تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... ! - مطالب فرهاد مهدی
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام به همه ی دوستان عزیز، خدا می داند که چقدر دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده، در فرصت مناسب باید بیایم و کلی بنویسم ...  از روزهایی که گذشت و روزهایی که در حال گذشتن است، از دوره ی اموزشی، از تمرین های زندگی که برایم تجویز شده، از پیش نیازهای مرد شدن، از مهربانی های خداوند، از باری که بر دوشم گذاشته شده، از همه ی تلاش هایم برای ایجاد عدالت در مکانی که به تازگی وارد ان شده ام، از همه ی قشنگیهای زندگی و از قدم های هر روزم ...

در این روزها حس می کنم متعلق به خودم نیستم، وقت ازاد برایم کمتر شده و مشغله های ذهنی بیشتر، دلم لک زده برای ان سفرهایی که شب اش از ذوق رفتن خوابم نمی برد، صبح زود از خانه بیرون می زدیم تا صبحانه را با دوستان در جاده بخورم و برای برگشت هم هیچ عجله ای نداشتیم.

می دانم که با مرور زمان به این شرایط هم عادت خواهم کرد، از درد عادت بدتر، دیدن دوستانی است که به طرز غمگینی نسبت به خیلی از مسائل بی تفاوت هستند. به ته هیچ چیزی فکر نمی کنند، ته راه، ته رابطه ها، ته دنیا، ته جیب، ته زندگی و ...

اری باید در یک فرصت مناسب بیایم و از خاطرات اموزشی، حال امروز و اردیبهشت بنویسم ... کل سال یک طرف فصل بهار یک طرف کل فصل بهار یک طرف اردیبهشت یک طرف ... اردیبهشت تنها ماهی است که در ان کلمه بهشت وجود دارد ... اردیبهشت بهشت فصل هاست ...


http://s9.picofile.com/file/8295219542/اردیبهشت.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 29 بهمن 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

پارت 1 :

بالاخره منم از دسته دانشجویان علم گرا به دسته سربازان میهن پرست پیوستم. اول اسفند باید برای اموزشی به اموزشگاه ایت الله خاتمی یزد بروم (مسافتی حدود 644 کیلومتر از محل سکونت، فکر می کنم اگر اتوبوس با سرعت  100 کیلومتر بر ساعت (میانگین) برود، حدود 6 ساعت و 44 دقیقه در راه هستیم)، فرمول بدست اوردن سرعت (سرعت = تغییرات مکان / نسبت به زمان) اخ چه خوب بودی دینامیک (دانشگاه)، در همه جا کاربرد داری حتی در محاسبه مسیر سربازی ... بغض مانده در گلو را واژه واژه در زیرگذر زندگی (وبلاگ) تایپ می کنم. دیگر وقتش رسیده که چند صباحی تنهایی و کویر را تجربه کنم، چمدانم را بسته ام، اگر خدا بخواهد تا چند روز اینده میروم، نشسته ام منتظر روزهای پیش رو که نمی دانم خوب است یا بد، تنها چیزی که می دانم این است: (این دوران باید سپری شود). سربازی یکی از همان شترهای معروفی است که بالاخره در خانه ی هر پسری می خوابد. به قول قدیمی ترها باید به سربازی بروم تا مرد شوم، هرچند این موضوع تا قبل از سربازی برایم قابل درک نیست امیدوارم بعد از سربازی این طور نباشد، من معتقدم مرد شدن با سربازی رفتن، باشگاه رفتن و هیکل بزرگ داشتن نیست، هر وقت توانستم قلب و روحم را مردانه بسازم ان وقت مرد شده ام. در این روزهای پایانی با نزدیک شدن به تاریخ اعزام کابوس های سربازی و مشکل (تنگی نفس که گاهی سراغم می اید) بیشتر شده و جای رویاهای شبانه را گرفته، به عمری که باید در این دو سال سپری شود و به فرداهای نا مشخص فکر می کنم. فی الواقع  از دست سربازی بسیار عصبانی ام و احساس بدی دارم از اینکه قرار است دو سال از بهترین روزهای عمرم را هدر دهم. اوایل احساس می کردم، اگر اوضاع همین طور باقی بماند دق می کنم، اما اوضاع همان طور ماند و من دق نکردم! همه ی ما اینگونه ایم، لحظه های سختی داریم که تا مرز سکته پیش می رویم! اما می گذرد، هیچ وقت حرف سربازی که بدون پا هایش از جنگ برگشته بود را فراموش نمی کنم: (من فوتبالیست خوبی بودم! اوایل برای پاهایم هر شب گریه می کردم، تا اینکه فهمیدم خدا دوست دارد من شطرنج باز خوبی باشم). یک وقت هایی لازم است روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است و بچسبانی پشت شیشه‌ی افکارت ... باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری، به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی، در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه‌ی ذهنت صف کشیده اند، آن وقت با خودت بگویی: بگذار منتظر بمانند! من خدایی دارم که در تک تک لحظه های زندگی، وجود و کمک های او را احساس کرده ام. حس عجیب، شیرین و بی نهایتی است که مدتهاست رهایم نمی کند. راستی در این روزها باید تمرین کنم که مردها سکوت می‌کنند ... نمی‌توانند وقتی که ناراحت هستند، گریه کنند و بهانه بگیرند! مردها نمی‌توانند به دیگران بگویند، مرا بغل کن تا آرام شوم! نمی‌توانند بگویند دلشان می‌خواهد در آغوش کسی گریه کنند! ممکن است شخصی را خیلی دوست داشته باشند اما نمی‌توانند بگویند: عاشقت هستم! مرد همه اینها را قورت می‌دهد که بگوید یک مرد است ... یک آدم محکم که می‌تواند تکیه‌گاهی باشد.


http://s4.picofile.com/file/8285200000/1_sarbaz.jpg


پارت 2 :

هر امدنی را رفتنی است و هر رفتن اغازی بر یک راه جدید، راه رفته تجربه است و راه پیش رو ورود به تجربه ای نو، ان یکی شاید فرصت هایی بود که خوب یا بد گذشت، و این یکی شروعی است دوباره برای فرصت های جدید، فرصت هایی که ممکن است راهمان را تغییر دهند، و یادمان باشد زندگی همچنان ادامه دارد. حس می کنم سربازی برای من یک راه جدید، با تجربه های جدید است، اولین تجربه ی سربازی دوری از خانواده و زندگی در شرایط سخت است، شاید این دوری برایم لازم باشد تا بیشتر قدر داشته هایم را بدانم، می دانم خانواده هم، در نبود من جای خالی ام را احساس می کنند (اچار فرانسه). دومین تجربه، دوری از تکنولوژی که در زندگی امروزی در ذهن انسان نمی گنجد، سومین و بدترین تجربه تراشیدن موهای قشنگم با شماره ی چهار بعد از پانزده سال است. چهارمین تجربه بیدار شدن صبح زود و خوابیدن سر شب است. پنجمین تجربه قرار گرفتن در محیط نظامی و قانون مند است، که با این مورد مشکل زیادی ندارم، چون مقرراتی و منظم هستم و تجربه های زیاد دیگر ...

فکر می کنم اگر به سربازی نمی رفتم  یک خلا بزرگی در خاطرات زندگی ام  به اسم خاطرات سربازی، که تازه به خاطرات جزیی تری مثل خاطرات آموزشی ... خاطرات شب های نگهبانی ... خاطرات تنبیه شدن دسته جمعی و ... تقسیم می شد وجود داشت. یا وقتی در جمع های خودمانی همه از خاطرات سربازی شان برای هم تعریف می کردند، خیلی دردناک بود که من چیزی برای تعریف کردن نداشته باشم. تا به امروز کسی را ندیده ام که گفته باشد بدترین دوران زندگی اش را در سربازی گذرانده ... و همه با اینکه آن را تلف کردن عمر می دانند اما معتقدند ان دوران شیرین بوده است، و دوست دارند خدمت سربازی  برای نسل های بعدی باقی بماند. اگر عمری باشد من هم در اینده ای دور خاطرات سربازی ام را با کمی اغراق (مانند خیلی از مردها) برای پسرم تعریف خواهم کرد و می گویم که پدرت مررررررد بود. در دوران دانشجویی هم یک شب در حال مطالعه بودم که برق خانه قطع شد و من مجبور شدم که با چراغ قوه درس بخوانم، این را هم با کمی اغراق به پسرم خواهم گفت به این صورت که: (در زمان دانشجویی، ما با نور چراغ قوه درس می خواندیم)، حالا شما با این همه امکانات چرا درس نمی خوانید. راستی بچه های سال 1400 به بعد تا ده سال جزو هیچ دهه ای محسوب نمی شوند! (چقدر دردناک است)، فکر می کنم این بچه ها تیکه کلامشان این باشد که شما مال یک قرن پیش هستید خودتان را با ما مقایسه نکنید!! خارج از شوخی امیدوارم در این دو سال که در حال خدمت هستم  یک سری اتفاقات بیفتد و یک سری اتفاقات نیفتد (شخصی). دوست تان دارم همانند سربازی که سالهاست در مقری متروکه بی خبر از اتمام جنگ نگهبانی می دهد.


خدا حافظ موهای قشنگم ... خدا حافظ تکنولوژی ...

http://s8.picofile.com/file/8286209500/Technology_3.jpg


پی نوشت :

این اخرین پستی است که در سال 95 در این وبلاگ قرار می گیرد، و ارشیو اسفند ماه به دلیل رفتن به سربازی خالی می ماند. سال 95 با همه ی خوبی ها و بدی هایش در حال اتمام است، خیلی ها پا به این دنیای بزرگ گذاشتند و خیلی ها از این دنیای بزرگ پر کشیدند، که تلخ ترین ان شهادت اتش نشان های عزیز کشورمان بود ...  برای من نیز سال 95 پر بود از اتفاقات مختلف که مهمترین ان فارغ التحصیلی، جابه جایی منزل (بعد از 22 سال) و سربازی بود. از همه دوستانی که به اینجا سر میزنند کمال تشکر را دارم. امیدوارم جنس نوشته هایم را دوست داشته باشید، من همیشه سعی می کنم در بین نوشته هایم از کلیدواژه ها استفاده کنم و خیلی ساده و روان بنویسم، امیدوارم که مثمر ثمر واقع شده باشد. به همه ی دوستان وبلاگ خوان و اهل مطالعه توصیه می کنم که حتما حس خوب نوشتن را تجربه کنند، چند وقت پیش، کتاب باشگاه مغز از دکتر حامد اختیاری را مطالعه می کردم، توضیح داده بود که  نوشتن تاثیری هم چون یوگا (مدیتیشن) در ذهن دارد. زمانی که شما می نویسید. تنفستان اهسته می شود و وارد مرحله ای می شوید که در ان لغات (واژگان) به صورت ازادانه و بدون هیچ تلاشی به ذهنتان می ایند. این جریان نوعی هوشیاری برای شما ایجاد می کند که برای عملکرد ذهنی تان بسیار مفید است. به همین علت است که می توان از نوشتن به عنوان روشی برای کاهش استرس استفاده کرد. حالا این نوشتن می تواند برای خود روی یک کاغذ، برای عموم در فضای مجازی (وبلاگ یا وبسایت)، برای نشریات و حتی نوشتن کتاب باشد. پس حتما در اینده زمانی را برای نوشتن اختصاص دهید.

فاصله ها ترسناک نیستند از ادمهایی بترسید که هیچ وقت دلتنگ نمی شوند، می دانم که تا چند هفته ی اینده خیلی دلتنگ خواهم شد مثلا: دلتنگ خانواده، دوستان، فامیل، شما، وبلاگ و آلبوم بوی بهشت (حسام الدین سراج)، بزرگترین دلگرمی ام این است که خدا را دارم، برایم دعا کنید که دعاگوی شما هستم ... پیشاپیش سال نو را به همه ی هموطن های عزیزم در ایران و خارج از ایران تبریک عرض می کنم و ارزو می کنم که در سال جدید در هیچ جای دنیا جنگ نباشد، خنده های سال جدید از ته دل گریه ها از سر شوق، ارامشی به قشنگی رنگین کمان دانایی، بینایی و منشی به وسعت هر دو جهان و روزهایی که با قشنگترین ها پر شود، خدایا قلب انها که دوستشان داریم را شاد کن، مشکلاتشان را اسان، دعاهایشان را مستجاب و دلشان را شاد گردان، امین یا رب العالمین ...


http://s5.picofile.com/file/8285200276/3_sin.jpg


بازدیدهای این ماه وبلاگ از مرز 2000 نفر گذشت، ممنون از همه شما که به اینجا سر می زنید، این عدد برای من انگیزه ای است تا بیشتر به وبلاگ سربزنم، اگر عمری باشد اولین پستم در سال 96 درباره ی دوران اموزشی خواهد بود ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 دی 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

برای من شاید آرامش بخش ترین جای دنیا همین گوشه ی اتاقم باشد که چند سال پیش با کلی ذوق ان را درست کردم. اتاقی که در ان خاطرات خوب زیادی دارم، از شب بیداری های دوران دانشجویی گرفته تا خواب های لنگ ظهر، از وقت و بی وقت گوش دادن به اهنگ گرفته تا سکوت محض، و شنیدن صدای عقربه های ساعت، از ایجاد فضایی که با روحیاتم سازگار است تا خواندن کتاب های مورد علاقه و یاد گرفتن وبلاگ نویسی. بعضی از ارزوهای دوران کودکی ام را فراموش کرده ام، ولی یادم هست که یکی از این ارزوها ساختن یک خانه و زندگی در ان بود، خوشحالم که چند صباحی این حس را تجربه کردم، می دانم که در اینده ای نه چندان دور دلم برای این اتاق دنج و ساکت تنگ خواهد شد (یه وقت هایی هیچ اهنگی مثل سکوت و هیچ همدمی مثل تنهایی انسان را ارام نمی کند)، شاید بیشترین دلتنگیم برای خواب هایم باشد ... هر شب در رختخواب، با خود تصمیم می گرفتم که فردا صبح زود بلند شوم و یک روز خیلی خلاق داشته باشم و کارهای عقب افتاده را سرو سامانی بدهم، ولی صبح ها بعد از خاموش کردن صدای زنگ گوشی، یک صدایی در سرم می گفت: امروز خیلی خسته ای از فردا شروع کنیم (خسته از کارهای نکرده)، بعد جفتمان با هم می خوابیدیم. یکی از دوستان خوب، پایه و همیشگی ام که خیلی با او راحت بودم، بالشتم بود. بعضی وقت ها من حس می کنم، خواب حتی از علم و ثروت هم بهتر است (الکی). یکی از ویژگی های خوب دوران کودکی، این بود که هرجا اراده می کردیم می توانستیم بخوابیم (از المان های خوب زندگی). ان دوران روی زمین می خوابیدیم ولی خیالمان تخت بود (ز غوغای جهان فارغ). به نظر من گاهی تنهایی برای انسان لازم و ضروری است، در تنهایی می توان به خود، به اعتقادات و اولویت ها فکر کرد، در تنهایی می توان بهتر خود را شناخت و بیشتر به خود متکی بود، تنهایی اعتماد به نفس و اتکای به نفس را زیاد می کند و تمرینی است برای شروع ازادی انسان. کسانی که تنهایی رو دوست دارند، انسان های منزوی نیستند، انها تلاش می کنند با افزایش مطالعه، یادگیری مطالب و مهارت ها، انسان های مفیدی برای جوامع بشری باشند، که این، خود کمک به اجتماع بشری است. خدا را شکر می کنم بابت همه ی اتفاق هایی که ایجاد شد تا بتوانم تنهایی را بیشتر تجربه کنم. خدا را شکر می کنم بابت اینکه جزو اقشار (مرفع و بی درد) جامعه نیستم و برای خواسته هایم به جای اشاره، تلاش می کنم. خدا می داند که هیچ وقت ارزوی ماشین های میلیاردی را نکرده ام (مهمترین اصل در زندگی این است که حسرت خوار نباشیم)، من ادم خوشبختی هستم چون نه به خوشبختی دیگران حسودی می کنم و نه از دیدن بدبختی دیگران لذت می برم. فقط انسان های شریف حسرت برانگیزند، امیدوارم که بتوانم با شرافت زندگی کنم. تنها چیزی که در دنیا  نمی توان با پول خرید شرافت است، انسان به شرافت نمیرسد مگر با رفتارش، ما شرافت و شعور را نمی توانیم با خود به گور ببریم، پس تا می توانیم باید در دنیا از ان استفاده کنیم. امیدوارم کسانی که در جامعه جزو ثروتمندان محسوب می شوند، از لحاظ شرافت و شعور هم همینطور باشند، در زندگی به غیر از پول المان های دیگری هم لازم است، طوری نباشد که قیمت ساعت، گوشی و ماشین مان از خودمان بیشتر باشد. و اخرین ارزویم از خداوند این است که اقشار ضعیف و متوسط جامعه هیچ وقت محتاج بنده خدا نشوند (زندگی به من اموخت که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست). همیشه عادت دارم که در نوشته هایم از موضوع خارج شوم و به ناکجا اباد برسم، (هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند، یعنی هر کلام بی ریا و صمیمی که از اعماق وجود انسان بر زبان جاری شود تأثیر خاصی روی شنونده گذاشته و بر دلش می نشیند، امیدوارم که نوشته هایم از این جنس باشند). نام وبلاگ و موضوع این پست ام (زیرگذر زندگی ...) است، تا به حال در مورد انتخاب این نام برای وبلاگ توضیحی نداده بودم، من مطالب وبلاگ را در زیرزمین (اتاقم) که چند سال پیش ان را بازسازی کرده بودم می نوشتم، شاید نوشتن دیدگاه هایم به زندگی (در زیر زمین) و قرار دادن ان در فضایی به نام وبلاگ، که دسترسی به ان در هر نقطه از جهان (برای انسان های روی زمین) امکان پذیر است، دلیل انتخاب (زیر گذر زندگی ...) شد. و انتخاب این پست به دلیل اتفاقات و جابه جایی هایی است که تا چند هفته اینده باید انجام شود، حالا باید از زیر زمین به پانزده متر بالاتر از سطح زمین بروم، ترجیح می دهم نام وبلاگ همان زیر گذر زندگی بماند ... شاید این جابه جایی ابتدا برایم سخت باشد، ولی می دانم که با گذشت زمان با محیط جدید هم کنار خواهم امد ...

این هم اخرین تصویر از اتاق من ... (ارشیو دی ماه 95)


http://s9.picofile.com/file/8282028792/Zir_Zamin.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام خدمت دوستان عزیز میدانم که انتخاب موضوع (دلنوشته ... !) خیلی جالب نیست، به دلیل اتفاق هایی که در این ماه برایم رخ داد مجبور شدم که این پست را با همه ی کم و کاستی هایش در وبلاگ قرار دهم (بد و خوبش) با شما ... در این چند ماه باقی مانده (تا سربازی) تصمیم بر این شد تا کارهای مورد علاقه انجام شود­، مثلا یاد گرفتن چندین نرم افزار کاربردی، مطالعه کتاب هایی که از نرم افزار طاقچه دانلود شده، ورزش کردن و اشنا شدن با نوت های موسیقی و ... به نظر من بدترین پیش امدی که می تواند در زندگی انسان رخ دهد، اتفاقات ناخواسته ای است که باعث به هم ریختن برنامه ها و از بین رفتن انگیزه ها می شود. حجم اتفاقاتی که در این ماه برایم رخ داده شاید از کتاب های چند صد صفحه ای بیشتر باشد. یکی از بدترین اتفاقات این ماه، حال بد مادر بزرگ و بستری شدن او بود. دکترها در پرونده او نام بیماری را انمی (کم خونی شدید) ثبت کرده بودند. دیدن حال بد مادر بزرگ و محیط اورژانس شاید از بدترین لحظه هایی بود که می توانستم ببینم. اینکه در جلوی چشمت عده ای درد می کشند و تو نمی توانی برای تسکین شان کاری انجام دهی، قابل توصیف نیست. خدا را شکر که ان روزهای سخت گذشت و این روزها حال مادر بزرگ رو به بهبودی است. در طول مسیری که شیشه ی خون مادر بزرگ را به ازمایشگاه می بردم از خداوند خواستم که من همچین روزهایی را نبینم، چون میدانم که طاقتش را ندارم، (ای کاش مرکز اهدای جوانی هم بود تا برای مادر بزرگ می گرفتم). اگر از ادم های مسن بپرسید که این چند دهه ی عمر، چگونه گذشت می گویند به سرعت یک چشم به هم زدن. میدانم که اگر عمری باشد من هم به سرعت یک چشم به هم زدن پیر خواهم شد، نزدیک های غروب عصا را بر میدارم و به سمت پارک میروم و در کنار بقیه پیرمردها می نشینم، از خاطرات جوانی هم برای هم تعریف می کنیم. یا وقتی سوار اتوبوس می شوم، جوان ها که وضعیت جسمانی من را می بینند بلند می شوند و می گویند پدرجان بیا روی صندلی بشین. تمام تلاشم را می کنم تا در دوران پیری یه روز اه بلند نکشم و بگویم (از ما که گذشت ... ). میدانم که در دوران پیری نه حال قبلا را دارم نه ذوق بعدا و نه حرف دیگران برایم اهمیتی دارد. شاید در اخرین روزهای زندگی این را بفهمم که بزرگترین سرمایه زندگی شاد بودن است، همچنین جوان ها را نصیحت می کنم که به صاحبان خانه های میلیاردی و ماشین های میلیونی حسادت نکنند ... فقط انسان های شاد حسرت برانگیزاند. البته شاید حسرت کارهای زیادی که می توانستم انجام دهم، و حرف هایی که باید میزدم، اما به دلیل شماتت و تمسخر دیگران از انها دست کشیدم را بخورم و به این فکر کنم که به چه راحتی رویاهایم را کشتم. در اخر هم از این دنیا به دنیای ابدی مسافرت می کنم، امیدوارم امدنم چیزی را به دنیا اضافه کرده باشد و رفتنم چیزی را کم ... امیدوارم ادم بمانم و ادم تر بروم ... ما فقط برای جمع کردن نیامده ایم امده ایم تا عشق را، ایمان را، دوستی را با دیگران قسمت کنیم ... امده ایم تا جای خالی را پر کنیم که فقط و فقط با وجود ما پر می شود. شاید بعد از من، ادم هایی که تا کنون  شاخه گلی برایم نیاورده بودند هر پنج شنبه یک دسته گل برایم بیاورند، کاش انها بدانند که (تا زنده هستیم باید به هم گل بدهیم ... سنگ قبر احساس ندارد). شاید هم سفارش دهم که روی سنگ قبرم بنویس اند: ای رهگذر من هم روزی از اینجا رهگذر بودم ... (این فقط یک پیش بینی بود ...)

یاد روزهایی که مدتهاست فراموشش کرده ام (نگاه کردن به اسمان)


http://s9.picofile.com/file/8279146792/Mah.png






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 14 آبان 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

وبلاگ برای من­ یک گوشه ی دنج، دوست داشتنی و دور از شلوغی است، برای وبلاگ نویسی نیاز به تمرکز، زمان و ذهن باز دارم. گاهی اوقات حتی نمی توان فکرش را کرد، که نوشتن چند خط، چقدر می تواند مشکل باشد. ارزو دارم برای تعلیم اندیشه ها درختی باشم که بی اختیار به میل دیگری­ تراش خورده است­، کاش تقدیر اینگونه ورق بخورد که دستی را بگیرم و یا لوح دانشی باشم.

خوشبختانه این روزها کمتر به اینستاگرام سر میزنم، تلاش برای ترک هر اعتیادی از جمله شبکه های اجتماعی از طریق انجام ندادن و مصرف نکردن عموما بیهوده است. اول باید دید اعتیاد جای خالی چه چیزی را برای ما پر کرده است. در اینستاگرام بعضی از ادم ها به حدی از پوچی رسیده اند، که تنها چیزی که برای ارایه کردن دارند، عکس غذا­، رستوران، خانه و ماشین است، به طوری که بعد از بستن اینستاگرام و برگشتن به زندگی عادی خود، حس کسی را دارید که از اروپا وارد سومالی شده است. من نه هر روز به رستوران میروم نه گربه یا سگ زیبایی دارم و نه به پارتی میروم، اگر ان تعداد از دوستان و اشنایان نبودند شاید به طور کلی این برنامه را حذف می کردم. متاسفانه میهمانی در چرخه تکامل بشر کم کم دارد حذف می شود و از طریق همین شبکه های اجتماعی است که می توان از حال هم جویا شد.

پاییز ...

پاییز، جزو زیباترین، محبوب ترین و عاشقانه ترین فصل های سال می باشد، فکر می کنم زیبایی فصل پاییز کاملا ملموس باشد و نیاز به توضیح خاصی نداشته باشد، هوا کم کم سرد می شود­، باران می بارد و ما عارفانه یا عاشقانه بر روی برگ های زرد و خشک قدم می زنیم. من­ نیز زمانی که در خانه ام در بالکن می ایستم و به صدای دلنواز قطره های باران گوش می دهم، چشم هایم با پاییز هم نوا خواهند شد و من به روزهای سختی می اندیشم که در ماه اسفند باید سپری کنم. روزهایی که شاید از روی اجبار باشند. شاید واژه ها توانایی گفتن همه ی احساسات را نداشته باشند. و من همچنان مصرانه بر کلمه ها و جمله های زیبا پا فشاری می کنم. چقدر خوب است در این هوای پاییزی پیاده قدم زدن. هوایی که به نظر من ظرفیتش بیشتر از دونفره است، اتشی درست کنی و دسته جمعی دور ان جمع شوی و از گرمای اتش و استکان های چایی لذت  ببری، از فراگیرترین متدهای پاییزی شاید زرد شدن درختان و برگ ریزان انها باشد، که فرصت خوبی است برای گرفتن عکس های پاییزی. باهوش ترین انسان ها نیز گاهی خاطرات و اتفاقات را  فراموش  می کنند، شاید این عکس ها مروری باشند بر خاطرات پاییزی تان. در طول زندگی هیچ گاه احساسات خود را سرکوب نکنید، زمانی که حجم بزرگی از احساسات انسان سرکوب می شود، انسان میمیره در صورتی که هنوز دم و بازدم دارد. پس با پاییز با احساس رفتار کنید ...


http://s8.picofile.com/file/8273414618/Paeiz2.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 6 آبان 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

خوشحالم از این که در این روزها تصمیمی گرفته ام که از نتیجه ان به ارامش رسیده ام ... تصمیم من عدم بحث با انسان های جاهل و بی مطالعه است، ادمهای که بدون هیچ مطالعه، تحقیق، سند­، ادب و منطقی حرف میزنند. کسانی که هرسخنی را بدون تحقیق باور می کنند، کسانی که باورهایشان تحت تاثیر شنیدها و کلماتی که برایشان دیکته کرده اند شکل گرفته است. چند وقت پیش با انسان هایی گفت و گو می کردم که باورها و اعتقادات نادرستی داشتند. تا جای ممکن سعی می کردم بحث را دوستانه کنم تا شاید بتوانم متقاعدشان کنم که در اشتباه هستند. مثلا افرادی بودند که به دلیل کارهای ناشایست مسلمان ها یا (به ظاهر مسلمان ها) از اسلام متنفر بودند، من خیلی سعی کردم که به انها بفهمانم اسلام یک چیز است و مسلمانی چیز دیگری، و کارهای افراد را نباید به پای اسلام نوشت، هرکس نام خدا را بر زبان اورد مسلمان نیست، هرکس ریش بلند داشت مسلمان نیست ... اسلام امر به خوبی و نهی از بدی است. معیار سنجش مسلمانی افراد فقط و فقط عمل انهاست، من کسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند ولی دستشان به ستاره ای نمی رسد اما کسانی هستند که بی ادعا با خدا دست می دهند. اگر همه به اموزهای اسلام عمل میکردیم دنیا عاری از بدی می شد. در هیچ جای اسلام نوشته نشده که دزدی کنید، کم فروشی کنید، حق دیگران را پایمال کنید، کلاهبرداری کنید، با دیگران بدرفتاری کنید، جان انسان های بی گناه را بگیرید و ... همه ی اسلام رأفت و مهربانی، بخشش، کمک به دیگران، عمل صالح و تسلیم شدن انسان در برابر خدای یگانه است. کسی که میخواهد اسلام را بشناسد باید نهج البلاغه بخواند تا بفهمد که حضرت علی چگونه زندگی و حکومت کرد، در این صورت با اسلام ناب محمدی اشنا می شود، یکی از خصلت های ما در مناظره و گفتگو با دیگران این است که گوش نمی دهیم تا بفهمیم، گوش می دهیم تا جواب بدهیم،  و یکی از ویژگی های انسان های بزرگ این است که برای حفظ رابطه ها و احترام دیگران در مقابل حرف های جاهلانه سکوت می کنند، بی عقلی­، توهین به اعتقادات، تهمت ها­، خیانت ها و بی ادبی نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست، انسان های نارس این موارد را بسیار دارند. نمی دانم شاید هم من صلاحیت نصیحت کردن دیگران را نداشته باشم، یا قدرت بیان خوبی نداشته باشم که بخواهم دیگران را نصیحت کنم. در هر صورت برای جلوگیری از دلخوری دیگران تصمیم من عدم بحث با انها شد و خدا می داند که هدف من فقط خیرخواهی ان ها بوده است و نه توهین به اعتقادات و باورهای انها، به هرحال هرکس مسئول سرنوشت خویش است و کسی را برای اعتقادات و کارهای دیگران توبیخ نمی کنند. یاد دعاهای بعد از نماز می افتم، شاید در این روزها سخت ترین کار دنیا سالم زندگی کردن باشد. ایمان دارم که قشنگترین عشق، نگاه مهربان خداوند به بندگانش است­. گاهی اگر هیچ از دنیا نداشته باشم همین مرا بس است که کوچه ای باشد و باران و خدایی که زلال تر از باران است. زندگی یک پاداشت است نه یک مکافات­، فرصتی است کوتاه! تا ببالی ... بیابی ... بدانی ... بیندیشی ... بفهمی ... زیبا بنگری ... و در نهایت در خاطره ها بمانی ... انسان های ساده را دوست دارم کسانیکه بدی ها را باور ندارند و به همه لبخند میزنند، امیدوارم زندگیتان پر شود از چنین انسان هایی ...


http://s8.picofile.com/file/8273413834/Aramesh2.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 16 مهر 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

شروع وبلاگ نویسی ام به چهار سال پیش بر می گردد، روزی که اصلا فکر نمیکردم فرستادن یک ایمیل به استاد در اینده ای نزدیک مرا به وبلاگ نویسی علاقه مند خواهد کرد. ایمیلی که انقدر تاثیر گذار بود که موجب نوشتن موضوعی در وبلاگ شخصی استاد شد. ان روز استاد موضوعی که در وبلاگ شخصی اش نوشته بود برای ما خواند و ادرس وبلاگش را در تخته وایت برد برای دانشجوها نوشت. سر زدن به وبلاگ شخصی استاد و خواندن دست نوشته هایش هر روز مرا بیشتر از روز قبل به نوشتن علاقه مند می کرد. نوشته هایی که حالم را خوب میکرد، گاهی حس پرواز به عمق احساسات و گاهی خاطرات انسان را به تصویر می کشید، طوری که هر شب ساعت ها مشغول خواندن نوشته هایش بودم و انقدر غرق در نوشته هایش میشدم که گذر زمان برایم مهم نبود. بعد ها فهمیدم عاشق شخصیت اش شده ام، او هم با سواد بود، هم انسانیت داشت و هم اهل خدا بود، همه ویژگی هایی که یک انسان برای رسیدن به کمال نیاز دارد را در وجود او می دیدم. خصوصیات اخلاقی، نوع حرف زدن و چهره ظاهری او، همه نشان دهنده ی خاص بودن این انسان بود، اشنا شدن با انسان خاصی که از تراوشات ذهنی خود می نوشت جز نقاط عطف زندگی ام شد، در ان روزهایی که همه ی حرف ها از روی هم کپی، بدون مطالعه و فکرکردن زده می شد، پیدا کردن کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد برایم خیلی جالب بود. گذشت ... و بالاخره من هم بعد از مدتی وبلاگ خوانی شروع کردم به وبلاگ نویسی، حس میکردم باید از این استاد عزیز تشکر کنم، زمانی که به وبلاگ باد صبا سرزدم فهمیدم که استاد راهی سفر دوری (کانادا) است، بدون اغراق میگویم که بعد از خواندن این موضوع تا چند روز حالم خوب نبود. استاد برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به همراه خانواده به کانادا رفته بود، بعد از کامنتی که در وبلاگ او گذاشتم و از دلتنگی ام برای او گفتم، او عرض کرد که بعد از گرفتن مدرک با دست پر به ایران خواهد امد، امیدوارم هرجا که هست سالم و با دلی خوش باشد، کمترین کاری که میتوانستم برای سپاسگذاری از او انجام دهم شاید نوشتن همین چند خط بود. و سپاس از همه دوستانی که به اینجا سرمیزنند، نظرات شما برایم قوت قلب است. ارزوی من این است که گاهی نوشته های من از یک تصمیم سربراورند، گاهی احساس پاکی را زنده کنند، گاهی قطره اشکی را از دیده ای فرو ریزند، گاهی رنج دیده ای را به فکر فرو برند، و گاهی عشق پنهانی را بجوشانند ...


(این عکس وبلاگی است که عرض کردم)


http://s8.picofile.com/file/8274664450/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%B5%D8%A8%D8%A7.png





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 شهریور 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

خانه مادر بزرگ حال و هوای خاصی به من میدهد، خانه ای در انتهای یک کوچه بن بست باریک، که پر است از خاطرات کودکی. خانه ای دو طبقه که طبقه پایین ان یک زیرزمین و طبقه بالای ان چند اتاق، با یک بالکن بزرگ است، در روبه روی این بالکن یک حیاط نقلی وجود دارد که دارای چند درخت انگور است. در این هیاهوی شهر و روزمرگی هایم هنوز سرزدن به مادربزرگ و خاطرات کودکی حالم را خوب میکند، خدا را شکرکه هنوز چراغ خانه مادربزرگ روشن است. عاشق صفا و صمیمیت، سادگی، ماچ کردن های همیشگی، نحوه حرف زدن و مهربانی او هستم، او میداند که چقدر دوستش دارم، هرچند قبول میکنم که بی معرفت هستم و دیر به دیر به او سرمیزنم، او با همه مهربانی هایش در جواب سوال همیشگی به زبان ترکی میگوید که پسرم حتما کار یا درس دارد که به ننه کمتر سرمیزند. از چند روز پیش که به خانه مادربزرگ سرزدم دنبال چیزی میگشتم تا خاطرات کودکی ام را زنده کند تا اینکه فهمیدم بهترین راه نوشتن است. راستش را بخواهید خیلی دلم برای کودکی هایم در خانه مادربزرگ تنگ شده، دوست دارم دوباره بعد از ظهرهای تابستان فرشی بیندازیم روی بالکن و مادربزرگ بیاید و هنداونه های خنک را قاچ کند و ما بدون ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریم و از عطر خوشش لذت ببریم. دلم آن روزهایی را میخواهد که وقتی کنار هم مینشستیم هیچ کداممان در بند گوشی هایمان نبودیم، روزهایی که باغچه را اب میدادیم و بوی خاک، آب و برگ انگور در حیاط می پیچید. روزهایی که با چادر و پشتی های مادربزرگ برای خود خانه درست میکردیم، دلم برای جوجه های رنگی که در باغچه مادر بزرگ رها میکردیم تنگ شده، دلم برای این سوال مادر بزرگ که میگفت جایتان را در هال بیندازم یا در بالکن تنگ شده، یادش بخیر چقدر شب ها به اسمان نگاه میکردم، در ذهنم پر بود از سوال های بی جواب، این روزها کمتر وقت میکنم به اسمان نگاه کنم، هیچ حسی بهتر از خوابیدن در زیر نور ماه و ستاره ها نیست حتما امتحانش کنید.

از ویژگی های خوب مادربزرگم بگویم که قرن 21 و دنیای مدرن هم نتوانسته تغییرش دهد، او نه اینترنت دارد و نه اسمارت فون، اما بیشتر از همه از حال دیگران خبر دارد و دیگران هم جویای احوالش هستند. خیلی مانده تا به آنجا برسم. تنها شبکه اجتماعی که از ان استفاده میکنم اینستاگرام است که در ان هم خیلی فعال نیستم این وبلاگ هست، اگر رابطه ای بین دلها باشد همین وبلاگ امکانش را فراهم می کند. هنوز هم خانه مادر بزرگ آیفون تصویری که هیچ آیفون معمولی هم ندارد و برای باز کردن در باید از حیاط گذشت چه در ذل تابستان چه در یخبندان زمستان. مادربزرگم اعتقاداتی دارد که به انها پایبند است، در هیچ گوشه ای از ذهن مادربزرگم موضوع دزدی و خیانت تعریف نشده، اما این روزها ادم ها تغییر کرده اند، در پس لایه های ذهن ادم های امروزی میشود دزدی کرد، خیانت کرد و ... یکی دیگر از ویژگی های خوب مادر بزرگم این است که خیلی زود بدی های دیگران رو فراموش میکند، زمانی که دلتنگ فرزندانش میشود، همان چهار عدد دکمه ای که در حافظه تلفن خانه برایش مشخص کرده اند را هم فراموش میکند. از ویژگی های دیگر خانه مادر بزرگم این است که هیچ وقت ادم در خانه او لاغر نمی ماند چون همیشه یک چیزی برای خوردن دارد، و اینکه ادم هیچ جایی مانند خانه مادر بزرگ راحت نیست و لذت، دادن پول و عیدی مادربزرگ چیز دیگریست.

از خداوند میخواهم که به مادر بزرگم عمر طولانی بدهد زیرا من به وجود او و مهربانی هایش احتیاج دارم. مادربزرگ ها واقعا انسانهای دوست داشتی هستند باید قدر انها را دانست.

این هم عکسی از خانه مادر بزرگ است ...

http://s8.picofile.com/file/8267729126/madarbozorg.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 24 شهریور 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

لطفا موضوع را بخوانید و اگر دوست داشتید نشردهید، شاید مدعیان دروغین دوستدار کوروش به خود بیایند. مدتی است که در ایران عده ای با راه اندازی شبکه های مختلف (کوروش کبیر، هخامنشی، ایران پادشاهی و ...) اقدام به وهن مطالب­، فحش و ... می کنند. ( این موضوع فرستاده یکی از دوستان می باشد که متاسفانه نام نویسنده در ان نوشته نشده ) موضوع واقعا قابل تامل می باشد به همین دلیل در وبلاگ قرار گرفت، نظر شخصی بدون توهین ازاد می باشد.

کورش جان سلام: خواب دیگر بس است. ای ذولقرنین کتاب آسمانی، از کارهای نیک تو نمیتوان چشم پوشید. تو افتخار ما ایرانی ها هستی، اما عده ای سعی دارند تو را "­نـقـطـه مـقـابـل اسـلام­" قرار دهند ... همان دینی که اگر به تو هم عرضه میشد چه بسا که با آغوش باز می پذیرفتی ... همان دینی که چهارچوبش خدا و گفتار، کردار و پندار نیک است ... نمی دانم چرا مارا مجبور به الگو گیری از تو میکنند تا از الگوگیری از مولایمان عـلـی (ع) ؟!! کوروش جان تو بر تخت شاهی خاک ها فتح کردی اما علـی بر منبر چوبی دل ها فتح میکرد ... چرا سخن از بخشش و آزادی تو در دین هست اما کسی از بخشش عـلـی (ع) حرفی نمی زند؟‍!! تو شاه بودی و بخشیدی ... تو از نظر مادی ثروتمند ترین مردمان بودی و بخشیدی ... اما مولایمان علی (ع) و ادامه دهندگان راهش، در نهایت قناعت، بخشیدند و بخشودند ... گرسنه بودند ولی غذای خود را به دیگری دادند ... کوروش جان تو نژادپرست نبودی و اولین کاتب منشور حقوق ملل بودی، همه کشورهای زیر سلطه ات را به یک چشم نگاه میکردی چه عرب­­، چه عجم­، چه مسیحی و چه یهودی اما این روزها جماعتی پیدا شده اند که سنگ تورا به سینه میزنند و بر طبل آریایی بودن خود میکوبند و با نام و آوازه تو شدیدا اسلام ستیزی میکنند­! مردانی پیدا شده اند که ابرویشان از مو نازک تر است و مدعی تمدن اصیل تو هستند! زنانی پیدا شده اند مقلد مدهای عریان غربی که شدیدا ادعای بانوی ایرانی بودن را دارند! کوروش جان تو به انها بگو در کتیبه ها و سنگ نوشته های تخت جمشید هیچ مردی گوشواره به گوش و ابرو برداشته نیست ... هیچ پیکر خانومی برهنه و بد حجاب نیست ... کوروش جان آیا تو و خدای تو راضی به این عمل متعصبانه هستید؟ ای فرمانروای عادل، تو یکتا پرست قبول، اما آیا اسلام تضاد و تناقضی با ایین تو دارد که عده ای میخواهند این دو را در برابر هم علم کنند و به جان هم بیندازند؟ آیا اهورای تو همان الله ما نیست؟ آیا دین اسلام نسخه تکامل یافته آیین زرتشت، مسیح، یهود و زبور نیست؟ آیا اگر اکنون خود زنده بودی باز به آیین منقضی شده زرتشت میماندی یا دین کامل و برتر را برمیگزیدی؟ آری کوروش ... خواب دیگر بس است بیدار شو ... شاه ایران روزی گفت کوروش اسوده بخواب که ما بیدار هستیم، اما خودش به خواب عمیقی رفت. اما ما میگوییم بیدار شو که عده ای کوروش نما دارند آبرویت را میبرند. کوروش جان اسوده نخواب میدانی چرا؟ اینجا عده ای دارند عقده هایشان را به نامت خالی میکنند ... ملیتشان دارد خفه شان میکند. پشت تو پنهان میشوند ابروریزی میکنند. هیچ بویی از کردارنیک و گفتار نیک نبرده اند فقط شعار میدهند. انگار فقط انان وطن دوستند! به ما ایرانیان انگ عرب پرستی میزنند! نمیدانم عمرشان قد نمیدهد یا خودشان را به خواب زده اند، فراموش کرده اند شهدایی را که برای وجب به وجب این خاک خون داده اند با رمز یاعلی و یا زهرا جنگیدند ولی نمیدانم مدعیان وطن پرستی کجا بودند؟! کنار سنگ قبرت کوروش جان برای دلشان خانه اجاره کردند اما گوشی موبایلشان را که چک کنی معدن جوک های اقوام ایرانی است! به زبان اریایی بودنشان افتخار میکنند ولی در عمل حتی به خرید کالای ایرانی هم تن نمی دهند! بگذریم از سبک زندگیشان که مستقیم از دنیای غرب خط میگیرد! همان هایی را میگویم که دین عربی را نمی پسندند ولی رقص عربی را خوب بلدند! همان هایی که تبریک کریسمس و ولنتاین و مناسبت های غربی را روشنفکری می دانند و تبریک عید غدیر و مبعث و نیمه شعبان را بیگانه پرستی میدانند! همان هایی که فحاشی را هنر می دانند، لخت شدن را مظهر ازادی و چادری شدن را ریا کاری و چاپلوسی میدانند! سجده بر مقبره تو را یکتاپرستی می نامند و بوسه بر ضریح مبارک حضرت عباس را بت پرستی! زدن نارنجک به در و دیوار مردم در چهارشنبه سوری را جشن ایرانی و باستانی می نامند و مراسم  هیئت های عزاداری را سلب اسایش از مردم! نشر جملاتی جعلی و بی منبع منتسب به تو را افتخار می دانند و در مقابل نهج البلاغه علی (ع) سکوت می کنند! امثال صادق هدایت و نیچه را الگو می نامند و حضرت علی (ع) را مایه عقب افتادگی! در سرمای زمستان با ساپورت در خیابان احساس سرما نمی کنند اما در تابستان با یک تکه پارچه روی سرشان از گرما هلاک می شوند! همان هایی که از فقر و بیچارگی کودکان ایرانی می نالند ولی حاضر نیستند کمی از خرج خوشگذرانیهایشان را صرف انها کنند! انها به عمل ثابت کرده اند که چه کسی وطن دوست تر است. کوروش جان لطفا انقدرها ام اسوده نخواب!!! عده ای ایرانی نما، دارند از نام تو سوءاستفاده میکنند.


http://s9.picofile.com/file/8267395968/Korosh.png





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69