تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... ! - خستگی ... !
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
یکشنبه 31 تیر 1397 :: نویسنده : فرهاد مهدی

حرف برای گفتن زیاد است اما خستگی اجازه نمی دهد، من نیز مانند مردم شهر خسته ام، خیلی خسته ... آلارم 5:20 گوشی را قطع می کنم، اولین لیوان شیر را می خورم، با همسایه کارمندمان تا طبقه همکف هم مسیر می شوم، مسیر همیشگی را پیاده طی می کنم و در طول مسیر نگاه می کنم به آنهایی که دستهایشان محکم به هم گره خورده یا آن هایی که با فاصله کنار هم قدم میزدند. فکر می کنم به آدم هایی که معلوم نیست یک سال بعد، درست همین موقع سال حال دلشان چقدر قرار است شبیه امروزشان باشد، به لبخند هایی که معلوم نیست شیرینی اش چقدر قرار است روی لبشان ماندنی باشد، به آرایش هایی که شخصیت های زشت را نمی پوشانند و آدم های تنهایی که معلوم نیست سال بعد درست همین موقع، دنیایشان کنار کسی تقسیم شود یا نه ...  هر روز صبح در طول مسیر فکر می کنم به تمام این آدم ها، به خودم، به حال دلم، به آدم های خوب و بد زندگی ام، به اینکه شاید تا سال آینده هیچ چیز برایم نماند ... به اینکه یک روز، یک جای زندگی ام حال تک تک این آدم ها را داشته باشم، ( که داند سر درون دیوانه ی ما را ...  )، پس از طی مسیر خودم را آماده می کنم برای شنیدن خاطرات سربازی راننده تاکسی، وارد پادگان می شوم بعد از خوردن صبحانه مجدد بچه ها را برای صبحگاه به خط می کنم، شروع می کنم به نرمش دادن، در حد ده دقیقه بیشتر نه! چون همه ی سربازان خسته اند این را می توان از چهره ی آنها فهمید ... هر ماه تعدادی از دوستان همخدمتی را با آزوی موفقیت بدرقه می کنم، خیلی سخت است جدا شدن از دوستانی که چندین ماه با آنها زندگی کرده ای، از تک تک آنها خاطراتی جا مانده است در لابلای روز مرگی هایم ... باید طاقت بیاورم 17 ماه گذشت، چهار ماه دیگرش باقی مانده، من نیز هر روز در حال چشم بهم زدن دوران خدمت هستم ...

حس می کنم آدم های شهر نیز خسته تر از گذشته اند ... خسته ازدحام کوچه و خیابان را تحمل می کنند، خسته آدمهای دور و برشان را نگاه می کنند، خسته به خانه بر می گردند، خسته به خواب می روند و در رویاهایشان روزهایی را می بینند که هیچکس خسته نیست، روزگار طوری با ما تا کرده که از همه چیز و همه کس خسته شده ایم و بیش از همه از خودمان، دیگر حتی طاقت تنها بودن با خودمان را نداریم، کاش می شد گاهی آن خود خسته را بیدار نکنیم، بگذاریم یکروز بیشتر بخوابد، برود پیاده روی، آنقدر راه برود تا پای دلتنگی اش درد بگیرد و یک جا بنشیند و دیگر همراهش نیاید ... برود سینما و برای مرگ ستاره فیلم آنقدر بگرید تا خالی خالی شود، یکی از آن کتابهای شعری که خاک می خورد را بردارد، طوری در آن غرق شود که دیگر نفس هیچ خاطره ی غمگینی بالا نیاید. بگذاریم آدم خسته مان جایی پشت پنجره ای، گوشه ی کافه ای، روی نیمکت متروکی، یا حتی درعبور شتاب زده ی هزاران آدمی که رد می شوند و نمی بینندش، یا آرام بگیرد یا خودش را برای همیشه فراموش کند. آنوقت به خانه بر گردیم و اگر کسی گفت خسته نباشی! بگوییم دیگر خسته نیستم، دیگر هیچکسی خسته نیست.

http://s8.picofile.com/file/8332472826/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C.jpg

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 2 مرداد 1397 07:16 ب.ظ
سلام کم کار شدید دلمون براتون تنگ شده بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69