تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... ! - عشق پنهان ... !
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
شنبه 1 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : فرهاد مهدی

در آینده زمانی می آید که وقتی به آرشیوهای وبلاگ سر میزنم روزهایی را می بینم که همه چیز جور دیگریست، به روزهایی فکر می کنم که چقدر ساده می توانستند زیبا باشند و من با غرور دلگیرشان کردم، روزهایی که می توانستم با یک تماس ساده احوال کسی که در دفترچه ی تلفنم در حال خاک خوردن است را بپرسم و چشم هایش را به دلنشین ترین انحنای جهان تبدیل کنم اما این کار را نکردم. من با خطرناکترین دشمن ام یعنی قلب و احساساتم ثانیه به ثانیه در حال جنگ هستم. دوستش داشتم مثل کسی که بیشتر از خودش نگرانش است، همیشه آرزوی موفقیت برایش داشتم، بنا به دلایلی نتوانستم به او بگویم که چه حسی نسبت به او دارم و از نگاه کردن به او فرار کردم، یه وقت هایی دلم می خواهد به او بگویم دلم برایش تنگ شده ولی جلوی خودم را می گیرم، یه وقت هایی ام هست دلم نمی خواهد از جایم بلند شوم حتی اگه بدانم کسی که دوسش دارم در همین نزدیکی هاست، ببینمش میمیرم، نبینمش هم میمیرم، چیزی شبیه حس دو دلی در کودکی ... آنقدر جای خالی اش اینجاست که کنارم دراز می کشد برایم قصه می گوید سر برشانه ام می گذارد و گاه با هم گریه می کنیم ... آنقدر به نبودنش عادت کرده ام که اگر یک روز بیاید دلم برای جای خالی اش تنگ می شود، هم دوست دارم که بیاید هم می ترسم که بیاید ...

کاش آنقدر که می توانم برایش بنویسم، می توانستم با او حرف بزنم، آدم ها دقیقا همان لحظه ای که حرف برای گفتن زیاد دارند لال می شوند، لعنت به همه ی حرف هایی که باید بگوییم ولی نمی توانیم، جسارت گفتن دوستت دارم و بیان احساساتم را ندارم. لعنت به همه ی کسانی که بدون مقدمه در زندگیت وارد می شوند و باعث می شوند یک حس جدید در وجودت ایجاد شود و بعد تو را در بین زمین و آسمان رهایت می کنند. همیشه جلوتر از او حرکت کردم تا صدای پایش را نشنوم، منزوی شدنم از آنجایی شروع شد که سمت او نرفتم، حس می کردم شاید مزاحمش باشم. حس می کردم اگر به او بگویم دوستش دارم رهایم می کند، ما معمولی ها هرچیزی را که خواستیم یا گران بود یا غیر قانونی بود یا ما را دوست نداشت ... چه کسی می گوید نمی شود آدم ها را فراموش کرد، من خودم تا کنون هزاران بار او را فراموش کرده ام ...

حالا به جای ساعت عاشقی، ساعت خواب دارم مثل همه ی آدم های عادی، خودم را با روزمرگی ها، مشکلات، ورق زدن کتاب های رمان و یا کشیدن خطوط نامفهوم روی تکه های کاغذ سرگرم می کنم ... اما هرچه کردم نتوانستم خودم را از نگاه کردن به عکس هایمان محروم کنم، مازوخیسم یعنی می دانم درد می کشم اما باز عکس هایش را نگاه می کنم، خیلی دوست دارم همین الان به او پی ام بدهم و بگویم که دوستش دارم شاید او منتظر همین یک جمله باشد، یک حسی به من می گوید او هم مرا دوست دارد ولی در چنین وضعیتی نمی توانم به او بگویم، دلم برای خاطرات خوبی که با هم ساختیم تنگ شده. شاید آن روزها دیگر برای عقب کشیدن دیر شده باشند، و من در زیر سایه ی آرزوهای تحقق نیافته ام نفس می کشم، چه حال عجیبی دارد با چشم های خیس به آسمان خیره شدن، باید به همه ی نبودن ها عادت کنیم از آدم ها فقط نبودن هایشان باقی می ماند، نیستی و درست همین جایی در میان ی تمام خیال های نوشته و نانوشته ام ... می دانی دلبر جان من در زندگی بیست و چند ساله ام تو را کم دارم، خودت را. دست هایت را. صدایت را و عشقت را، گاهی می ترسم دوستت داشته باشم، گاهی هم می ترسم ابرازش کنم، همه نگرانی ام این است که بگویم دوستت دارم و تو داد و فریاد کنی، از این می ترسم که اگر نگویم دوستت دارم یک آسمان جل بی خانمان چشم هایت را ببیند و دستت را بگیرد و تو را با خودش ببرد. کارت عروسیت را برای ما بیاورند، بعد هم من بمانم و یک بار با قالی فرد اعلا آن هم بدون مال ... می دانی دلبرکم من گاهی در خلوت خودم اسمت را صدا می زنم و عکس هایت را رصد می کنم، دلبر جان من را ببخش که هر شب تو را می کشاندم وسط خواب و خیالم و یک دل سیر نگاهت می کردم، من را ببخش که نتوانستم موهایت را به سرنوشتم ببافم، من را ببخش که فقط برایت نوشتم و تو نفهمیدی، روزهایی شاید دور و شاید هم خیلی نزدیک کسی چه میداند ...


http://s8.picofile.com/file/8324178626/5.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69