرات زیادی ساختیم ( تنبیه های دسته جمعی، شوخی ها، دورهمی های شبانه، تایم های مرخصی در بیرون پادگان و ... )

در اسایشگاه همه جور استعدادی پیدا می شود حتی از نوع نایابش، در پادگان باید یاد بگیری بدون تکنولوژی زندگی کنی، مثلا درخانه زمانی که حالم بد بود هندزفری را در گوشم می گذاشتم و اهنگ را پلی می کردم، و بعد از چند دقیقه ارام می شدم ... در پادگان نه گوشی بود، نه اهنگ و نه هندزفری که مرهم حال پریشان ما شود، ولی شب های زیادی را با اهنگ (کاروان از غلامحسین بنان) در اسایشگاه زندگی کردیم. وقتی فرشاد (معروف به دکتر ... !) شروع به خواندن می کرد، با احساس خاصی می خواند، انگار اتش از گلویش بیرون می ریخت. بعضی صدا ها، بعضی رایحه ها، بعضی تصویرها وقتی با ادم روبرو می شوند انقدر خاطره جلوی چشم انسان ردیف می کنند که در کسری از ثانیه عمری را مرور می کنند. این اهنگ برای من یکی از ان خاطره هاست که هرگز فراموشش نمی کنم. یا دعای دلنشین عهد با صدای استاد محسن فرهمند که هر روز صبح در مسیر اسایشگاه تا مسجد می شنیدیم.


http://s8.picofile.com/file/8297671334/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_2.jpg

پارت 3 :

حس می کنم سربازی مرا با واقعیت های زندگی و جامعه اشنا می کند. در سربازی فهمیدم که دیگر ان فرهاد کوچک دیروز نیستم و باید بزرگ شوم. نباید با زندگی قهر کنم چون دنیا منت هیچ کس را نمی کشد، فهمیدم که با افزایش سن دقدقه ها و توقع ها نیز بیشتر می شوند، فهمیدم چیزی که انسان را نمی کشد قوی تر می کند ، امروز دیگر از ان ترس ها و استرس های قبل از سربازی خبری نیست، فهمیدم بعضی از انسان ها مانند سرنشین های اتوبوس های عمومی هستند که تنها در یک مکان و زمان محدود با من همراه هستند و بعد از رسیدن به مقصد جدا می شوند. فهمیدم خیلی از کسانی که درس نخواندن شاید از لحاظ مالی از من جلوتر باشند ولی هنوز هم چیزهایی هستند که با پول قابل خرید نیست. خوشحالم از اینکه خونسرد هستم و همیشه برای دل خودم زندگی می کنم، خوشحالیم را به کسی یا چیزی وابسته نمی دانم. فهمیدم که تعادل در زندگی چیز مهمی است، برای درک بهتر این موضوع توصیه می کنم 10 دقیقه روی جدول های کنار خیابان راه بروید. فهمیدم ان چیزی تغییر می کند که باید تغییر کند پس گاهی وقت ها نباید الکی اصرار کنم. باید اعتراف کنم که هدف ها و انگیزه هایم برای اینده کمرنگ تر شده اند، فهمیدم که عادت از انسان یک رباط می سازد، دلتنگ روزهایی هستم که مدتهاست فراموششان کرده ام (لذت ورق زدن یک کتاب جدید)، فهمیدم که چرخ دکه های روزنامه فروشی با فروش دخانیات می چرخد، فهمیدم قبرستان ها پر شده از ادم هایی که فکر می کردند دنیا بدون انها متوقف می شود و ...

بعد از اتمام اموزشی یگان خدمتی ام در نزدیکی منزل افتاد، خوشحالم که امروز همه ی سختی های هفته ی اول یگان را فراموش کرده ام، اینک با لطف خداوند سرباز قرارگاه شده ام و تا حدودی امور 38 سرباز در دستان من است، تا حد امکان سعی می کنم رفتار بد بعضی از این افراد را فراموش کنم و انسان کینه ای نباشم، زیرا امور این افراد در دستان من است و خیلی راحت می توانم اذیتشان کنم. تا جای ممکن سعی می کنم عدالت را در پادگان بر قرار کنم تا حق کسی ضایع نشود، هرچند می دانم که این برابری به مزاج بعضی از این سربازها خوش نمی اید، ولی با شناختی که از خود دارم می دانم که از عهده اش بر می ایم. چیزی که بیش از همه ناراحتم می کند دو رویی، تظاهر و ریاکاری ادم هاست، این روزها دیگر هیچ کس شبیه حرف هایش نیست، خیلی وقت ها دیگر برایم مهم نیست که شخصی به من خوبی می کند یا بدی همین که برایم فیلم بازی نمی کند کافی است، خسته ام از بدجنس هایی که نقش ادم های خوب رو بازی می کنند. یک وقت هایی لازم است با عقل کار کنیم و یک وقت هایی با دل، امیدوارم قدرت تفکیک این دو را از هم داشته باشم.

http://s8.picofile.com/file/8297671376/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_3.jpg

پی نوشت ... !

این روزهای زندگی ام کمی یکنواخت و تکراری شده است (دیگر ان شادی ها و انگیزه های دوران قبل از سربازی را ندارم) نمی دانم شاید دچار افسردگی دوران سربازی شده ام. چند وقت پیش در ترافیک تهران راننده خودرویی را دیدم که استکان چای در دستانش بود و همسرش در کنار او نشسته بود و شیرینی در دهان او می گذاشت این صحنه انقدر برایم زیبا بود که چند دقیقه ای به فکر ازدواج افتادم، بعد فهمیدم که نه پایان خدمت دارم نه کار و نه پس اندازی برای شروع زندگی ... نا امید نیستم و می دانم که با تلاش و لطف خداوند تا چند سال اینده به همه ی انها دست پیدا می کنم. در طول زندگی هیچ وقت فرصت شماره دادن به دیگران را پیدا نکردم ... در فرصت مناسب باید عشق را تجربه کنم، زندگی بدون عشق چیزی جز یک تکرار بی معنی، بی هوده و خسته کننده نیست ولی این عشق نیاز به یک سری شرایط و شناخت دارد که باید به انها برسم.

پیش بینی می کنم که در زندگی اینده یک نفر هست که می توانم با ان خاطرات جدیدی بسازم، کسی که برای اولین بار دستش را با ترس لمس می کنم، او نیز سفت بغلم می کند تا تمام تیکه های شکسته قلبم دوباره به هم بچسبند، کسی که تمام دنیایم می شود، در خانه مان صدای سوت کتری و بساط چایی دلبرانه به راه می شود، با هم طلوع افتاب را می بینیم و صدای گنجشک ها و ترانه های عاشقانه گوش می دهیم.

شاید هم شرایط زندگی طوری رقم بخورد که ناچار به حذف خواسته هایم شوم ... ! (کسی جمله ی دوستت دارم را قبل از من به او بگوید) 

http://s8.picofile.com/file/8297671434/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_4.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69