تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... ! - جوان ایرانی ... !
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
چهارشنبه 30 خرداد 1397 :: نویسنده : فرهاد مهدی
سلام ... خیلی دوست داشتم ماه رمضان به وبلاگ سر بزنم و از حس و حال خوب و اتفاق های جالب اش بنویسم، ولی متاسفانه فرصتش پیش نیامد. این روزها فقط در حال گذراندن زندگی هستم ... باید راهی پیدا کنم که صبح ها با امید بیشتری چشم باز کنم و شب ها با آرامش بیشتری چشم ببندم ... نمی شود که زندگی را فقط گذراند، نمی شود که تمام شدن فصل ها را فقط از گرمای ناگهانی هوا فهمید. اگر اینطور پیش برود یک آن چشم باز می کنم و خودم را در میان خزان زرد زندگی می بینم، یادم هم نمی آید چگونه مسیر بهاری و سبز زندگی ام را گذارانده ام ... اصلا خدا را خوش نمی آید، به دنیایش راهمان داده، تا نقشمان را ایفا کنیم، در ارائه ای که در روز پنجشنبه با موضوع انسان شناسی برای سربازان داشتم، موضوعی بود که نظر همه را به خود جلب کرده بود و آن این بود ( طبق تحقیقات اخیر انجمن میکروبیولوژی عمومی انگلیس سوسک های چندش آوری که وقتی می بینیمشان و با دمپایی نقش بر زمینشان می کنیم آنتی بیوتیک هایی تولید می کنند که قادرند نود درصد از باکتری هایی که به طور بالقوه برای انسان مرگبارند را از بین ببرند ) این یعنی در هر آفرینشی هدفی نهفته است ... وظیفه ی ماست زندگی را با تمام و کمالش زندگی کنیم، با تمام سکانس هایش ... با تمام روزهای خوب، روزهای بد، روزهای شیرین، روزهای تلخ، روزهای آرام و روزهای پرهیاهو ... نمی شود که همیشه خسته باشیم و سر سکانس های تلخ زندگی بهانه بیاوریم، گوشه ای کز کنیم و بازی نکنیم ... حق داری که خستگی ات را در کنی، اما حق نداری که دیگر مسیر را ادامه ندهی ... اینطور که نمی شود، تا دیر نشده باید راهی پیدا کرد، باید زندگی را زندگی کرد ...

می خواهم یک داستان بنویسم از تولد تا مرگ یک جوان ایرانی ... جوان های سرزمین من یاد گرفته اند که بغض هایشان رو قورت دهند و خودشان را قوی جلوه دهند، زیرا در سرزمین من مردها نباید گریه کنند ... یاد گرفته اند که عشق هایشان را در سکوت و خفا دوست داشته باشند، یاد گرفته اند با داشتن پدر پولدار نباید حسرت هم نیمکتی های دوران دبستانشان که دکتر یا مهندس شده اند را بخورند، جوان های هم نسل ما اکثرشان اهل مد بودند، زیرپیراهن های آبی آسمانی را همیشه با شلوارهای زانو پاره می پوشیدند. آنها در طول زندگی مدام گم شدند گاهی در وسط بازارچه و گاهی در وسط زندگی، جوان های ما عشق دوران کودکی شان را در درون تاکسی می بینند، یکی مسافرکش و دیگری مادر دو فرزند، جوان های ما عاشق بچه هستند ولی این عشق کمی برایشان دست نیافتنی شده، در سرزمین من جوان ها بدون پارتی فقط حق مسافرکشی را دارند، بخش بزرگی از زندگی جوانان ما با استرس و اجبار است، بهترین خاطرات دوران کودکی و نوجوانی آنها در فلافلی بوده است ... داشتم فکر می کردم چرا باید بین زندگی دو نفر در دو گوشه ی دنیا اینقدر تفاوت باشد ... ما هیچ وقت روز آخر مدرسه کلاه هایمان را به هوا ننداخته ایم، ما همیشه بازخواست شده ایم، ما شیرین ترین روزهای جوانی مان با کابوس کنکور و سربازی هدر رفت، هیچ کس به ما نفهماند جامعه هنرمند بیشتر می خواهد تا مهندس ... هیچ کس به ما نگفت موفقیت پزشکی و مهندسی و وکالت نیست، و هیچ کس به ما یاد نداد عاشق شدن را ...

نمی خواهم سیاه نمایی کنم ولی می دانم که می دانید حال دلمان و زندگیمان خوب نیست ... کاش در چند دهه ی پیش زندگی می کردیم، اکنون با خاطرات همان روزها زنده ایم ... خاطره شاید خواندن یک شعر باشد از صفحه ی روزنامه ای که روی شیشه ی مغازه ای متروکه چسبیده باشد ... خاطره خبر نمی دهد که دارد می آید مثل زلزله ناگهانی است مثل سیل ویران کننده است، مثل عشق پنهان خطرناک است، خاطره مثل ایستادن در لبه ی یک پرتگاه عمیق است، منظره اش زیباست اما ترس دلت را خالی می کند، خاطره برای هر کسی معنای خاص خودش را دارد، خاطره درد دارد شاید هم اشکت را در بیاورد، خاطره برای من دختریست که روزگاری دوستش داشتم، کسی که با دیدن هر باران در خاطراتش غرق می شدم، اما اکنون در حال فراموشی او هستم ... گاهی اوقات در ذهن خودمان از یک آدم معمولی معشوقه می سازیم و بی دلیل بزرگش می کنیم، برایت آرزو می کنم بعد از من عاشق شوی، اگر نشد دوست داشته باشی کسی را و با قدرت بگویی دوستت دارم، اگر نشد لبخند بزنی، آرزو می کنم باران که بارید دلتنگی سراغت نیاید ...

من بابت سرباز شدنم که در جیب هایم به اندازه کافی پول خورد پیدا می شود احساس سرشکستگی نمی کنم، یاد گرفتم مهم این است که خودم باشم، خودم را دوست داشته باشم و بدانم که خدای شاخه های خشک زمستان هنوز همان خدای گیلاس های تابستان است، از خداوند می خواهم که هیچ بنده ای را آنقدر کوچک نکند که تنها دارایی اش پولش باشد، اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر است ...


http://s9.picofile.com/file/8329852676/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 23 تیر 1397 02:05 ب.ظ
داداش واقعا خسته نباشی
وبت عالیه
فرهاد مهدیممنون دوست عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69