تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... ! - زمان ... !
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
جمعه 31 فروردین 1397 :: نویسنده : فرهاد مهدی

امیدوارم سال جدید پر باشد از خبرهای خوب، تغییرات خوب و حال و هوای خوب ... به نظرم سال نو شمسی خیلی بهتر از سال نو میلادی است، فصل عوض می شود، بهار می آید، آلودگی هوا می رود، میوه های نوبرانه می آید، بوی گل می آید و ... ایران کشوری است با مردمانی خوب، کشوری زیبا، ثروتمند با منابع طبیعی فراوان، و ضعف های مدیریتی، اقتصادی و فرهنگی فراوان، به نظر من تنها راه برون رفت از بحران های کنونی جامعه این است که قید چند نسل را کامل بزنیم، شروع کنیم سیستم آموزشی، فرهنگی و استعداد یابی را از اول پایه ریزی کنیم. ریاضی خواندم، انتگرال، مشتق، هندسه، جبر و نظریه اعداد بعدشم، استاتیک، دینامیک، ترمودینامیک، ارتعاشات، مقاومت مصالح و ... الان جایی هستم که فقط کافی بود جدول ضرب بلد باشم ... مهندسی فقط آنجایش که پول خورد نداری و به مسافر می گویی برو حلالت ... بچه که بودم دلم می خواست بزرگ شوم و دنیا را عوض کنم ولی الان از بیرون که می آیم حتی حس ندارم که لباس هایم را عوض کنم، مرگ ما آن لحظه ای آغاز می شود که در برابر آنچه برای ما مهم بود سکوت می کنیم، دنیای عجیبی است ... موفق باشی گاهی تلخ ترین جمله دنیاست ... بگذریم درد دل زیاد است ...  

می دانم که خیلی پیگیر متن های طولانی من نیستید، نوشتن زیاد یعنی آب در هونگ کوبیدن ... اواخر امسال (آذرماه) برای من فصل جدیدی از زندگی آغاز می شود، دوران آزادی یا دوران پسا خدمت ... زندگی کم کم برایم جدی تر می شود، بزرگترین دغدغه ام بعد از سربازی کار است، در شرایط کنونی ماضی ما بعید نیست، آینده ما بعید شده ... جوان ایرانی در تمام ادوار زندگیش باید استرش داشته باشد، ترمز نیستیم ولی بریدم، مثل رسیدن به انتهای کوچه های بن بست ... امیدوارم مثل همیشه خداوند کمکم کند ... در سال جدید تصمیم گرفته ام کتاب های ناتمام را تمام کنم، رمان هایی که مشخص کرده ام را بخوانم، بیشتر بنویسم، بیشتر با خانواده حرف بزنم، بیشتر شوخی کنم و بیشتر بخندم طوری که از خنده روی زمین غلت بخورم، دوست دارم بیشتر به مسافرت بروم، چقدر دلم برای جاده چلوس در مه و باران شدید تنگ شده ... گاهی وقت ها باید همه چیز را به حال خودش رها کنی بروی به یک جای خلوت که نه آدم ها هستند نه ماشین ها نه دغدغه ها نه آنتن و نه اینترنت ...


http://s8.picofile.com/file/8324178534/3.jpg

راستش را بخواهید این روزها از هیچ چیز به اندازه ی زمان نمی ترسم ... ( من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان ... ) به نظرم، طرز فکر و رفتارم با 5 سال پیش از زمین تا آسمان تغییرکرده، قطعا آدمهای دیگر هم تا حدود زیادی اینگونه اند. چند سال آینده برایم غیرقابل پیش بینی شده ... تاثیر زمان روی عمیق ترین عشق ها، زیباترین چهره ها، قدیمی ترین دوستی ها و ثروتمندترین شخصیت ها برایم وحشت آور است. کاش در همان دوران کودکی می ماندیم تا منتظر بزرگ شدن و رسیدن به آرزوهایمان بودیم، ای کاش هنوز هم مادربزرگ برای بند آمدن اشکهایمان چادر نمازش را فوت می کرد و روی چشمهایمان می گذاشت، ای کاش هنوز هم اختلاف سنی من و پدرم همان 37 سال بود ... چیزی که من می بینم با چیزی که در واقعیت هست متفاوت است، بهترین تجربه ای که در طول این 26 سال به آن رسیدم این بود، نگذارم کسی به جای من تصمیم بگیرد ... اما انگار روزگار از من قوی تر است، بادهای مخالفی می وزند که آنها نمی خواهند رویاهایم را لمس کنم، از حس و حالم برایتان بگویم، حس رها شدن و پرواز، حس امید و از همه مهمتر حس دوست داشتن و دوست داشته شدن ... گاهی اوقات آنقدر نمک گیر بعضی از روزهای پاکی زندگیم می شوم که نمی توانم از آن ها دل بکنم، آری موقعیت کج رفتن زیاد برایم فراهم می شود، با اینکه دلم می خواهد انجامش دهم اما لحظه ی آخر برمی گردم و می گویم ارزشش را ندارد ... هر روز قوی تر و قوی تر می شوم، در قلبم نوری احساس می کنم که می گوید سالم زندگی کن ... امیدوارم این نور کل زندگیم را فرا گیرد ...

در آینده روزهایی را پیش بینی می کنم که زمان برای ما بی ارزش ترین مقوله است، تا حدودی مثل الان ... هرچه بیشتر از آن می گذرد سریع تر می گذرد ... آن روزها دیگر عصر تکنولوژی و سرعت است، دیگر هیچ مادری برای جلوگیری از چشم خوردن فرزندش اسپند دود نمی کند، دیگر هیچ مادربزرگی در انتظار معجزه نیست تا مشکلش حل شود، همسایه مان برای بازکردن بخت دخترش به دعا نویس و رمال متوسل نمی شود، دیگر هیچ راننده ای به دلیل نداشتن کیسه ی هوا فوت نمی کند، در دانشگاه ها پایان نامه ها خرید و فروش نمی شود، دیگر به تاریخمان نمی بالیم و بیشتر به فکر آینده مان هستیم، مردم سعی می کنند سرمایه شان را در مغزشان بگذارند نه در کیف پولشان ... شاید در آینده بفهمم که بزرگترین دشمن دانایی نادانی نیست، بلکه توهم دانایی است، درست آن لحظه ای که در سفرهای تنهایی، کنار غریبه ای نشسته ام، مهمترین وسیله ام برای مسافرت (کتاب) را از داخل کیف چرمی بیرون می آورم، سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و از پنجره ی ماشین به منظره ی اطراف نگاه می کنم، ، نان و پنیر و گردویی را که در کیفم گذاشته اند به تنهایی می خورم، چای کیسه ای را برای بار هزارم در آبجوش فرو می کنم، در موقع چایی خوردن لحظات زیادی به یک نقطه زل می زنم، درآن روزها دیگر راحتی را به مد ترجیح می دهم، لحظه ای که دیگر همه چیز تکراری ست ... شاید در آن دوران بفهمم که نباید حسرت تصمیم هایم را بخورم هر تصمیمی که در زندگیم گرفتم ام شاید در آن لحظه به نظرم درست بوده، آدمیزاد کلا موجود پشیمانی است، پشیمان از کارهایی که کرده است و پشیمان از کارهایی که نکرده است، به این فکر می کنم که گورستان پر شده از آدمهایی که خیال می کردند دنیا بدون آنها متوقف می شود، و به این نتیجه می رسم که هیچکس حوصله ی خواندن داستان زندگیم را ندارد و همه به دنبال یک پایان خوش اند ... هرکس به نحوی تمام می شود ... متنی زیبا از حسین پناهی ...

وقتی بمیریم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، نه جایی تعطیل می شود نه در اخبار حرفی زده می شود نه خیابانی بسته می شود، و نه در تقویم خطی به اسم ما نوشته می شود، تنها موهای عزیزانمان کمی سفیدتر می شود و قامت آنها کمی شکسته تر، اقواممان چند روز آسوده از کار، دوستانمان بعد از خاکسپاری موقع خوردن کباب آرام آرام خنده هایشان شروع می شود، راستی عشق قدیممان را بگو، او هم با خنده هایش در آغوش دیگری ما را از یاد می برد ... ما تنها گورکنی را خسته کرده ایم  و مداحی که الکی از خوبی های نداشته مان می گوید و اشک تمساح می ریزد ... و در آخر من می مانم و گورستان سرد و تاریک و غم همیشگی ام که همراهم می ماند ... من می مانم و خدا ... با احساس خجالتی که ای مهربان ترین چرا همیشه مرا از تو و دینت ترسانده اند ...


http://s8.picofile.com/file/8324178568/4.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69