تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... ! - خاطرات آموزشی ... !
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
سه شنبه 23 خرداد 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

پارت 1 :

این دو ماه اموزشی برایم به اندازه دو سال خاطره داشت انقدر خاطره، تجربه و حس های جدید که می توانم یک کتاب چند صد صفحه ای درباره ی ان بنویسم. امیدوارم در چند سال اینده که دوباره به ارشیو خرداد ماه سال 96 سرمی زنم از خواندن خاطرات اموزشی و در کل این ایام باقی مانده تا اتمام سربازی احساس پشیمانی نداشته باشم، همانطور که پیش تر گفتم وبلاگ برایم صفحه ای است، از دیدگاه ها و خاطرات روزمره که در اینده به انها احتیاج دارم، از خداوند سپاسگذارم که هنوز هم می توانم بیاندیشم، ببینم، بشنوم، بخوانم و از همه مهم تر اینکه بنویسم ... !

از اخرین روزهایم (تا قبل از رفتن به اموزشی) بگویم که پر بود از استرس، این استرس یک حس درونی مشترک بین همه پسرهاست که تا چند روز مانده به تاریخ اعزام به اوج خود می رسد. نسلی بودیم که با ترس بزرگ شدیم: ترس از امپول، ترس از نمره، ترس از کنکور، ترس از سربازی، ترس از نتونستن، ترس از نرسیدن، ترس از خراب شدن، ترس از زندگی و در اخر ترس از مرگ ... در زمان کودکی به ادم های بزرگی که در زمان امتحان استرس نداشتند حسودی می کردم، اما الان دلم برای استرس های قبل از امتحان تنگ شده ادم های عجیبی هستیم ... امروز که در حال نوشتن این موضوع هستم فکر کردن به استرس های قبل از سربازی برایم خنده دار است. همیشه قرار گرفتن در محیط های ناشناخته و اطلاع نداشتن از اتفاقات اینده برای انسان ترسناک است. یک روز مانده به اعزام باید موهایم را با شماره چهار می زدم که تصورش هم برایم سخت بود چه برسد به انجامش، این اولین مرحله ی شکسته شدن غرور در سربازی است (لازمه ی بزرگ شدن انسان شکستن غرور است)، در روز دوم اسفند با همه ی حس و حال بدی که داشتم باید کم کم خودم را برای رفتن اماده می کردم، در حین جمع کردن وسایل با دوستان و اشنایان به صورت تلفنی و تلگرامی خداحافظی می کردم، باید ساعت هشت شب خودم را به ترمینال جنوب می رساندم، همه ی اسرار هایم برای نیامدن خانواده بی فایده بود و همه با هم به تعاونی 4 ترمینال جنوب رفتیم، اخرین لحظات خداحافظی و دیدن بغض ها و اشک های مادر حالم را بد می کرد (چه رمز الود و شگفت است افرینش اشک ! از دل سوخته بر می خیزد و بر دل سوخته التیام می بخشد هم درد است و هم درمان). حس عجیبی دارد این لحظه ی خداحافظی از عزیزان، مثل حس خالی شدن از چیزی، خالی شدم نه به معنی سبک بال شدن بلکه به معنی تهی شدن از پشتوانه ای استوار به نام خانواده، حس می کردم ضعیف شده ام (وحشتی بیگانه در سراپای وجود)، باید خودم را به چیزی گره میزدم تا باد مرا به قعر خود نبرد، خدا را شکر می کنم که در تمام لحظات زندگی وجود او را احساس کردم و با توکل بر او از بزرگترین بحران های زندگی گذشتم، (خداوند همیشه بیشتر از انچه که خواستم به من داد امیدوارم لیاقتش را داشته باشم).

 به جای خالی ام فکر می کردم و به این که شاید تا یک ماه اینده نتوانم خانواده را ببینم، نمی دانم ان شب چرا ساکت بودم، چند دقیقه ای گذشت و اتوبوس ساعت هشت و ربع حرکت کرد، انگار واقعا در حال اعزام به یزد بودیم، در بین راه بیشتر بچه ها در حالت دپرس بودند و کمتر حرف می زدند اما بودند کسانی که به شوخی حرف از فرار می زدند. شاید یکی از بهترین اتفاقاتی که می توانست مرا از این فضا خارج کند صحبت کردن با یک همدرد بود (با کسی حال توان گفت که حالی دارد)، خوشبختانه در طول این نه ساعت کنار رامین نشسته بودم، از دوستی من و رامین بیشتر از دو روز نمی گذشت، ولی حرف هایمان انقدر صمیمی بود که انگار خیلی وقت است همدیگر را می شناسیم، همراهی یک دوست در یک مکان غریب دلگرمی بزرگی است. بعد از طی کردن مسافت 640 کیلومتری در ساعت پنج صبح به اموزشگاه رزم مقدماتی رسیدیم. بعد از تحویل گرفتن وسایل ممنوعه و بازرسی وسایل، کارتکسی به ما دادند و ما رسما وارد پادگان شدیم. پادگان رزم مقدماتی یک تکه از بیابان خدا بود که دورش سیم خاردار کشیده بودند و چند ساختمان اجری که شامل اسایشگاه ها می شد. این پادگان در دامنه ی شمالی شیرکوه واقع شده بود و به طرف جنوب و جنوب غربی که نگاه می کردی منظره ی چشم نوازی از شیرکوه و کوه های همسایه اش نمایان بود که هر کدامشان زیر افتاب به رنگی در امده بودند. تقریبا هر روز صبح بعد از طلوع افتاب این منظره را مشاهده می کردیم، انقدر زیبا بود که در طول این مدت برایمان تکراری نشد. گاهی هم غیر از منظره شیرکوه و همسایگانش چشم مان به دیدن پرندگان و درندگان ان دور و بر سرگرم می شد.


http://s9.picofile.com/file/8297671292/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_1.jpg

پارت 2 :

اوایل دوره انقدر حجم کارهایمان زیاد بود که وقت برای سر خاراندن هم نداشتیم، در روز شش کلاس درسی داشتیم با موضوع های ( تاکتیک، صف جمع، تخریب، جنگ نوین، عقیدتی، تاریخ دفاع مقدس، احکام ، امداد و نجات، سیاسی و سلاح شناسی ) و در وقت استراحت باید تخت و پتوها را انکادر و نوار و اتیکت ها را می چسباندیم و همچنین وسایل داخل کمدت را مرتب می کردیم، از همه عجیب تر کار عذاب اوری به نام قرق بود که هر شب باید در ساعت نه با وضعیت کامل نظامی به صورت کد سازمانی مرتب می ایستادیم تا شمارش شویم و بعد از نیم ساعت یعنی ساعت 9:30 شب خاموشی اسایشگاه بود، که در صورت انجام ندادن هرکدام از این کارها تنبیه نگهبانی یا نظافتی برایمان نوشته می شد  و در صورت تکرار از نمره انضباطی ما کسر می شد. یکی از ویژگی هایی که در دوران سربازی بسیار تمرین کردیم، تمرین صبر بود، در سربازی به مرور زمان استانه تحمل انسان بالا می رود، مثلا تحمل صف های طولانی غذا خوری، اب خوری، مسجد، دستشویی، حمام، بوفه و ... بعد از مدتی برایمان عادی شده بود. در سربازی باید یاد بگیری که کمتر بخوابی، کمتر بخوری و بیشتر کار کنی ... !

یکی از ویژگی های خوب دوره ی 198 این بود که همه ی بچه ها تحصیل کرده بودند (کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا). و اکثر بچه ها دارای سن و شخصیت بالایی بودند، به همین دلیل کمتر پیش می امد که مشکل خاصی بین بچه ها ایجاد شود، خوشبختانه فرماندهان گروهان، گردان و مردم یزد انسان های بسیار شریف و معتقدی بودند و رفتار مناسبی با سربازها داشتند. اصولا به دوره های اسفند ماه به خاطر تعطیلات میان دوره ی زیادی که دارد دوره ی طلایی گفته می شود، ما حدود 18 روز در تعطیلات میان دوره بودیم که واقعا از لحاظ روحی بازسازی شدیم، یکی از اتفاقات جالب دوره ی ما کبیسه بودن سال 95 بود (هر چهار سال یکبار) این اتفاق می افتد، یعنی اسفند ماه به جای 29 روز 30 روزه بود که یک روز هم به تعطیلات ما اضافه شد. اموزشی پر است از تجربه های جدیدی که شاید برای اولین و اخرین بار در طول زندگی برای انسان اتفاق بیفتد، مثلا پنج روز زندگی در بیابان و شرایط سخت، خوابیدن 12 نفر در چادر هشت نفره، خوابیدن با پوتین، پیاده روی های برد بلند (18 کیلومتر با تجهیزات کامل)، دویدن مسافت 3200 متری در کمتر از بیست دقیقه، تصویر سازی جنگ در مانورهای شبانه، زندگی به صورت گروهانی، کار هماهنگ گروهی، زندگی بدون تکنولوژی، حمام هفت دقیقه ای و ...

شاید بدترین روزهای اموزشی همان 10 روز اول دوره بود، روزهایی که حس سرخوردگی و بی ارزشی به انسان دست می دهد، روزهایی که سخت می گرفتند، روزهایی که وقت ازاد کمتری داشتیم، با جو محیط اشنا نبودیم، غریب بودیم، دلتنگ بودیم و ... ولی بعد از این 10 روز کمی بیشتر یا کمتر با بچه های هم تختی و کم کم بچه های اسایشگاه اشنا شدیم و بعد از ان، روزها به سرعت می گذشت، دوستان زیادی از همه ی نقاط ایران پیدا کردیم و فهمیدیم که انسانیت مختص هیچ دین، مذهب، ایین و رنگ پوستی نیست و فقط به ذات انسان ها بر می گردد. دوستانی که با انها 58 روز زندگی کردیم و خاطرات زیادی ساختیم ( تنبیه های دسته جمعی، شوخی ها، دورهمی های شبانه، تایم های مرخصی در بیرون پادگان و ... )

در اسایشگاه همه جور استعدادی پیدا می شود حتی از نوع نایابش، در پادگان باید یاد بگیری بدون تکنولوژی زندگی کنی، مثلا درخانه زمانی که حالم بد بود هندزفری را در گوشم می گذاشتم و اهنگ را پلی می کردم، و بعد از چند دقیقه ارام می شدم ... در پادگان نه گوشی بود، نه اهنگ و نه هندزفری که مرهم حال پریشان ما شود، ولی شب های زیادی را با اهنگ (کاروان از غلامحسین بنان) در اسایشگاه زندگی کردیم. وقتی فرشاد (معروف به دکتر ... !) شروع به خواندن می کرد، با احساس خاصی می خواند، انگار اتش از گلویش بیرون می ریخت. بعضی صدا ها، بعضی رایحه ها، بعضی تصویرها وقتی با ادم روبرو می شوند انقدر خاطره جلوی چشم انسان ردیف می کنند که در کسری از ثانیه عمری را مرور می کنند. این اهنگ برای من یکی از ان خاطره هاست که هرگز فراموشش نمی کنم. یا دعای دلنشین عهد با صدای استاد محسن فرهمند که هر روز صبح در مسیر اسایشگاه تا مسجد می شنیدیم.


http://s8.picofile.com/file/8297671334/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_2.jpg

پارت 3 :

حس می کنم سربازی مرا با واقعیت های زندگی و جامعه اشنا می کند. در سربازی فهمیدم که دیگر ان فرهاد کوچک دیروز نیستم و باید بزرگ شوم. نباید با زندگی قهر کنم چون دنیا منت هیچ کس را نمی کشد، فهمیدم که با افزایش سن دقدقه ها و توقع ها نیز بیشتر می شوند، فهمیدم چیزی که انسان را نمی کشد قوی تر می کند ، امروز دیگر از ان ترس ها و استرس های قبل از سربازی خبری نیست، فهمیدم بعضی از انسان ها مانند سرنشین های اتوبوس های عمومی هستند که تنها در یک مکان و زمان محدود با من همراه هستند و بعد از رسیدن به مقصد جدا می شوند. فهمیدم خیلی از کسانی که درس نخواندن شاید از لحاظ مالی از من جلوتر باشند ولی هنوز هم چیزهایی هستند که با پول قابل خرید نیست. خوشحالم از اینکه خونسرد هستم و همیشه برای دل خودم زندگی می کنم، خوشحالیم را به کسی یا چیزی وابسته نمی دانم. فهمیدم که تعادل در زندگی چیز مهمی است، برای درک بهتر این موضوع توصیه می کنم 10 دقیقه روی جدول های کنار خیابان راه بروید. فهمیدم ان چیزی تغییر می کند که باید تغییر کند پس گاهی وقت ها نباید الکی اصرار کنم. باید اعتراف کنم که هدف ها و انگیزه هایم برای اینده کمرنگ تر شده اند، فهمیدم که عادت از انسان یک رباط می سازد، دلتنگ روزهایی هستم که مدتهاست فراموششان کرده ام (لذت ورق زدن یک کتاب جدید)، فهمیدم که چرخ دکه های روزنامه فروشی با فروش دخانیات می چرخد، فهمیدم قبرستان ها پر شده از ادم هایی که فکر می کردند دنیا بدون انها متوقف می شود و ...

بعد از اتمام اموزشی یگان خدمتی ام در نزدیکی منزل افتاد، خوشحالم که امروز همه ی سختی های هفته ی اول یگان را فراموش کرده ام، اینک با لطف خداوند سرباز قرارگاه شده ام و تا حدودی امور 38 سرباز در دستان من است، تا حد امکان سعی می کنم رفتار بد بعضی از این افراد را فراموش کنم و انسان کینه ای نباشم، زیرا امور این افراد در دستان من است و خیلی راحت می توانم اذیتشان کنم. تا جای ممکن سعی می کنم عدالت را در پادگان بر قرار کنم تا حق کسی ضایع نشود، هرچند می دانم که این برابری به مزاج بعضی از این سربازها خوش نمی اید، ولی با شناختی که از خود دارم می دانم که از عهده اش بر می ایم. چیزی که بیش از همه ناراحتم می کند دو رویی، تظاهر و ریاکاری ادم هاست، این روزها دیگر هیچ کس شبیه حرف هایش نیست، خیلی وقت ها دیگر برایم مهم نیست که شخصی به من خوبی می کند یا بدی همین که برایم فیلم بازی نمی کند کافی است، خسته ام از بدجنس هایی که نقش ادم های خوب رو بازی می کنند. یک وقت هایی لازم است با عقل کار کنیم و یک وقت هایی با دل، امیدوارم قدرت تفکیک این دو را از هم داشته باشم.

http://s8.picofile.com/file/8297671376/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_3.jpg

پی نوشت ... !

این روزهای زندگی ام کمی یکنواخت و تکراری شده است (دیگر ان شادی ها و انگیزه های دوران قبل از سربازی را ندارم) نمی دانم شاید دچار افسردگی دوران سربازی شده ام. چند وقت پیش در ترافیک تهران راننده خودرویی را دیدم که استکان چای در دستانش بود و همسرش در کنار او نشسته بود و شیرینی در دهان او می گذاشت این صحنه انقدر برایم زیبا بود که چند دقیقه ای به فکر ازدواج افتادم، بعد فهمیدم که نه پایان خدمت دارم نه کار و نه پس اندازی برای شروع زندگی ... نا امید نیستم و می دانم که با تلاش و لطف خداوند تا چند سال اینده به همه ی انها دست پیدا می کنم. در طول زندگی هیچ وقت فرصت شماره دادن به دیگران را پیدا نکردم ... در فرصت مناسب باید عشق را تجربه کنم، زندگی بدون عشق چیزی جز یک تکرار بی معنی، بی هوده و خسته کننده نیست ولی این عشق نیاز به یک سری شرایط و شناخت دارد که باید به انها برسم.

پیش بینی می کنم که در زندگی اینده یک نفر هست که می توانم با ان خاطرات جدیدی بسازم، کسی که برای اولین بار دستش را با ترس لمس می کنم، او نیز سفت بغلم می کند تا تمام تیکه های شکسته قلبم دوباره به هم بچسبند، کسی که تمام دنیایم می شود، در خانه مان صدای سوت کتری و بساط چایی دلبرانه به راه می شود، با هم طلوع افتاب را می بینیم و صدای گنجشک ها و ترانه های عاشقانه گوش می دهیم.

شاید هم شرایط زندگی طوری رقم بخورد که ناچار به حذف خواسته هایم شوم ... ! (کسی جمله ی دوستت دارم را قبل از من به او بگوید) 

http://s8.picofile.com/file/8297671434/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_4.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 خرداد 1397 05:29 ب.ظ

Wow lots of great information.
cialis tadalafil cialis 30 day sample cialis from canada buy generic cialis cialis 10 doctissimo legalidad de comprar cialis cialis 5 mg scheda tecnica acheter cialis kamagra cialis coupon cialis pills boards
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 03:59 ب.ظ

Cheers! An abundance of advice.

order sildenafil online uk buy brand viagra online viagra viagra pills buy viagra 50mg buy cheap generic viagra buy viagra internet viagr buy viagra paypal safest place to buy viagra
شنبه 4 فروردین 1397 06:13 ق.ظ

Cheers. Loads of postings!

cialis patentablauf in deutschland precios cialis peru cialis pills boards preis cialis 20mg schweiz buying cialis in colombia buy cialis online cheapest cialis 5 mg scheda tecnica where do you buy cialis prices on cialis 10 mg how to buy cialis online usa
دوشنبه 28 اسفند 1396 11:45 ق.ظ

Nicely put, Cheers.
overnight cialis tadalafil cialis from canada cuanto cuesta cialis yaho overnight cialis tadalafil cialis pas cher paris generic cialis at the pharmacy click now cialis from canada viagra vs cialis vs levitra we use it cialis online store cialis kamagra levitra
دوشنبه 27 شهریور 1396 02:35 ق.ظ
Because the admin of this web page is working, no hesitation very shortly it will be
famous, due to its feature contents.
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:01 ب.ظ
Excellent write-up. I definitely love this site.
Thanks!
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:43 ق.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I
find this topic to be actually something that I think I would
never understand. It seems too complicated and extremely broad for me.
I am looking forward for your next post, I'll try to get the hang of it!
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:51 ب.ظ
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:57 ب.ظ
That is a great tip particularly to those fresh to the blogosphere.
Short but very precise information… Many thanks for sharing this one.
A must read post!
پنجشنبه 22 تیر 1396 03:39 ب.ظ
با سلام
تبادل لینک فقط در 2 گام
گام اول : این لینک را در سایت خود قرار دهید
عنوان لینک:آموزش زبان انگلیسی
آدرس:
http://shikoop.com/product-category/culture_and_art/training/language_teaching/teaching_english
گام دوم : وارد سایت زیر شده و لینک خود را درج کنید
http://afly.co/djf
ارادتمند
پنجشنبه 22 تیر 1396 03:39 ب.ظ
با سلام
تبادل لینک فقط در 2 گام
گام اول : این لینک را در سایت خود قرار دهید
عنوان لینک:آموزش زبان انگلیسی
آدرس:
http://shikoop.com/product-category/culture_and_art/training/language_teaching/teaching_english
گام دوم : وارد سایت زیر شده و لینک خود را درج کنید
http://afly.co/djf
ارادتمند
سه شنبه 20 تیر 1396 02:23 ب.ظ
با سلام
تبادل لینک فقط در 2 گام
گام اول : این لینک را در سایت خود قرار دهید
عنوان لینک:آموزش زبان انگلیسی
آدرس:
http://shikoop.com/product-category/culture_and_art/training/language_teaching/teaching_english
گام دوم : وارد سایت زیر شده و لینک خود را درج کنید
http://afly.co/djf
ارادتمند
سه شنبه 6 تیر 1396 06:37 ق.ظ
First of all I want to say wonderful blog! I had a quick question that I'd
like to ask if you don't mind. I was curious to know how you center yourself and clear your mind before writing.
I have had trouble clearing my thoughts in getting my thoughts out there.
I do enjoy writing however it just seems like the first 10
to 15 minutes tend to be wasted simply just trying to figure out how to begin. Any suggestions
or tips? Thanks!
یکشنبه 28 خرداد 1396 11:34 ب.ظ
بسیار عالی، مثل همیشه
یکشنبه 28 خرداد 1396 04:11 ب.ظ
خیلی خوب و زیبا مینویسد، نوشته هاتون رپ دنبال میکنم.
فرهاد مهدیممنون دوست عزیز شما لطف دارید
چهارشنبه 24 خرداد 1396 11:43 ب.ظ
سلام پانتی هستم مدیر سایت شاناشاپ

http://shanashop.ir
خوب بود ممنون
فرهاد مهدی ممنون از شما
چهارشنبه 24 خرداد 1396 04:28 ب.ظ
سلام
وبلاگ زیبایی دارید
و همچنین بسیار زیبا مینویسید
مطالبتون رو دنبال میکنم
به نظر من دوران سربازی برای پسر ها میتونونه دوران خاطر انگیزی باشه:)
لطفا اگر آپ کردید خبر بدید
امیدوارم در تمام مراحل زندگیتون موفق باشید
بدرود
فرهاد مهدی سلام دوست عزیز ممنون که به اینجا سر می زنید و مطالب رو می خونید، لینکتون کردم، موفق باشید
سه شنبه 23 خرداد 1396 08:10 ب.ظ
بسیار زیبا نوشته بودید , امیدوارم این دوران از زندگیتون به بهترین شکل ممکن بگذره و بهترین ها رو برای شما ارزو می کنم.
فرهاد مهدی سلام ممنون که به اینجا سر میزنید و مطالب رو دنبال می کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69