تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... ! - مطالب خرداد 1394
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
یکشنبه 31 خرداد 1394 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام , بعد چند هفته مشغله درسی بالاخره وقت و حوصله نوشتن پیدا کردم , یک ترم دیگه از دوران دانشجویی گذشت یادش بخیر ترم اول دانشگاه یکی از استادامون گفت که تا چشم بهم بزنید این دوران میگذره حالا که ترم هشتم دانشگاهم به حرفش رسیدم . من سال 90 دانشگاه فیروزکوه قبول شدم که تو این دانشگاه خاطرات خوب زیادی دارم , البته سختی های خودش رو هم داشت . به نظر من ترم های اول دانشگاه خیلی جالبه چون تازه از محیط مدرسه اومدی و وارد یه محیط علمی بزرگتری شدی دوستای جدید پیدا میکنی و انسان هایی با رفتار و عقاید مختلف رو میبینی . شرایط من یکم خاص بود چون من تو شهر فیروزکوه خونه نگرفته بودم و از شانس ما فقط به خانوم ها خوابگاه میدادن به خاطر همین مجبور بودم که یک مسافت 150 کیلومتری رو از محل سکونت تا دانشگاهمون طی کنم . ترم اول دانشگاه که مهرماه 90 بود خودشون به ما واحد داده بودند که سه روز پشت سرهم میرفتیم دانشگاه البته سرویس گرفته بودم که سرویسمون هر روز ساعت 5 صبح حرکت میکرد , شما فکرش رو بکنید من سه روز که تو هفته کلاس داشتم هر روز باید ساعت 4:30 صبح از خونه میزدم بیرون و ساعت 9 شب میرسیدم خونه , توتاریکی از خونه میزدم بیرون و تو تاریکی برمیگشتم و دوباره باید برای فردا ساعت 4:30 صبح بیدار میشدم که تو زمستون داستانی بود برای خودش . این ساعتی که من از خونه میزدم بیرون هیچ موجود زنده ای تو خیابون پیدا نمیشد و حدود 10 دقیقه ای باید تو خیابون می ایستادم تا بالاخره نور یه ماشین از اون ته معلوم میشد . که معلوم نبود ساعت 4:30 صبح بیرون چی کار میکنه , البته من بیشتر اوقات فقط ماشین هایی که مخصوص تاکسیرانی بودند رو سوار میشدم . تو زمستونم که من فقط چشمام از کل صورتم معلوم بود , و یک کیف در دست که فکر میکنم همین کیف باعث ایستادن ماشین ها میشد , اگه پلیس منو با اون وضعیت میدید به جرم دزدی دستگیرم میکرد . خلاصه بعد از سوار شدن به تاکسی و رسیدن به اتوبوس باید سریع میرفتیم بالا و یک جای خوب تو سرویس میگرفتیم چون یه مسافت سه ساعته رو باید تو اتوبوس می نشستیم . برعکس بچه های دیگه که دوست نداشتن به خاطر سرما کنار پنجره بشینن من همیشه کنار پنجره میشستم چون از پنجره منظره بیرون رو تماشا میکردم . واقعا منظره زیبایی ام داشت شما فکرش رو بکنید زمستون داره برف میاد هوا هم تاریکه , کم کم روشن شدن هوا رو میبینی و کنار پنجره نشستی و از طبیعت زیبای جاده دماوند و بعد فیروزکوه استفاده میکنی و هندزفری رو زدی تو گوشت و اهنگی رو که دوست داری گوش میدی , فضای رمانتیکیه نه !!!

 

بعد از رسیدن سرویس به دانشگاه سرویس جلوی در دانشگاه بچه ها رو پیاده میکرد . از شانس ما دانشکده فنی انداخته بودن تو دل کوه که اسم خیابون دانشگاه کوهستان چهارم بود , یعنی یک مسیر یک کیلومتری دیگه رو باید میرفتیم که همش سربالایی بود , من یادم میاد که وقتی این مسیر رو تو زمستون میرفتیم بالا تا برسیم به در دانشگاه صورت و ریشامون یخ میزد , البته سه چهار تایی تاکسی داشت که کفاف این همه دانشجو رو نمی داد . برگشت هم به همین صورت بود , یک بار داشتیم با سرویس بر میگشتیم که جاده یخ زده بود و راننده ام برف پاک کن شیشه رو زده بود , حواسش نبود که اب پاش شیشه رو هم زد چشتون روز بد نبینه کل شیشه یخ بست راننده هم هیچ چیز رو نمیدید , خلاصه جیغ و داد و فریاد بالاخره به زور ماشین رو کشید کنار و شیشه رو با دستمال تمیز کرد , کم مونده بود که از دست ما راحت بشید . راننده هایی که چند سال بود این مسیر و میرفتن و میومدند میگفتند که دمای فیروزکوه در زمستون به 30-  درجه ام رسیده . جاده فیروزکوه هم خیلی جاده پر حادثه ای بود چون ما هر هفته که این مسیر رو میرفتیم حد اقل دو یا سه تصادف رو میدیدم که به خاطر پیچ های خطر ناک اون بود  .

 

چند تا از بچه ها اونجا خونه گرفته بودند و دیگه تهران برنمیگشتند . یه بار یکی از استادها میخواست امتحان بگیره که ما باید به خاطر اون کلاس از تهران بلند میشدیم میومدیم فیروزکوه و برمیگشتیم و دوباره فرداش میومدیم دانشگاه که با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم که شب رو تو فیروزکوه بمونیم . بعد از کلاس رفتیم دنبال خونه بعضی از خونه ها به صورت هتل اپارتمانی بودند و معمولا مشتری هاشونم دانشجوها بودند , که به خاطر قیمت مناسبشون معمولا پر بودند . اون روز ام که ما میخواستیم بمونیم هر جا رفتیم پر بود . بالاخره یکی از بچه ها رو پیدا کردیم و چهار نفری چتر شدیم خونشون . البته قرار شد ما غذا از بیرون بگیریم و اونا شام مهمون ما باشند ( ما اونجوریا ام نیستیم ) . خلاصه بعد از میل کردن غذا موقع خواب رسید , خونه دوست ما یک خونه قدیمی بود که کلا یک حال داشت که یه فرش دوازده متری توش انداخته بودند , حالا شما خودتون فکرش رو بکنید که 8 نفرادم تو 12 متر جا چجوری خوابیدن . تازه ماجرا به اینجا ختم نمیشه ما صبح بلند شدیم بریم صورتمون رو بشوریم که دیدیم اب یخ زده و تمام کفشامونم یخ زده . دوستامون که به این اتفاق عادت داشتن اب اوردن و کم کم ریختن روی لوله ها و اب رو باز کردن .

اگه بخوام اتفاق خوب این ماجرا رو بگم باید به امتحان اون روز اشاره کنم که , امتحان رسم داشتیم که خوشبختانه با یه استاد سخت گیر 20 شدم . این استاده ام به نوعی خیلی جالب بود ایشون تو تعطیلات عید به ما 17 تا رسم گفته بود بکشیم که 3-4  روزی درگیر کشیدن این رسما بودیم . البته وقتی نمره رو دیدم خستگی اون چند روز از تنم بیرون اومد .

ما زمانی که تو دانشگاه بودیم مطلع شدیم که یکی از اهالی فیروزکوه که برای چیدن قارج به کوه های اطراف رفته بود به خونه برنگشته بود که بعد از چند روز گشتن بالاخره این اقا رو پیدا کرده بودند که متاسفانه مثل این که گرگ ها بهشون حمله کرده بودند , این داستان تو کل فیروزکوه پیچیده بود و سوژه ای شده بود برای بعضی از استاد ها , دانشجوها که زیاد سر کلاس حرف میزدن بعضی استادها میگفتند که , این دفعه تذکر نمیدم میفرستمتون برید قارچ جمع کنید . تو پنج کیلومتری دانشگاه ما تنگه واشی قرار داشت که یک جای بسیار زیباست که توصیه میکنم حتما برید ما ام چند باری با بچه ها رفتیم که خیلی خوش گذشت .

یکی دیگه از خاطرات جالبی که اونجا داشتم اولین پروژه ای بود که من کنفرانس دادنش رو قبول کردم , ما ترم یک یه درسی داشتیم به نام سیستم انتقال قدرت که چندتا فصل داشت و استاد هر بخش رو بین چندتا گروه که اعضای اون چهار نفر بودند تقسیم میکرد , از شانس خوب یا بد ما فصل ششم که مربوط به گیربکس های اتوماتیک بود به ما رسید و ما رو هم جو گرفت به بچه ها گفتم من کنفرانسش رو میدم که باید با پاور پوینت متن ها و اسلاید ها رو درست میکردی میریختی تو سیدی و می اوردی دانشگاه , که یکی از بچه ها لب تاب می اورد و با ویدیو پرژکتور که تو دانشگاه بود ارایه میدادیم ,  این دوست ما وقت نکرده بود متن اون فصل رو تایپ کنه ورداشته بود کل فصل رو عکس کرفته بود و ریخته بود تو پاورپویت , خلاصه روز کنفرانس ما رسید و یه جمعیت 30 نفری مشتاق نشستن و منتظر کنفرانس کیربکس اتوماتیک هستند , ما رو هم استرس گرفته بود تا ویدیو پرژکتور رو درست کنن من رفتم یه ابی بخورم , همش به خودم میگفتم لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود , بالاخره با خودم کنار اومدم و رفتم برای کنفرانس پنج دقیقه اول خیلی استرس داشتم ولی کم کم بهتر میشدم , من یک کلمه رو , تلفظش رو اشتباه میگفتم استاد حدود 5-6  بار اینو به من گفت ولی من بازم تلفظ خودم رو میگفتم که اخریا میگفت ولش کن هر چی راحتی بگو , هر جوری ام حساب کنی حق داشتم ترم 1 دانشگاه کنفرانس گیربکس اتوماتیک .

از اتفاق های خوب دیگه اون ترم این بود که با وجود همه درس ها و سختگیری بعضی از استادها که درس هایی مثل ریاضی و فیزیک رو با اونا داشتیم تونستم این درسها رو با نمره ای خوب پاس کنم و بین 30-40 نفر از هم دوره ای ها بالاترین معدل رو داشته باشم که کمک خیلی زیادی تو روحیه من داشت . من که به خاطر سختی مسیر تو فکر بیرون اومدن از این دانشگاه بودم , تصمیم گرفتم که یکبار دیگه کنکور بدم و برم به یه دانشگاه نزدیک به محل سکونت که بعد از ترم دو این اتفاق افتاد و ترم سه رو با سه تا از دوستان تو دانشگاه پرند بودیم , البته بعدش چندتا از دوستان هم اومدن که الانم با هم در ارتباط هستیم و دوستی ما از همون دانشگاه فیروزکوه شروع شده بود . ببخشید که متن طولانی شد , این چند تا عکس از دانشگاه فیروزکوه  .


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/478/1432257/ff.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 خرداد 1394 :: نویسنده : فرهاد مهدی

در روز 26 خرداد 1394 شاهد حضور 175 شهید گمنام در تهران بودیم . این شهدا  خط شکنان و غواصان عملیات کربلای چهار بودند . حکایت این شهدا حکایت انسانهایی است که بدون هیچ چشم داشتی و برای دفاع از اب و خاک و میهن و ناموسشان جان خود را فدا کردند . اری این شهدا همان دلیران کشورند که بدون هیچ ترسی دل به دریا زدند . تو این دنیا هیچ چیز با ارزش تر از جان انسان نیست , این رو انسان های مرفع جامعه بیشتر درک میکنند , شاید خیلی ها راضی باشند که همه ثروتشون رو بدن ولی یه چند صباحی بیشتر تو این دنیا زندگی کنند , هضم این موضوع که بدونی شاید چند ساعت دیگه بیشتر زنده نیستی خیلی سخته , اعتقادات و انسانیت بالایی میخواد , خوش به حال همه شهدا و ما که همچین انسان هایی رو در کشورمون داریم که به مقام شهادت اعتقاد دارند . در جنگ ایران و عراق بعضی از نیروهای عراقی به دلیل فشارهای جسمی و روحی که بهشون وارد میشد دست به خود کشی میزدند ولی شهدای ما سخت ترین شکنجه ها را تحمل میکردند , این همون بحث اعتقاده . من انسان هایی رو میشناختم که در هشت سال دفاع مقدس , در کشور امریکا استاد دانشگاه بودند و در بهترین شرایط رفاهی بودند . ولی برای خدمت به کشورشون اومدن تو خط مقدم تا به کشورشون خدمت کنند , من واقعا هیچ توصیفی در مورد این انسان های والا مقام ندارم .

همه ی ما به این شهدا مدیون هستیم , اگه این شهدا نبودند شاید ایرانم الان یه کشوری مثل , افغانستان , پاکستان , عراق , سوریه و ... بود و ما الان عربی حرف میزدیم .

مراسم این شهدا خیلی با شکوه برگزار شد که این نشون دهنده علاقه مردم به این شهداست که با هر عقایدی ,  پوششی  , رنگی , سنی و طبقه ای اومده بودند . خدا رو شکر که مردم کشور مون هنوز بعد از گذشت سالها قدر ارزش هاشون رو میدونند .

و در اخر بگم که شهادت لیاقت میخواد که خدا به بندگان خوبش این مقام را میده . میدونید که اگرکسی در راه خدا به شهادت برسه همه ی گناهانش بخشیده میشه , ایشالا که خدا این لیاقت رو به همه ی ما بده ...


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/478/1432257/1756.jpg






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69