تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
پنجشنبه 5 بهمن 1391 :: نویسنده : فرهاد مهدی
http://s8.picofile.com/file/8274660268/Veblog2.png
 

لینک فونت وبلاگ ( B koodak ) :

323 دانلود 323






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 14 آبان 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

وبلاگ برای من­ یک گوشه ی دنج، دوست داشتنی و دور از شلوغی است، برای وبلاگ نویسی نیاز به تمرکز، زمان و ذهن باز دارم. گاهی اوقات حتی نمی توان فکرش را کرد، که نوشتن چند خط، چقدر می تواند مشکل باشد. ارزو دارم برای تعلیم اندیشه ها درختی باشم که بی اختیار به میل دیگری­ تراش خورده است­، کاش تقدیر اینگونه ورق بخورد که دستی را بگیرم و یا لوح دانشی باشم.

خوشبختانه این روزها کمتر به اینستاگرام سر میزنم، تلاش برای ترک هر اعتیادی از جمله شبکه های اجتماعی از طریق انجام ندادن و مصرف نکردن عموما بیهوده است. اول باید دید اعتیاد جای خالی چه چیزی را برای ما پر کرده است. در اینستاگرام بعضی از ادم ها به حدی از پوچی رسیده اند، که تنها چیزی که برای ارایه کردن دارند، عکس غذا­، رستوران، خانه و ماشین است، به طوری که بعد از بستن اینستاگرام و برگشتن به زندگی عادی خود، حس کسی را دارید که از اروپا وارد سومالی شده است. من نه هر روز به رستوران میروم نه گربه یا سگ زیبایی دارم و نه به پارتی میروم، اگر ان تعداد از دوستان و اشنایان نبودند شاید به طور کلی این برنامه را حذف می کردم. متاسفانه میهمانی در چرخه تکامل بشر کم کم دارد حذف می شود و از طریق همین شبکه های اجتماعی است که می توان از حال هم جویا شد.

پاییز ...

پاییز، جزو زیباترین، محبوب ترین و عاشقانه ترین فصل های سال می باشد، فکر می کنم زیبایی فصل پاییز کاملا ملموس باشد و نیاز به توضیح خاصی نداشته باشد، هوا کم کم سرد می شود­، باران می بارد و ما عارفانه یا عاشقانه بر روی برگ های زرد و خشک قدم می زنیم. من­ نیز زمانی که در خانه ام در بالکن می ایستم و به صدای دلنواز قطره های باران گوش می دهم، چشم هایم با پاییز هم نوا خواهند شد و من به روزهای سختی می اندیشم که در ماه اسفند باید سپری کنم. روزهایی که شاید از روی اجبار باشند. شاید واژه ها توانایی گفتن همه ی احساسات را نداشته باشند. و من همچنان مصرانه بر کلمه ها و جمله های زیبا پا فشاری می کنم. چقدر خوب است در این هوای پاییزی پیاده قدم زدن. هوایی که به نظر من ظرفیتش بیشتر از دونفره است، اتشی درست کنی و دسته جمعی دور ان جمع شوی و از گرمای اتش و استکان های چایی لذت  ببری، از فراگیرترین متدهای پاییزی شاید زرد شدن درختان و برگ ریزان انها باشد، که فرصت خوبی است برای گرفتن عکس های پاییزی. باهوش ترین انسان ها نیز گاهی خاطرات و اتفاقات را  فراموش  می کنند، شاید این عکس ها مروری باشند بر خاطرات پاییزی تان. در طول زندگی هیچ گاه احساسات خود را سرکوب نکنید، زمانی که حجم بزرگی از احساسات انسان سرکوب می شود، انسان میمیره در صورتی که هنوز دم و بازدم دارد. پس با پاییز با احساس رفتار کنید ...


http://s8.picofile.com/file/8273414618/Paeiz2.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 6 آبان 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

خوشحالم از این که در این روزها تصمیمی گرفته ام که از نتیجه ان به ارامش رسیده ام ... تصمیم من عدم بحث با انسان های جاهل و بی مطالعه است، ادمهای که بدون هیچ مطالعه، تحقیق، سند­، ادب و منطقی حرف میزنند. کسانی که هرسخنی را بدون تحقیق باور می کنند، کسانی که باورهایشان تحت تاثیر شنیدها و کلماتی که برایشان دیکته کرده اند شکل گرفته است. چند وقت پیش با انسان هایی گفت و گو می کردم که باورها و اعتقادات نادرستی داشتند. تا جای ممکن سعی می کردم بحث را دوستانه کنم تا شاید بتوانم متقاعدشان کنم که در اشتباه هستند. مثلا افرادی بودند که به دلیل کارهای ناشایست مسلمان ها یا (به ظاهر مسلمان ها) از اسلام متنفر بودند، من خیلی سعی کردم که به انها بفهمانم اسلام یک چیز است و مسلمانی چیز دیگری، و کارهای افراد را نباید به پای اسلام نوشت، هرکس نام خدا را بر زبان اورد مسلمان نیست، هرکس ریش بلند داشت مسلمان نیست ... اسلام امر به خوبی و نهی از بدی است. معیار سنجش مسلمانی افراد فقط و فقط عمل انهاست، من کسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند ولی دستشان به ستاره ای نمی رسد اما کسانی هستند که بی ادعا با خدا دست می دهند. اگر همه به اموزهای اسلام عمل میکردیم دنیا عاری از بدی می شد. در هیچ جای اسلام نوشته نشده که دزدی کنید، کم فروشی کنید، حق دیگران را پایمال کنید، کلاهبرداری کنید، با دیگران بدرفتاری کنید، جان انسان های بی گناه را بگیرید و ... همه ی اسلام رأفت و مهربانی، بخشش، کمک به دیگران، عمل صالح و تسلیم شدن انسان در برابر خدای یگانه است. کسی که میخواهد اسلام را بشناسد باید نهج البلاغه بخواند تا بفهمد که حضرت علی چگونه زندگی و حکومت کرد، در این صورت با اسلام ناب محمدی اشنا می شود، یکی از خصلت های ما در مناظره و گفتگو با دیگران این است که گوش نمی دهیم تا بفهمیم، گوش می دهیم تا جواب بدهیم،  و یکی از ویژگی های انسان های بزرگ این است که برای حفظ رابطه ها و احترام دیگران در مقابل حرف های جاهلانه سکوت می کنند، بی عقلی­، توهین به اعتقادات، تهمت ها­، خیانت ها و بی ادبی نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست، انسان های نارس این موارد را بسیار دارند. نمی دانم شاید هم من صلاحیت نصیحت کردن دیگران را نداشته باشم، یا قدرت بیان خوبی نداشته باشم که بخواهم دیگران را نصیحت کنم. در هر صورت برای جلوگیری از دلخوری دیگران تصمیم من عدم بحث با انها شد و خدا می داند که هدف من فقط خیرخواهی ان ها بوده است و نه توهین به اعتقادات و باورهای انها، به هرحال هرکس مسئول سرنوشت خویش است و کسی را برای اعتقادات و کارهای دیگران توبیخ نمی کنند. یاد دعاهای بعد از نماز می افتم، شاید در این روزها سخت ترین کار دنیا سالم زندگی کردن باشد. ایمان دارم که قشنگترین عشق، نگاه مهربان خداوند به بندگانش است­. گاهی اگر هیچ از دنیا نداشته باشم همین مرا بس است که کوچه ای باشد و باران و خدایی که زلال تر از باران است. زندگی یک پاداشت است نه یک مکافات­، فرصتی است کوتاه! تا ببالی ... بیابی ... بدانی ... بیندیشی ... بفهمی ... زیبا بنگری ... و در نهایت در خاطره ها بمانی ... انسان های ساده را دوست دارم کسانیکه بدی ها را باور ندارند و به همه لبخند میزنند، امیدوارم زندگیتان پر شود از چنین انسان هایی ...


http://s8.picofile.com/file/8273413834/Aramesh2.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 16 مهر 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

شروع وبلاگ نویسی ام به چهار سال پیش بر می گردد، روزی که اصلا فکر نمیکردم فرستادن یک ایمیل به استاد در اینده ای نزدیک مرا به وبلاگ نویسی علاقه مند خواهد کرد. ایمیلی که انقدر تاثیر گذار بود که موجب نوشتن موضوعی در وبلاگ شخصی استاد شد. ان روز استاد موضوعی که در وبلاگ شخصی اش نوشته بود برای ما خواند و ادرس وبلاگش را در تخته وایت برد برای دانشجوها نوشت. سر زدن به وبلاگ شخصی استاد و خواندن دست نوشته هایش هر روز مرا بیشتر از روز قبل به نوشتن علاقه مند می کرد. نوشته هایی که حالم را خوب میکرد، گاهی حس پرواز به عمق احساسات و گاهی خاطرات انسان را به تصویر می کشید، طوری که هر شب ساعت ها مشغول خواندن نوشته هایش بودم و انقدر غرق در نوشته هایش میشدم که گذر زمان برایم مهم نبود. بعد ها فهمیدم عاشق شخصیت اش شده ام، او هم با سواد بود، هم انسانیت داشت و هم اهل خدا بود، همه ویژگی هایی که یک انسان برای رسیدن به کمال نیاز دارد را در وجود او می دیدم. خصوصیات اخلاقی، نوع حرف زدن و چهره ظاهری او، همه نشان دهنده ی خاص بودن این انسان بود، اشنا شدن با انسان خاصی که از تراوشات ذهنی خود می نوشت جز نقاط عطف زندگی ام شد، در ان روزهایی که همه ی حرف ها از روی هم کپی، بدون مطالعه و فکرکردن زده می شد، پیدا کردن کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد برایم خیلی جالب بود. گذشت ... و بالاخره من هم بعد از مدتی وبلاگ خوانی شروع کردم به وبلاگ نویسی، حس میکردم باید از این استاد عزیز تشکر کنم، زمانی که به وبلاگ باد صبا سرزدم فهمیدم که استاد راهی سفر دوری (کانادا) است، بدون اغراق میگویم که بعد از خواندن این موضوع تا چند روز حالم خوب نبود. استاد برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به همراه خانواده به کانادا رفته بود، بعد از کامنتی که در وبلاگ او گذاشتم و از دلتنگی ام برای او گفتم، او عرض کرد که بعد از گرفتن مدرک با دست پر به ایران خواهد امد، امیدوارم هرجا که هست سالم و با دلی خوش باشد، کمترین کاری که میتوانستم برای سپاسگذاری از او انجام دهم شاید نوشتن همین چند خط بود. و سپاس از همه دوستانی که به اینجا سرمیزنند، نظرات شما برایم قوت قلب است. ارزوی من این است که گاهی نوشته های من از یک تصمیم سربراورند، گاهی احساس پاکی را زنده کنند، گاهی قطره اشکی را از دیده ای فرو ریزند، گاهی رنج دیده ای را به فکر فرو برند، و گاهی عشق پنهانی را بجوشانند ...


(این عکس وبلاگی است که عرض کردم)


http://s8.picofile.com/file/8274664450/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%B5%D8%A8%D8%A7.png





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 شهریور 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

خانه مادر بزرگ حال و هوای خاصی به من میدهد، خانه ای در انتهای یک کوچه بن بست باریک، که پر است از خاطرات کودکی. خانه ای دو طبقه که طبقه پایین ان یک زیرزمین و طبقه بالای ان چند اتاق، با یک بالکن بزرگ است، در روبه روی این بالکن یک حیاط نقلی وجود دارد که دارای چند درخت انگور است. در این هیاهوی شهر و روزمرگی هایم هنوز سرزدن به مادربزرگ و خاطرات کودکی حالم را خوب میکند، خدا را شکرکه هنوز چراغ خانه مادربزرگ روشن است. عاشق صفا و صمیمیت، سادگی، ماچ کردن های همیشگی، نحوه حرف زدن و مهربانی او هستم، او میداند که چقدر دوستش دارم، هرچند قبول میکنم که بی معرفت هستم و دیر به دیر به او سرمیزنم، او با همه مهربانی هایش در جواب سوال همیشگی به زبان ترکی میگوید که پسرم حتما کار یا درس دارد که به ننه کمتر سرمیزند. از چند روز پیش که به خانه مادربزرگ سرزدم دنبال چیزی میگشتم تا خاطرات کودکی ام را زنده کند تا اینکه فهمیدم بهترین راه نوشتن است. راستش را بخواهید خیلی دلم برای کودکی هایم در خانه مادربزرگ تنگ شده، دوست دارم دوباره بعد از ظهرهای تابستان فرشی بیندازیم روی بالکن و مادربزرگ بیاید و هنداونه های خنک را قاچ کند و ما بدون ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریم و از عطر خوشش لذت ببریم. دلم آن روزهایی را میخواهد که وقتی کنار هم مینشستیم هیچ کداممان در بند گوشی هایمان نبودیم، روزهایی که باغچه را اب میدادیم و بوی خاک، آب و برگ انگور در حیاط می پیچید. روزهایی که با چادر و پشتی های مادربزرگ برای خود خانه درست میکردیم، دلم برای جوجه های رنگی که در باغچه مادر بزرگ رها میکردیم تنگ شده، دلم برای این سوال مادر بزرگ که میگفت جایتان را در هال بیندازم یا در بالکن تنگ شده، یادش بخیر چقدر شب ها به اسمان نگاه میکردم، در ذهنم پر بود از سوال های بی جواب، این روزها کمتر وقت میکنم به اسمان نگاه کنم، هیچ حسی بهتر از خوابیدن در زیر نور ماه و ستاره ها نیست حتما امتحانش کنید.

از ویژگی های خوب مادربزرگم بگویم که قرن 21 و دنیای مدرن هم نتوانسته تغییرش دهد، او نه اینترنت دارد و نه اسمارت فون، اما بیشتر از همه از حال دیگران خبر دارد و دیگران هم جویای احوالش هستند. خیلی مانده تا به آنجا برسم. تنها شبکه اجتماعی که از ان استفاده میکنم اینستاگرام است که در ان هم خیلی فعال نیستم این وبلاگ هست، اگر رابطه ای بین دلها باشد همین وبلاگ امکانش را فراهم می کند. هنوز هم خانه مادر بزرگ آیفون تصویری که هیچ آیفون معمولی هم ندارد و برای باز کردن در باید از حیاط گذشت چه در ذل تابستان چه در یخبندان زمستان. مادربزرگم اعتقاداتی دارد که به انها پایبند است، در هیچ گوشه ای از ذهن مادربزرگم موضوع دزدی و خیانت تعریف نشده، اما این روزها ادم ها تغییر کرده اند، در پس لایه های ذهن ادم های امروزی میشود دزدی کرد، خیانت کرد و ... یکی دیگر از ویژگی های خوب مادر بزرگم این است که خیلی زود بدی های دیگران رو فراموش میکند، زمانی که دلتنگ فرزندانش میشود، همان چهار عدد دکمه ای که در حافظه تلفن خانه برایش مشخص کرده اند را هم فراموش میکند. از ویژگی های دیگر خانه مادر بزرگم این است که هیچ وقت ادم در خانه او لاغر نمی ماند چون همیشه یک چیزی برای خوردن دارد، و اینکه ادم هیچ جایی مانند خانه مادر بزرگ راحت نیست و لذت، دادن پول و عیدی مادربزرگ چیز دیگریست.

از خداوند میخواهم که به مادر بزرگم عمر طولانی بدهد زیرا من به وجود او و مهربانی هایش احتیاج دارم. مادربزرگ ها واقعا انسانهای دوست داشتی هستند باید قدر انها را دانست.

این هم عکسی از خانه مادر بزرگ است ...

http://s8.picofile.com/file/8267729126/madarbozorg.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 24 شهریور 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

لطفا موضوع را بخوانید و اگر دوست داشتید نشردهید، شاید مدعیان دروغین دوستدار کوروش به خود بیایند. مدتی است که در ایران عده ای با راه اندازی شبکه های مختلف (کوروش کبیر، هخامنشی، ایران پادشاهی و ...) اقدام به وهن مطالب­، فحش و ... می کنند. ( این موضوع فرستاده یکی از دوستان می باشد که متاسفانه نام نویسنده در ان نوشته نشده ) موضوع واقعا قابل تامل می باشد به همین دلیل در وبلاگ قرار گرفت، نظر شخصی بدون توهین ازاد می باشد.

کورش جان سلام: خواب دیگر بس است. ای ذولقرنین کتاب آسمانی، از کارهای نیک تو نمیتوان چشم پوشید. تو افتخار ما ایرانی ها هستی، اما عده ای سعی دارند تو را "­نـقـطـه مـقـابـل اسـلام­" قرار دهند ... همان دینی که اگر به تو هم عرضه میشد چه بسا که با آغوش باز می پذیرفتی ... همان دینی که چهارچوبش خدا و گفتار، کردار و پندار نیک است ... نمی دانم چرا مارا مجبور به الگو گیری از تو میکنند تا از الگوگیری از مولایمان عـلـی (ع) ؟!! کوروش جان تو بر تخت شاهی خاک ها فتح کردی اما علـی بر منبر چوبی دل ها فتح میکرد ... چرا سخن از بخشش و آزادی تو در دین هست اما کسی از بخشش عـلـی (ع) حرفی نمی زند؟‍!! تو شاه بودی و بخشیدی ... تو از نظر مادی ثروتمند ترین مردمان بودی و بخشیدی ... اما مولایمان علی (ع) و ادامه دهندگان راهش، در نهایت قناعت، بخشیدند و بخشودند ... گرسنه بودند ولی غذای خود را به دیگری دادند ... کوروش جان تو نژادپرست نبودی و اولین کاتب منشور حقوق ملل بودی، همه کشورهای زیر سلطه ات را به یک چشم نگاه میکردی چه عرب­­، چه عجم­، چه مسیحی و چه یهودی اما این روزها جماعتی پیدا شده اند که سنگ تورا به سینه میزنند و بر طبل آریایی بودن خود میکوبند و با نام و آوازه تو شدیدا اسلام ستیزی میکنند­! مردانی پیدا شده اند که ابرویشان از مو نازک تر است و مدعی تمدن اصیل تو هستند! زنانی پیدا شده اند مقلد مدهای عریان غربی که شدیدا ادعای بانوی ایرانی بودن را دارند! کوروش جان تو به انها بگو در کتیبه ها و سنگ نوشته های تخت جمشید هیچ مردی گوشواره به گوش و ابرو برداشته نیست ... هیچ پیکر خانومی برهنه و بد حجاب نیست ... کوروش جان آیا تو و خدای تو راضی به این عمل متعصبانه هستید؟ ای فرمانروای عادل، تو یکتا پرست قبول، اما آیا اسلام تضاد و تناقضی با ایین تو دارد که عده ای میخواهند این دو را در برابر هم علم کنند و به جان هم بیندازند؟ آیا اهورای تو همان الله ما نیست؟ آیا دین اسلام نسخه تکامل یافته آیین زرتشت، مسیح، یهود و زبور نیست؟ آیا اگر اکنون خود زنده بودی باز به آیین منقضی شده زرتشت میماندی یا دین کامل و برتر را برمیگزیدی؟ آری کوروش ... خواب دیگر بس است بیدار شو ... شاه ایران روزی گفت کوروش اسوده بخواب که ما بیدار هستیم، اما خودش به خواب عمیقی رفت. اما ما میگوییم بیدار شو که عده ای کوروش نما دارند آبرویت را میبرند. کوروش جان اسوده نخواب میدانی چرا؟ اینجا عده ای دارند عقده هایشان را به نامت خالی میکنند ... ملیتشان دارد خفه شان میکند. پشت تو پنهان میشوند ابروریزی میکنند. هیچ بویی از کردارنیک و گفتار نیک نبرده اند فقط شعار میدهند. انگار فقط انان وطن دوستند! به ما ایرانیان انگ عرب پرستی میزنند! نمیدانم عمرشان قد نمیدهد یا خودشان را به خواب زده اند، فراموش کرده اند شهدایی را که برای وجب به وجب این خاک خون داده اند با رمز یاعلی و یا زهرا جنگیدند ولی نمیدانم مدعیان وطن پرستی کجا بودند؟! کنار سنگ قبرت کوروش جان برای دلشان خانه اجاره کردند اما گوشی موبایلشان را که چک کنی معدن جوک های اقوام ایرانی است! به زبان اریایی بودنشان افتخار میکنند ولی در عمل حتی به خرید کالای ایرانی هم تن نمی دهند! بگذریم از سبک زندگیشان که مستقیم از دنیای غرب خط میگیرد! همان هایی را میگویم که دین عربی را نمی پسندند ولی رقص عربی را خوب بلدند! همان هایی که تبریک کریسمس و ولنتاین و مناسبت های غربی را روشنفکری می دانند و تبریک عید غدیر و مبعث و نیمه شعبان را بیگانه پرستی میدانند! همان هایی که فحاشی را هنر می دانند، لخت شدن را مظهر ازادی و چادری شدن را ریا کاری و چاپلوسی میدانند! سجده بر مقبره تو را یکتاپرستی می نامند و بوسه بر ضریح مبارک حضرت عباس را بت پرستی! زدن نارنجک به در و دیوار مردم در چهارشنبه سوری را جشن ایرانی و باستانی می نامند و مراسم  هیئت های عزاداری را سلب اسایش از مردم! نشر جملاتی جعلی و بی منبع منتسب به تو را افتخار می دانند و در مقابل نهج البلاغه علی (ع) سکوت می کنند! امثال صادق هدایت و نیچه را الگو می نامند و حضرت علی (ع) را مایه عقب افتادگی! در سرمای زمستان با ساپورت در خیابان احساس سرما نمی کنند اما در تابستان با یک تکه پارچه روی سرشان از گرما هلاک می شوند! همان هایی که از فقر و بیچارگی کودکان ایرانی می نالند ولی حاضر نیستند کمی از خرج خوشگذرانیهایشان را صرف انها کنند! انها به عمل ثابت کرده اند که چه کسی وطن دوست تر است. کوروش جان لطفا انقدرها ام اسوده نخواب!!! عده ای ایرانی نما، دارند از نام تو سوءاستفاده میکنند.


http://s9.picofile.com/file/8267395968/Korosh.png





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 شهریور 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

مینویسم نخست برای حس خوبی که نوشتن به من میدهد و دوم برای دوستانی که به اینجا سرمیزنند، مینویسم تا زمانی که گوشم قادر به شنیدن, زبانم قادر به گفتن و چشمم قادر به خواندن باشد. مینویسم تا خاطراتم در نبود من چند صباحی در فضای مجازی به یادگار بماند. روزهای زندگی ام یک به یک در حال سپری شدن است، برگ دیگری از زندگی­ ام ورق خورد. انگار همین دیروز بود که برای ثبت نام سوار اتوبوس­های دانشگاه شدم. وقتی یاد خاطرات اولین روزهای دانشگاه می­افتم گاهی خنده و گاهی بغض به سراغم می­اید، یادم نمی­رود در این دوران چه ارزوها و چه تصمیم­ هایی داشتم و اینکه چه قول­هایی به خداوند دادم. شاید تغییر دادن خودم بزرگترین کاری بود که در طول این دوران انجام دادم، وقتی خودم را با پنج سال پیش مقایسه میکنم حس رضایتی در وجودم احساس میکنم، این پنج سال برایم پر بود از تجربه­ های جدید، مطالب جدید، ادم­ های جدید، و رسیدن به اعتقادات درست با مطالعه کتاب­های مرتبط. من در صفحه اینستاگرامم پستی با نام اخرین روزها نوشتم که مرتبط با همین موضوع است. همیشه شوق رسیدن به مسیر زیباتر از رسیدن به مقصد است, چون در طول مسیر می توان رویا پردازی کرد, تصمیم جدید گرفت, و حتی مسیر عوض کرد. ای کاش قدر این لحظات را در طی مسیر بدانیم, پنج سال در طول مسیر بودم به امید رسیدن به اخر مسیر, وقتی رسیدم تازه فهمیدم انتهای مسیر انقدرها ام که فکر میکردم جذاب نبوده. بعد از رسیدن به مسیر مشکلات و دغدغه های جدید هم رسیدند. از اخرین روزهای فارغ التحصیلی بگویم که پر بود از استرس­ های کم بود وقت، کار­اموزی و پروژه پایان ترم مانده بود که باید تا اخر مرداد تمام میشد. این پنج واحد جزو مهمترین دروس مقطع کارشناسی هستند، چون واقعا کاربردی و ماحصل چندین سال درس خواندن دانشجوهاست، به همین دلیل وقت زیادی برای این دو درس گذاشتم، خوشبختانه کاراموزی­ ام با داشتن پارتی (خداوند) در شرکت ایران خودرو جور شد که واقعا در طول این مدت چیزهای زیادی یاد گرفتم، و موضوع پروژه ­ام مرتبط با محل کاراموزی بود یعنی (طراحی و تحلیل استاتیکی میل­ لنگ­، شاتون و پیستون موتور ملی). از زمان دفاعیه بگویم: با همه امادگی که نسبت به موضوع داشتم­، ­شب قبل از دفاعیه نتوانستم راحت بخوابم، یاد اولین کنفرانسم در ترم یک دانشگاه افتادم، میتوانید (در اینجا) مشاهده کنید. در روز دفاعیه استاد گرامی ما به دلیل کار فوری که برایشان پیش امد به بیرون از دانشگاه رفت و امور کلاس­ ها به دلیل داشتن ﻣﺴﺌولیت به ما کلید کلاس را نداد، خلاصه با کلی جستجو استاد ممتحن را پیدا کرده تا ایشان برای  ما کلید کلاس را بگیرد، ما حدود یک ساعت قبل دفاعیه ویدیو پروژکتور و لب تاپ را اماده کردیم، و یک دور برای صندلی ­های خالی کنفرانس دادیم که خیلی از استرس ما کم کرد. خدا رو شکر دفاعیه خوبی انجام دادم و نمره کامل رو گرفتم که خیلی چسبید و خستگی این چهار ماه تلاش از تنم بیرون امد. و در کاراموزی­ ام که قبل از دفاعیه تحویل داده بودم توانستم نمره کامل را بگیرم و با یک خاطره خوب و به قول دوستان تو اوج مقطع کارشناسی را تمام کنم. بعد از کارهای اداری میخواهم دفترچه خدمت را پست کنم و بعد از پایان خدمت اگر کار مناسبی پیدا کردم و شرایط محیا بود حتما به مقطع ارشد خواهم رفت. این عکس هم یادگاری از محل کاراموزی و دفاعیه پروژه می باشد.


http://s7.picofile.com/file/8266263850/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA_%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84.png




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1 مرداد 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

پرده جلوی درب را کنار میزنم و پنجره اتاق را باز میکنم، هوای خنک صبح جمعه کل خانه را در بر میگیرد. گلدان هایم را که خیلی وقت است در روی اپن، مهمان خانه ام شده اند اب می دهم ... اهنگ ایستادم از سامان جلیلی را در لب تاپ پلی میکنم، سامان جلیلی شروع میکند به خواندن " بگو تو این شبا دلت کجاست ... " شروع به نظافت و گردگیری غبار نشسته روی میز تحریر میکنم. از جایی که این ماه بسیار سرم شلوغ است شروع به برنامه ریزی و مدیریت درست زمان میکنم، از مشغله های این ماه بگویم که تا 2-3 هفته اینده باید کاراموزی را تمام کرده و یک گزارش کار به ایران خودرو (محل کاراموزی) و یک گزارش کار به استاد و دانشگاه تحویل دهم، بعد از ان باید فایل دفاعیه پروژه رو درست کرده و خود را برای دفاعیه اماده کنم. در این روزها زندگی ام پر دغدغه و با استرس شده، اینکه خودم را به اب و اتش میزنم تا خیلی چیزها را یاد بگیرم ... خیلی عادت ها را ترک کنم و بسیاری از باورها را در خودم ایجاد کنم. تلاش میکنم که نترسم و این شاید بزرگ ترین هدفم در ماه های پیش رو باشد. راستش را بخواهید باید بگویم که در این روزها نمی دانم تصمیم درست چیست، و کدام راه برای اینده من بهتر است، ولی با شناختی که از خود دارم می دانم که ادم روزهای سخت هستم چون از این روزها در طول زندگی ام بسیار تجربه کرده ام. همیشه دعا میکنم که اتفاقات و انسان های خوب در سر راهم قرار بگیرند و بشوند نقطه عطف زندگی ام. باید نشانه ها را دید این نشانه ها در زندگی بسیارند. هر اتفاقی زمان خاص خودش را می طلبد شاید تا چند سال اینده همان انسان ایده الی شدم که با ان فاصله زیادی داشتم. به امید روزهای خوب ...

در ماه اینده باید بیایم و از اتفاقات پیش رو بنویسم ...

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/478/1432257/Friday.png






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 11 تیر 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

با سلام خدمت همه دوستان عزیز، خیلی وقت بود که میخواستم یه موضوع در مورد پوشش جوانان بنویسم موضوعی که تو این روزهای گرم تابستون بیشتر به چشم میاد. نمیخوام برم بالای منبر چون خودم هم یکی از همین جوون های امروزی هستم که شلوار جین و تیشرت می پوشه. حرف من با کسایی که واقعا تو پوشش افراط و تفریط دارند، پوششی که نه اسم حجاب میشه روش گذاشت و نه چیز دیگر، فقط شاهد پوششی غیر عادی هستیم، نمی­دونم شاید دلیلش به خاطر محدودیت ها و فشارها باشه که به شکل فعلی در اومده. در جامعه امروزی لباس برای بعضی ها وسیله ای شده برای جلب توجه و شهوت رانی دیگران حالا زن یا مرد بودنش فرقی نمی­کنه، در کشور ما یه سری قوانین دینی و عرفی هست که اکثر مردم به ان احترام میگذارند، زیرا با این فرهنگ بزرگ شده اند. بعضی ها فقط یادگرفتند که از لباس جوون ها ایراد بگیرند که این کار درستی نیست و این مشکل باید ریشه یابی بشه، این مشکل به طرز فکر جوون ها مربوط میشه، فکرخراب باعث میشه جامعه هنجار هاش رو زیر پا بذاره . چرا ما ایرانی ها فکر می کنیم همه کشورهای اروپایی و آمریکایی و غیره صبح تا شب دارن لخت مادرزاد توی خیابون به مسایل جنسی و عمل جنسی فکر می­کنند؟ واقعا این تفکر از کجا پیدا شده­؟ جهان سوم جاییست که مردمانش چیزی را جذاب تر از شکم و زیرشکم نمی بینند. ما هرجا که گیر می­کنیم میگیم تقصیر تهاجم فرهنگی از غربه !!! بی چاره غربیا کجا اینطور لباس می پوشن و یا ارایش میکنند، ما با وجود اینکه در یک کشور کاملا مسلمان زندگی میکنیم در مصرف لوازم ارایشی رکورد دار هستیم (در خاورمیانه رتبه دوم و در دنیا رتبه هفتم) واقعا جای تاسف داره، این امار نشان دهنده افراط و تفریط ما در استفاده از لوازم ارایشی است، که این موضوع رابطه مستقیمی با فرهنگ خانوادگی، محیط اجتماعی، دوستان، میزان تحصیلات و طرز فکر افراد دارد. متاسفانه تو جامعه ما ارایش خانوم ها تبدیل به فرهنگ شده یعنی کسی که ارایش نکنه یه برچسب (به زبان محاوره ای امل یا عقب افتاده) بهش میرنند و میگن این ادم بی کلاسیه، در صورتی که اگر جوامع غربی رو نگاه کنید متوجه میشوید که اکثریت شهروندان اگرچه حجاب ندارند ولی خیلی ساده و بدون ارایش به خیابان ها می ایند، اونها برعکس ما هستند فقط خانم های مسنی که روی صورت چین و چروک دارند ارایش میکنند و جوون هاشون خیلی ساده به خیابان می ایند ولی ما تو جوونی همه کار میکنیم تازه اخر عمری میریم با خدا میشیم، ما خیلی با حالیم. همه زیبایی رو دوست دارند و خواستار زیبا شدن هستند و هرکس که میگه من زیبایی رو دوست ندارم و از زیبا شدن بدم میاد یا دروغ میگه یا مشکل روحی داره چون این یه امر طبیعی، ولی زیبایی برای کی برای چه منظوری؟ بذارید خیلی واضح بگم ما تو جامعه مون یه جمعیت چند میلیونی از جوون ها رو داریم که بنا به دلایل مختلف توانایی ازدواج و تشکیل خانواده رو ندارن، جوون هایی که تو اوج غرایز هستند و خوشبختانه یا بدبختانه زمینه ای هم برای تخلیه این غرایز وجود نداره، نیروی غرایز که قدرت زیادی داره (در روایات اسلامی ارزش مقابله با ان برابر با جهاد اکبر است). کسانی که تو جامعه خواسته یا ناخواسته پوششی زننده ای رو انتخاب میکنند در قبال همه این جوون ها ﻣﺴﺌول اند. بعضی ها تو جامعه میگن ما هرجوری که دوست داریم لباس میپوشیم دیگران به ما نگاه نکنند، اخه مگه میشه مگه داریم شما وقتی یه پوشش زننده ای داری که از شعاع 500 متری جلب توجه میکنه مگه میشه که نگاه نکرد، حرف این افراد مثل کسی میمونه که تو قایق نشسته بود و داشت زیر پای خودش رو سوراخ میکرد همه میگفتن این کار رو نکن،  میگفت من دارم زیر پای خودم رو سوراخ میکنم با شما کاری ندارم.  من فکر میکنم این جور ادم ها کمبود محبت یا کمبود دیده شدن دارند، تو فرهنگ ما همه از جوون های نجیب، ساده و با خانواده خوششون میاد و اگه کسی هم برای ازدواج بخواد جلب توجه کنه باور کنید کسی حاضر نیست با همچین ادم هایی ازدواج کنه و افراد میخواهند که از این جور ادمها استفاده ابزاری کنند.

کسی از نوشته های من برداشت بد نکنه منظور من مقابله با افراط وتفریط است وگرنه هیچ اشکالی نداره که جوون ها به خودشون برسند، لباس های زیبا بپوشند، از رنگ های شاد استفاده کنند، از عطر و ادکلن استفاده کنند و ... ما باید در زمینه پوشش جنبه اعتدال را رعایت کنیم چون تا حدودی پوشش انسان ها نشان دهنده شخصیت انهاست.

و در اخر بدانیم که انسان باید سرشت (شخصیت) پاکی داشته باشه، مهم نیست که با چادر باشه یا مانتو با استین بلند باشه یا تیشرت، خداوند مثل ما انسان ها نیست که معیار خوب یا بد بودن ادم ها رو چهره ظاهریشون بدونه، خداوند به قلب و نیت ادم ها نگاه میکنه ...


http://s6.picofile.com/file/8258234126/%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8.png




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 2 تیر 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

پیشنهاد میکنم این شعر زیبا از اقای قیصر امین پور رو بخونید ...

پیش از اینها فکر میکردم خدا - خانه ای دارد کنار ابر ها - مثل قصر پادشاه قصه ها - خشتی از الماس خشتی از طلا - پایه های برجش از عاج و بلور - بر سر تختی نشسته با غرور - ماه برق کوچکی از از تاج او - هر ستاره پولکی از تاج او - اطلس پیراهن او آسمان - نقش  روی دامن او  کهکشان - رعد و برق شب طنین خنده اش - سیل و طوفان نعره ی توفنده اش - دکمه ی پیراهن او آفتاب - برق تیر و خنجر او ماهتاب - هیچ کس از جای او آگاه نیست - هیچ کس را در حضورش راه نیست - پیش از اینها خاطرم دلگیر بود - از خدا در ذهنم این تصویربود - آن خدا بی رحم بود و خشمگین - خانه اش در آسمان دور از زمین - مهربان و ساده و زیبا نبود - در دل او دوستی جایی نداشت -  مهربانی هیچ معنایی نداشت - هر چه میپرسیدم از خود از خدا - از زمین از اسمان از ابر­ها -  زود  میگفتند این کار خداست -  پرس و جو از کار او کاری خطاست - هر چه می پرسی جوابش آتش است - آب اگر خوردی جوابش آتش است - تا ببندی چشم کورت می­کند - تا شدی نزدیک دورت می­کند - کج گشودی دست ، سنگت می­کند - کج نهادی پای  لنگت می­کند - تا خطا کردی عذابت می دهد - در میان آتش آبت می­کند - با همین قصه دلم مشغول بود - خوابهایم خواب  دیو و غول  بود - خواب می دیدم که غرق آتشم - در دهان شعله های سرکشم - در دهان اژدهایی خشمگین -  بر سرم باران گرز آتشین -  محو می شد نعره هایم بی صدا - در طنین خنده ی خشم خدا - نیت من در نماز ودر دعا - ترس بود و وحشت از خشم خدا - هر چه می کردم همه از ترس بود -  مثل از بر کردن یک درس بود -  مثل تمرین  حساب و هندسه - مثل تنبیه مدیر مدرسه - تلخ مثل خنده ای بی حوصله - سخت مثل حل صد ها مسئله -  مثل تکلیف ریاضی سخت بود - مثل صرف فعل ماضی سخت بود -  تا که یک شب دست در دست پدر -  راه افتادیم به قصد یک سفر - در میان راه در یک روستا -  خانه ای دیدیم خوب و آشنا -  زود  پرسیدم پدر اینجا کجاست - گفت اینجا خانه ی خوب خداست -  گفت اینجا می شود یک لحظه ماند - گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند -  با وضویی دست ورویی تازه کرد - گفتمش پس آن خدای خشمگین - خانه اش اینجاست ؟ اینجا در زمین ؟ - گفت : آری خانه ی او بی ریاست -  فرشهایش از گلیم و بوریاست - مهربان و ساده و بی کینه است -  مثل نوری در دل آیینه است - عادت او نیست خشم و دشمنی - نام  او نور و نشانش روشنی - خشم نامی از نشانی های اوست -  حالتی از مهربانی های اوست - قهر او از آشتی شیرینتر است - مثل قهر مهربان مادر است - دوستی را دوست معنی می دهد - قهر هم با دوست معنی می دهد - هیچ کس با دشمن خود قهر نیست - قهری او هم نشان دوستی ست - تازه فهمیدم خدایم این خداست - این خدای مهربان و آشناست - دوستی از من به من نزدیکتر - از رگ گردن به من نزدیکتر - آن خدای پیش از این را باد برد - نام او راهم دلم از یاد برد - آن خدا مثل خیال و خواب بود - چون حبابی نقش روی آب بود - می توانم بعد از این با این خدا - دوست باشم دوست پاک و بی ریا - می توان با این خدا پرواز کرد - سفره ی دل را برایش باز کرد - می توان در بارهی گل حرف زد - صاف و ساده مثل بلبل حرف زد - چکه چکه  مثل باران  راز گفت - با دو قطره صد هزاران  راز گفت - می توان  با او صمیمی حرف زد - مثل یاران قدیمی حرف زد - می توان تصنیفی از پرواز خواند - با الفبای سکوت آواز خواند - می توان مثل علف ها حرف زد - با زبانی بی الفبا حرف زد - می توان در باره ی هر چیز گفت -  می­توان شعری خیال انگیز گفت - مثل این شعر روان و آشنا

http://s7.picofile.com/file/8256952368/Hobbiton_2.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69