زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
جمعه 29 بهمن 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

پارت 1 :

بالاخره منم از دسته دانشجویان علم گرا به دسته سربازان میهن پرست پیوستم. اول اسفند باید برای اموزشی به اموزشگاه ایت الله خاتمی یزد بروم (مسافتی حدود 644 کیلومتر از محل سکونت، فکر می کنم اگر اتوبوس با سرعت  100 کیلومتر بر ساعت (میانگین) برود، حدود 6 ساعت و 44 دقیقه در راه هستیم)، فرمول بدست اوردن سرعت (سرعت = تغییرات مکان / نسبت به زمان) اخ چه خوب بودی دینامیک (دانشگاه)، در همه جا کاربرد داری حتی در محاسبه مسیر سربازی ... بغض مانده در گلو را واژه واژه در زیرگذر زندگی (وبلاگ) تایپ می کنم. دیگر وقتش رسیده که چند صباحی تنهایی و کویر را تجربه کنم، چمدانم را بسته ام، اگر خدا بخواهد تا چند روز اینده میروم، نشسته ام منتظر روزهای پیش رو که نمی دانم خوب است یا بد، تنها چیزی که می دانم این است: (این دوران باید سپری شود). سربازی یکی از همان شترهای معروفی است که بالاخره در خانه ی هر پسری می خوابد. به قول قدیمی ترها باید به سربازی بروم تا مرد شوم، هرچند این موضوع تا قبل از سربازی برایم قابل درک نیست امیدوارم بعد از سربازی این طور نباشد، من معتقدم مرد شدن با سربازی رفتن، باشگاه رفتن و هیکل بزرگ داشتن نیست، هر وقت توانستم قلب و روحم را مردانه بسازم ان وقت مرد شده ام. در این روزهای پایانی با نزدیک شدن به تاریخ اعزام کابوس های سربازی و مشکل (تنگی نفس که گاهی سراغم می اید) بیشتر شده و جای رویاهای شبانه را گرفته، به عمری که باید در این دو سال سپری شود و به فرداهای نا مشخص فکر می کنم. فی الواقع  از دست سربازی بسیار عصبانی ام و احساس بدی دارم از اینکه قرار است دو سال از بهترین روزهای عمرم را هدر دهم. اوایل احساس می کردم، اگر اوضاع همین طور باقی بماند دق می کنم، اما اوضاع همان طور ماند و من دق نکردم! همه ی ما اینگونه ایم، لحظه های سختی داریم که تا مرز سکته پیش می رویم! اما می گذرد، هیچ وقت حرف سربازی که بدون پا هایش از جنگ برگشته بود را فراموش نمی کنم: (من فوتبالیست خوبی بودم! اوایل برای پاهایم هر شب گریه می کردم، تا اینکه فهمیدم خدا دوست دارد من شطرنج باز خوبی باشم). یک وقت هایی لازم است روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است و بچسبانی پشت شیشه‌ی افکارت ... باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری، به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی، در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه‌ی ذهنت صف کشیده اند، آن وقت با خودت بگویی: بگذار منتظر بمانند! من خدایی دارم که در تک تک لحظه های زندگی، وجود و کمک های او را احساس کرده ام. حس عجیب، شیرین و بی نهایتی است که مدتهاست رهایم نمی کند. راستی در این روزها باید تمرین کنم که مردها سکوت می‌کنند ... نمی‌توانند وقتی که ناراحت هستند، گریه کنند و بهانه بگیرند! مردها نمی‌توانند به دیگران بگویند، مرا بغل کن تا آرام شوم! نمی‌توانند بگویند دلشان می‌خواهد در آغوش کسی گریه کنند! ممکن است شخصی را خیلی دوست داشته باشند اما نمی‌توانند بگویند: عاشقت هستم! مرد همه اینها را قورت می‌دهد که بگوید یک مرد است ... یک آدم محکم که می‌تواند تکیه‌گاهی باشد.


http://s4.picofile.com/file/8285200000/1_sarbaz.jpg


پارت 2 :

هر امدنی را رفتنی است و هر رفتن اغازی بر یک راه جدید، راه رفته تجربه است و راه پیش رو ورود به تجربه ای نو، ان یکی شاید فرصت هایی بود که خوب یا بد گذشت، و این یکی شروعی است دوباره برای فرصت های جدید، فرصت هایی که ممکن است راهمان را تغییر دهند، و یادمان باشد زندگی همچنان ادامه دارد. حس می کنم سربازی برای من یک راه جدید، با تجربه های جدید است، اولین تجربه ی سربازی دوری از خانواده و زندگی در شرایط سخت است، شاید این دوری برایم لازم باشد تا بیشتر قدر داشته هایم را بدانم، می دانم خانواده هم، در نبود من جای خالی ام را احساس می کنند (اچار فرانسه). دومین تجربه، دوری از تکنولوژی که در زندگی امروزی در ذهن انسان نمی گنجد، سومین و بدترین تجربه تراشیدن موهای قشنگم با شماره ی چهار بعد از پانزده سال است. چهارمین تجربه بیدار شدن صبح زود و خوابیدن سر شب است. پنجمین تجربه قرار گرفتن در محیط نظامی و قانون مند است، که با این مورد مشکل زیادی ندارم، چون مقرراتی و منظم هستم و تجربه های زیاد دیگر ...

فکر می کنم اگر به سربازی نمی رفتم  یک خلا بزرگی در خاطرات زندگی ام  به اسم خاطرات سربازی، که تازه به خاطرات جزیی تری مثل خاطرات آموزشی ... خاطرات شب های نگهبانی ... خاطرات تنبیه شدن دسته جمعی و ... تقسیم می شد وجود داشت. یا وقتی در جمع های خودمانی همه از خاطرات سربازی شان برای هم تعریف می کردند، خیلی دردناک بود که من چیزی برای تعریف کردن نداشته باشم. تا به امروز کسی را ندیده ام که گفته باشد بدترین دوران زندگی اش را در سربازی گذرانده ... و همه با اینکه آن را تلف کردن عمر می دانند اما معتقدند ان دوران شیرین بوده است، و دوست دارند خدمت سربازی  برای نسل های بعدی باقی بماند. اگر عمری باشد من هم در اینده ای دور خاطرات سربازی ام را با کمی اغراق (مانند خیلی از مردها) برای پسرم تعریف خواهم کرد و می گویم که پدرت مررررررد بود. در دوران دانشجویی هم یک شب در حال مطالعه بودم که برق خانه قطع شد و من مجبور شدم که با چراغ قوه درس بخوانم، این را هم با کمی اغراق به پسرم خواهم گفت به این صورت که: (در زمان دانشجویی، ما با نور چراغ قوه درس می خواندیم)، حالا شما با این همه امکانات چرا درس نمی خوانید. راستی بچه های سال 1400 به بعد تا ده سال جزو هیچ دهه ای محسوب نمی شوند! (چقدر دردناک است)، فکر می کنم این بچه ها تیکه کلامشان این باشد که شما مال یک قرن پیش هستید خودتان را با ما مقایسه نکنید!! خارج از شوخی امیدوارم در این دو سال که در حال خدمت هستم  یک سری اتفاقات بیفتد و یک سری اتفاقات نیفتد (شخصی). دوست تان دارم همانند سربازی که سالهاست در مقری متروکه بی خبر از اتمام جنگ نگهبانی می دهد.


خدا حافظ موهای قشنگم ... خدا حافظ تکنولوژی ...

http://s8.picofile.com/file/8286209500/Technology_3.jpg


پی نوشت :

این اخرین پستی است که در سال 95 در این وبلاگ قرار می گیرد، و ارشیو اسفند ماه به دلیل رفتن به سربازی خالی می ماند. سال 95 با همه ی خوبی ها و بدی هایش در حال اتمام است، خیلی ها پا به این دنیای بزرگ گذاشتند و خیلی ها از این دنیای بزرگ پر کشیدند، که تلخ ترین ان شهادت اتش نشان های عزیز کشورمان بود ...  برای من نیز سال 95 پر بود از اتفاقات مختلف که مهمترین ان فارغ التحصیلی، جابه جایی منزل (بعد از 22 سال) و سربازی بود. از همه دوستانی که به اینجا سر میزنند کمال تشکر را دارم. امیدوارم جنس نوشته هایم را دوست داشته باشید، من همیشه سعی می کنم در بین نوشته هایم از کلیدواژه ها استفاده کنم و خیلی ساده و روان بنویسم، امیدوارم که مثمر ثمر واقع شده باشد. به همه ی دوستان وبلاگ خوان و اهل مطالعه توصیه می کنم که حتما حس خوب نوشتن را تجربه کنند، چند وقت پیش، کتاب باشگاه مغز از دکتر حامد اختیاری را مطالعه می کردم، توضیح داده بود که  نوشتن تاثیری هم چون یوگا (مدیتیشن) در ذهن دارد. زمانی که شما می نویسید. تنفستان اهسته می شود و وارد مرحله ای می شوید که در ان لغات (واژگان) به صورت ازادانه و بدون هیچ تلاشی به ذهنتان می ایند. این جریان نوعی هوشیاری برای شما ایجاد می کند که برای عملکرد ذهنی تان بسیار مفید است. به همین علت است که می توان از نوشتن به عنوان روشی برای کاهش استرس استفاده کرد. حالا این نوشتن می تواند برای خود روی یک کاغذ، برای عموم در فضای مجازی (وبلاگ یا وبسایت)، برای نشریات و حتی نوشتن کتاب باشد. پس حتما در اینده زمانی را برای نوشتن اختصاص دهید.

فاصله ها ترسناک نیستند از ادمهایی بترسید که هیچ وقت دلتنگ نمی شوند، می دانم که تا چند هفته ی اینده خیلی دلتنگ خواهم شد مثلا: دلتنگ خانواده، دوستان، فامیل، شما، وبلاگ و آلبوم بوی بهشت (حسام الدین سراج)، بزرگترین دلگرمی ام این است که خدا را دارم، برایم دعا کنید که دعاگوی شما هستم ... پیشاپیش سال نو را به همه ی هموطن های عزیزم در ایران و خارج از ایران تبریک عرض می کنم و ارزو می کنم که در سال جدید در هیچ جای دنیا جنگ نباشد، خنده های سال جدید از ته دل گریه ها از سر شوق، ارامشی به قشنگی رنگین کمان دانایی، بینایی و منشی به وسعت هر دو جهان و روزهایی که با قشنگترین ها پر شود، خدایا قلب انها که دوستشان داریم را شاد کن، مشکلاتشان را اسان، دعاهایشان را مستجاب و دلشان را شاد گردان، امین یا رب العالمین ...


http://s5.picofile.com/file/8285200276/3_sin.jpg


بازدیدهای این ماه وبلاگ از مرز 2000 نفر گذشت، ممنون از همه شما که به اینجا سر می زنید، این عدد برای من انگیزه ای است تا بیشتر به وبلاگ سربزنم، اگر عمری باشد اولین پستم در سال 96 درباره ی دوران اموزشی خواهد بود ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69