تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... ! - مطالب دی 1392
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
چهارشنبه 11 دی 1392 :: نویسنده : فرهاد مهدی

هر جوری حساب کنیم ما دهه هفتادی ها نسل سوخته ایم :

تا مدرسمون تموم شد به تعطیلات مدارس یک روز اضافه شد .

گواهینامه گرفتیم بنزین سهمیه بندی شد .

دانشگاه رفتیم کلاس های مختلط رو از هم جدا کردن .

خواستیم تیپ بزنیم خیابونا پرگشت ارشاد شد .

اومدیم معافیت بگیریم ۹۹ درصد معافیت سربازیرو لغو کردن .

خواستیم تکنولوژی روز دنیارو تجربه کنیم تحریم ها شروع شد .

خواستیم یه کشور دیگه زندگی کنیم مشکلات اقتصادی جهانی شروع شد .

خواستیم یه ماشین بگیریم قیمتش دو برابر شد .

خواستیم یه نفس راحت بکشیم هوا الوده بود .

نه امید به اینده داریم , نه می تونیم یه موقعیت شغلی خوب داشته باشیم , نه می تونیم ازدواج کنیم .

بگذریم درست ما دهه هفتادی ها نسل سوخته ایم ولی خاطرات خوب هم داشتیم :

 یادش بخیر چقدر حرص میخوردیم وقتی روز تعطیل رسمی با جمعه تداخل داشت !

.

بچه های نسل امروز هیچوقت رابطه نوار کاست رو با خودکار بیک نمیفهمن !

.

ما بچه بودیم یه بازی بود به نام :

همه ساکت بودند ناگهان خری گفت»

صد برابر پلی استیشن ۳ لذت داشت !

.

بچه کـــه بــودیم یکی از تفریحات سالم ما این بود:

که پنکه رو خاموش میکردیم,

یکم که سرعتش کم میشد, با انگشت پَره هاشو نگه میداشتیم

.

یادش به خیر زمانی که راهنمایی بودیم یه دبیر داشتیم هر موقع از دست ما عصبانی میشد میگفت:

گوساله ها خجالت بکشید من جای پدرتون هستم !

.

یادش بخیر یه زمانی تو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که :

تو اجازه بگیر برو بیرون منم ۲ دقیقه دیگه میام !

بعد معلم می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو..

من که حلالشون نمی کنم!!!!!

.

یه زمان از امتحانات که بر میگشتیم ، مامانمون میپرسید : چند میشیی ؟؟؟

با صدای بلند داد می زدیم ۲۰ !

.

یادش بخیر بچه بودیم اون موقع ها شماره ها روی تلفن نمی افتاد !

زنگ میزدیم مزاحم میشدیم ...

.

یادش بخیر قدیمـا رو عیدی فک و فامیل حســـــاب باز میکردیم

الانا خیلـــی بهمون لطف کنن ماچمون میکنن!

.

والا ما بچه بودیم همش اون خانوم مجری مهربونه بودا خانوم رضایی! میگفت: شما ما ام میگفتیم: ما؟ میگفت: بله شما که نزدیک تلویزیون نشستی ، یکم برو عقب تر بشین! ما ام میرفتیم عقب! بعد میگفت: یکم عقب تر! آقا ما ام تا نزدیکیهای در ورودی میرفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشون نده..! یعنی یه همچین اسکولای دوست داشتنی ای بودیم ما..!

.

این روزا به بچه ها میگن “برو گم شو”

میره تو اتاقش ، بعد بابا مامانه خودشون میرن منت کشی !!!

قدیما به ما میگفتن برو گم شو ،

جا نداشتیم همینطوری مجهول بودیم الان کجا باید بریم !؟!؟!

اینم چند تا از عکس های خاطره انگیز کودکی هامون :


 







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69