زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
پنجشنبه 5 بهمن 1391 :: نویسنده : فرهاد مهدی
http://s8.picofile.com/file/8274660268/Veblog2.png
 

لینک فونت وبلاگ ( B koodak ) :

323 دانلود 323






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 شهریور 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

خانه مادر بزرگ حال و هوای خاصی به من میدهد، خانه ای در انتهای یک کوچه بن بست باریک، که پر است از خاطرات کودکی. خانه ای دو طبقه که طبقه پایین ان یک زیرزمین و طبقه بالای ان چند اتاق، با یک بالکن بزرگ است، در روبه روی این بالکن یک حیاط نقلی وجود دارد که دارای چند درخت انگور است. در این هیاهوی شهر و روزمرگی هایم هنوز سرزدن به مادربزرگ و خاطرات کودکی حالم را خوب میکند، خدا را شکرکه هنوز چراغ خانه مادربزرگ روشن است. عاشق صفا و صمیمیت، سادگی، ماچ کردن های همیشگی، نحوه حرف زدن و مهربانی او هستم، او میداند که چقدر دوستش دارم، هرچند قبول میکنم که بی معرفت هستم و دیر به دیر به او سرمیزنم، او با همه مهربانی هایش در جواب سوال همیشگی به زبان ترکی میگوید که پسرم حتما کار یا درس دارد که به ننه کمتر سرمیزند. از چند روز پیش که به خانه مادربزرگ سرزدم دنبال چیزی میگشتم تا خاطرات کودکی ام را زنده کند تا اینکه فهمیدم بهترین راه نوشتن است. راستش را بخواهید خیلی دلم برای کودکی هایم در خانه مادربزرگ تنگ شده، دوست دارم دوباره بعد از ظهرهای تابستان فرشی بیندازیم روی بالکن و مادربزرگ بیاید و هنداونه های خنک را قاچ کند و ما بدون ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریم و از عطر خوشش لذت ببریم. دلم آن روزهایی را میخواهد که وقتی کنار هم مینشستیم هیچ کداممان در بند گوشی هایمان نبودیم، روزهایی که باغچه را اب میدادیم و بوی خاک، آب و برگ انگور در حیاط می پیچید. روزهایی که با چادر و پشتی های مادربزرگ برای خود خانه درست میکردیم، دلم برای جوجه های رنگی که در باغچه مادر بزرگ رها میکردیم تنگ شده، دلم برای این سوال مادر بزرگ که میگفت جایتان را در هال بیندازم یا در بالکن تنگ شده، یادش بخیر چقدر شب ها به اسمان نگاه میکردم، در ذهنم پر بود از سوال های بی جواب، این روزها کمتر وقت میکنم به اسمان نگاه کنم، هیچ حسی بهتر از خوابیدن در زیر نور ماه و ستاره ها نیست حتما امتحانش کنید.

از ویژگی های خوب مادربزرگم بگویم که قرن 21 و دنیای مدرن هم نتوانسته تغییرش دهد، او نه اینترنت دارد و نه اسمارت فون، اما بیشتر از همه از حال دیگران خبر دارد و دیگران هم جویای احوالش هستند. خیلی مانده تا به آنجا برسم. تنها شبکه اجتماعی که از ان استفاده میکنم اینستاگرام است که در ان هم خیلی فعال نیستم این وبلاگ هست، اگر رابطه ای بین دلها باشد همین وبلاگ امکانش را فراهم می کند. هنوز هم خانه مادر بزرگ آیفون تصویری که هیچ آیفون معمولی هم ندارد و برای باز کردن در باید از حیاط گذشت چه در ذل تابستان چه در یخبندان زمستان. مادربزرگم اعتقاداتی دارد که به انها پایبند است، در هیچ گوشه ای از ذهن مادربزرگم موضوع دزدی و خیانت تعریف نشده، اما این روزها ادم ها تغییر کرده اند، در پس لایه های ذهن ادم های امروزی میشود دزدی کرد، خیانت کرد و ... یکی دیگر از ویژگی های خوب مادر بزرگم این است که خیلی زود بدی های دیگران رو فراموش میکند، زمانی که دلتنگ فرزندانش میشود، همان چهار عدد دکمه ای که در حافظه تلفن خانه برایش مشخص کرده اند را هم فراموش میکند. از ویژگی های دیگر خانه مادر بزرگم این است که هیچ وقت ادم در خانه او لاغر نمی ماند چون همیشه یک چیزی برای خوردن دارد، و اینکه ادم هیچ جایی مانند خانه مادر بزرگ راحت نیست و لذت، دادن پول و عیدی مادربزرگ چیز دیگریست.

از خداوند میخواهم که به مادر بزرگم عمر طولانی بدهد زیرا من به وجود او و مهربانی هایش احتیاج دارم. مادربزرگ ها واقعا انسانهای دوست داشتی هستند باید قدر انها را دانست.

این هم عکسی از خانه مادر بزرگ است ...

http://s8.picofile.com/file/8267729126/madarbozorg.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 24 شهریور 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

لطفا موضوع را بخوانید و اگر دوست داشتید نشردهید، شاید مدعیان دروغین دوستدار کوروش به خود بیایند. مدتی است که در ایران عده ای با راه اندازی شبکه های مختلف (کوروش کبیر، هخامنشی، ایران پادشاهی و ...) اقدام به وهن مطالب­، فحش و ... می کنند. ( این موضوع فرستاده یکی از دوستان می باشد که متاسفانه نام نویسنده در ان نوشته نشده ) موضوع واقعا قابل تامل می باشد به همین دلیل در وبلاگ قرار گرفت، نظر شخصی بدون توهین ازاد می باشد.

کورش جان سلام: خواب دیگر بس است. ای ذولقرنین کتاب آسمانی، از کارهای نیک تو نمیتوان چشم پوشید. تو افتخار ما ایرانی ها هستی، اما عده ای سعی دارند تو را "­نـقـطـه مـقـابـل اسـلام­" قرار دهند ... همان دینی که اگر به تو هم عرضه میشد چه بسا که با آغوش باز می پذیرفتی ... همان دینی که چهارچوبش خدا و گفتار، کردار و پندار نیک است ... نمی دانم چرا مارا مجبور به الگو گیری از تو میکنند تا از الگوگیری از مولایمان عـلـی (ع) ؟!! کوروش جان تو بر تخت شاهی خاک ها فتح کردی اما علـی بر منبر چوبی دل ها فتح میکرد ... چرا سخن از بخشش و آزادی تو در دین هست اما کسی از بخشش عـلـی (ع) حرفی نمی زند؟‍!! تو شاه بودی و بخشیدی ... تو از نظر مادی ثروتمند ترین مردمان بودی و بخشیدی ... اما مولایمان علی (ع) و ادامه دهندگان راهش، در نهایت قناعت، بخشیدند و بخشودند ... گرسنه بودند ولی غذای خود را به دیگری دادند ... کوروش جان تو نژادپرست نبودی و اولین کاتب منشور حقوق ملل بودی، همه کشورهای زیر سلطه ات را به یک چشم نگاه میکردی چه عرب­­، چه عجم­، چه مسیحی و چه یهودی اما این روزها جماعتی پیدا شده اند که سنگ تورا به سینه میزنند و بر طبل آریایی بودن خود میکوبند و با نام و آوازه تو شدیدا اسلام ستیزی میکنند­! مردانی پیدا شده اند که ابرویشان از مو نازک تر است و مدعی تمدن اصیل تو هستند! زنانی پیدا شده اند مقلد مدهای عریان غربی که شدیدا ادعای بانوی ایرانی بودن را دارند! کوروش جان تو به انها بگو در کتیبه ها و سنگ نوشته های تخت جمشید هیچ مردی گوشواره به گوش و ابرو برداشته نیست ... هیچ پیکر خانومی برهنه و بد حجاب نیست ... کوروش جان آیا تو و خدای تو راضی به این عمل متعصبانه هستید؟ ای فرمانروای عادل، تو یکتا پرست قبول، اما آیا اسلام تضاد و تناقضی با ایین تو دارد که عده ای میخواهند این دو را در برابر هم علم کنند و به جان هم بیندازند؟ آیا اهورای تو همان الله ما نیست؟ آیا دین اسلام نسخه تکامل یافته آیین زرتشت، مسیح، یهود و زبور نیست؟ آیا اگر اکنون خود زنده بودی باز به آیین منقضی شده زرتشت میماندی یا دین کامل و برتر را برمیگزیدی؟ آری کوروش ... خواب دیگر بس است بیدار شو ... شاه ایران روزی گفت کوروش اسوده بخواب که ما بیدار هستیم، اما خودش به خواب عمیقی رفت. اما ما میگوییم بیدار شو که عده ای کوروش نما دارند آبرویت را میبرند. کوروش جان اسوده نخواب میدانی چرا؟ اینجا عده ای دارند عقده هایشان را به نامت خالی میکنند ... ملیتشان دارد خفه شان میکند. پشت تو پنهان میشوند ابروریزی میکنند. هیچ بویی از کردارنیک و گفتار نیک نبرده اند فقط شعار میدهند. انگار فقط انان وطن دوستند! به ما ایرانیان انگ عرب پرستی میزنند! نمیدانم عمرشان قد نمیدهد یا خودشان را به خواب زده اند، فراموش کرده اند شهدایی را که برای وجب به وجب این خاک خون داده اند با رمز یاعلی و یا زهرا جنگیدند ولی نمیدانم مدعیان وطن پرستی کجا بودند؟! کنار سنگ قبرت کوروش جان برای دلشان خانه اجاره کردند اما گوشی موبایلشان را که چک کنی معدن جوک های اقوام ایرانی است! به زبان اریایی بودنشان افتخار میکنند ولی در عمل حتی به خرید کالای ایرانی هم تن نمی دهند! بگذریم از سبک زندگیشان که مستقیم از دنیای غرب خط میگیرد! همان هایی را میگویم که دین عربی را نمی پسندند ولی رقص عربی را خوب بلدند! همان هایی که تبریک کریسمس و ولنتاین و مناسبت های غربی را روشنفکری می دانند و تبریک عید غدیر و مبعث و نیمه شعبان را بیگانه پرستی میدانند! همان هایی که فحاشی را هنر می دانند، لخت شدن را مظهر ازادی و چادری شدن را ریا کاری و چاپلوسی میدانند! سجده بر مقبره تو را یکتاپرستی می نامند و بوسه بر ضریح مبارک حضرت عباس را بت پرستی! زدن نارنجک به در و دیوار مردم در چهارشنبه سوری را جشن ایرانی و باستانی می نامند و مراسم  هیئت های عزاداری را سلب اسایش از مردم! نشر جملاتی جعلی و بی منبع منتسب به تو را افتخار می دانند و در مقابل نهج البلاغه علی (ع) سکوت می کنند! امثال صادق هدایت و نیچه را الگو می نامند و حضرت علی (ع) را مایه عقب افتادگی! در سرمای زمستان با ساپورت در خیابان احساس سرما نمی کنند اما در تابستان با یک تکه پارچه روی سرشان از گرما هلاک می شوند! همان هایی که از فقر و بیچارگی کودکان ایرانی می نالند ولی حاضر نیستند کمی از خرج خوشگذرانیهایشان را صرف انها کنند! انها به عمل ثابت کرده اند که چه کسی وطن دوست تر است. کوروش جان لطفا انقدرها ام اسوده نخواب!!! عده ای ایرانی نما، دارند از نام تو سوءاستفاده میکنند.


http://s9.picofile.com/file/8267395968/Korosh.png





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 شهریور 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

مینویسم نخست برای حس خوبی که نوشتن به من میدهد و دوم برای دوستانی که به اینجا سرمیزنند، مینویسم تا زمانی که گوشم قادر به شنیدن, زبانم قادر به گفتن و چشمم قادر به خواندن باشد. مینویسم تا خاطراتم در نبود من چند صباحی در فضای مجازی به یادگار بماند. روزهای زندگی ام یک به یک در حال سپری شدن است، برگ دیگری از زندگی­ ام ورق خورد. انگار همین دیروز بود که برای ثبت نام سوار اتوبوس­های دانشگاه شدم. وقتی یاد خاطرات اولین روزهای دانشگاه می­افتم گاهی خنده و گاهی بغض به سراغم می­اید، یادم نمی­رود در این دوران چه ارزوها و چه تصمیم­ هایی داشتم و اینکه چه قول­هایی به خداوند دادم. شاید تغییر دادن خودم بزرگترین کاری بود که در طول این دوران انجام دادم، وقتی خودم را با پنج سال پیش مقایسه میکنم حس رضایتی در وجودم احساس میکنم، این پنج سال برایم پر بود از تجربه­ های جدید، مطالب جدید، ادم­ های جدید، و رسیدن به اعتقادات درست با مطالعه کتاب­های مرتبط. من در صفحه اینستاگرامم پستی با نام اخرین روزها نوشتم که مرتبط با همین موضوع است. همیشه شوق رسیدن به مسیر زیباتر از رسیدن به مقصد است, چون در طول مسیر می توان رویا پردازی کرد, تصمیم جدید گرفت, و حتی مسیر عوض کرد. ای کاش قدر این لحظات را در طی مسیر بدانیم, پنج سال در طول مسیر بودم به امید رسیدن به اخر مسیر, وقتی رسیدم تازه فهمیدم انتهای مسیر انقدرها ام که فکر میکردم جذاب نبوده. بعد از رسیدن به مسیر مشکلات و دغدغه های جدید هم رسیدند. از اخرین روزهای فارغ التحصیلی بگویم که پر بود از استرس­ های کم بود وقت، کار­اموزی و پروژه پایان ترم مانده بود که باید تا اخر مرداد تمام میشد. این پنج واحد جزو مهمترین دروس مقطع کارشناسی هستند، چون واقعا کاربردی و ماحصل چندین سال درس خواندن دانشجوهاست، به همین دلیل وقت زیادی برای این دو درس گذاشتم، خوشبختانه کاراموزی­ ام با داشتن پارتی (خداوند) در شرکت ایران خودرو جور شد که واقعا در طول این مدت چیزهای زیادی یاد گرفتم، و موضوع پروژه ­ام مرتبط با محل کاراموزی بود یعنی (طراحی و تحلیل استاتیکی میل­ لنگ­، شاتون و پیستون موتور ملی). از زمان دفاعیه بگویم: با همه امادگی که نسبت به موضوع داشتم­، ­شب قبل از دفاعیه نتوانستم راحت بخوابم، یاد اولین کنفرانسم در ترم یک دانشگاه افتادم، میتوانید (در اینجا) مشاهده کنید. در روز دفاعیه استاد گرامی ما به دلیل کار فوری که برایشان پیش امد به بیرون از دانشگاه رفت و امور کلاس­ ها به دلیل داشتن ﻣﺴﺌولیت به ما کلید کلاس را نداد، خلاصه با کلی جستجو استاد ممتحن را پیدا کرده تا ایشان برای  ما کلید کلاس را بگیرد، ما حدود یک ساعت قبل دفاعیه ویدیو پروژکتور و لب تاپ را اماده کردیم، و یک دور برای صندلی ­های خالی کنفرانس دادیم که خیلی از استرس ما کم کرد. خدا رو شکر دفاعیه خوبی انجام دادم و نمره کامل رو گرفتم که خیلی چسبید و خستگی این چهار ماه تلاش از تنم بیرون امد. و در کاراموزی­ ام که قبل از دفاعیه تحویل داده بودم توانستم نمره کامل را بگیرم و با یک خاطره خوب و به قول دوستان تو اوج مقطع کارشناسی را تمام کنم. بعد از کارهای اداری میخواهم دفترچه خدمت را پست کنم و بعد از پایان خدمت اگر کار مناسبی پیدا کردم و شرایط محیا بود حتما به مقطع ارشد خواهم رفت. این عکس هم یادگاری از محل کاراموزی و دفاعیه پروژه می باشد.


http://s7.picofile.com/file/8266263850/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA_%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84.png




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1 مرداد 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

پرده جلوی درب را کنار میزنم و پنجره اتاق را باز میکنم، هوای خنک صبح جمعه کل خانه را در بر میگیرد. گلدان هایم را که خیلی وقت است در روی اپن، مهمان خانه ام شده اند اب می دهم ... اهنگ ایستادم از سامان جلیلی را در لب تاپ پلی میکنم، سامان جلیلی شروع میکند به خواندن " بگو تو این شبا دلت کجاست ... " شروع به نظافت و گردگیری غبار نشسته روی میز تحریر میکنم. از جایی که این ماه بسیار سرم شلوغ است شروع به برنامه ریزی و مدیریت درست زمان میکنم، از مشغله های این ماه بگویم که تا 2-3 هفته اینده باید کاراموزی را تمام کرده و یک گزارش کار به ایران خودرو (محل کاراموزی) و یک گزارش کار به استاد و دانشگاه تحویل دهم، بعد از ان باید فایل دفاعیه پروژه رو درست کرده و خود را برای دفاعیه اماده کنم. در این روزها زندگی ام پر دغدغه و با استرس شده، اینکه خودم را به اب و اتش میزنم تا خیلی چیزها را یاد بگیرم ... خیلی عادت ها را ترک کنم و بسیاری از باورها را در خودم ایجاد کنم. تلاش میکنم که نترسم و این شاید بزرگ ترین هدفم در ماه های پیش رو باشد. راستش را بخواهید باید بگویم که در این روزها نمی دانم تصمیم درست چیست، و کدام راه برای اینده من بهتر است، ولی با شناختی که از خود دارم می دانم که ادم روزهای سخت هستم چون از این روزها در طول زندگی ام بسیار تجربه کرده ام. همیشه دعا میکنم که اتفاقات و انسان های خوب در سر راهم قرار بگیرند و بشوند نقطه عطف زندگی ام. باید نشانه ها را دید این نشانه ها در زندگی بسیارند. هر اتفاقی زمان خاص خودش را می طلبد شاید تا چند سال اینده همان انسان ایده الی شدم که با ان فاصله زیادی داشتم. به امید روزهای خوب ...

در ماه اینده باید بیایم و از اتفاقات پیش رو بنویسم ...

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/478/1432257/Friday.png






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 11 تیر 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

با سلام خدمت همه دوستان عزیز، خیلی وقت بود که میخواستم یه موضوع در مورد پوشش جوانان بنویسم موضوعی که تو این روزهای گرم تابستون بیشتر به چشم میاد. نمیخوام برم بالای منبر چون خودم هم یکی از همین جوون های امروزی هستم که شلوار جین و تیشرت می پوشه. حرف من با کسایی که واقعا تو پوشش افراط و تفریط دارند، پوششی که نه اسم حجاب میشه روش گذاشت و نه چیز دیگر، فقط شاهد پوششی غیر عادی هستیم، نمی­دونم شاید دلیلش به خاطر محدودیت ها و فشارها باشه که به شکل فعلی در اومده. در جامعه امروزی لباس برای بعضی ها وسیله ای شده برای جلب توجه و شهوت رانی دیگران حالا زن یا مرد بودنش فرقی نمی­کنه، در کشور ما یه سری قوانین دینی و عرفی هست که اکثر مردم به ان احترام میگذارند، زیرا با این فرهنگ بزرگ شده اند. بعضی ها فقط یادگرفتند که از لباس جوون ها ایراد بگیرند که این کار درستی نیست و این مشکل باید ریشه یابی بشه، این مشکل به طرز فکر جوون ها مربوط میشه، فکرخراب باعث میشه جامعه هنجار هاش رو زیر پا بذاره . چرا ما ایرانی ها فکر می کنیم همه کشورهای اروپایی و آمریکایی و غیره صبح تا شب دارن لخت مادرزاد توی خیابون به مسایل جنسی و عمل جنسی فکر می­کنند؟ واقعا این تفکر از کجا پیدا شده­؟ جهان سوم جاییست که مردمانش چیزی را جذاب تر از شکم و زیرشکم نمی بینند. ما هرجا که گیر می­کنیم میگیم تقصیر تهاجم فرهنگی از غربه !!! بی چاره غربیا کجا اینطور لباس می پوشن و یا ارایش میکنند، ما با وجود اینکه در یک کشور کاملا مسلمان زندگی میکنیم در مصرف لوازم ارایشی رکورد دار هستیم (در خاورمیانه رتبه دوم و در دنیا رتبه هفتم) واقعا جای تاسف داره، این امار نشان دهنده افراط و تفریط ما در استفاده از لوازم ارایشی است، که این موضوع رابطه مستقیمی با فرهنگ خانوادگی، محیط اجتماعی، دوستان، میزان تحصیلات و طرز فکر افراد دارد. متاسفانه تو جامعه ما ارایش خانوم ها تبدیل به فرهنگ شده یعنی کسی که ارایش نکنه یه برچسب (به زبان محاوره ای امل یا عقب افتاده) بهش میرنند و میگن این ادم بی کلاسیه، در صورتی که اگر جوامع غربی رو نگاه کنید متوجه میشوید که اکثریت شهروندان اگرچه حجاب ندارند ولی خیلی ساده و بدون ارایش به خیابان ها می ایند، اونها برعکس ما هستند فقط خانم های مسنی که روی صورت چین و چروک دارند ارایش میکنند و جوون هاشون خیلی ساده به خیابان می ایند ولی ما تو جوونی همه کار میکنیم تازه اخر عمری میریم با خدا میشیم، ما خیلی با حالیم. همه زیبایی رو دوست دارند و خواستار زیبا شدن هستند و هرکس که میگه من زیبایی رو دوست ندارم و از زیبا شدن بدم میاد یا دروغ میگه یا مشکل روحی داره چون این یه امر طبیعی، ولی زیبایی برای کی برای چه منظوری؟ بذارید خیلی واضح بگم ما تو جامعه مون یه جمعیت چند میلیونی از جوون ها رو داریم که بنا به دلایل مختلف توانایی ازدواج و تشکیل خانواده رو ندارن، جوون هایی که تو اوج غرایز هستند و خوشبختانه یا بدبختانه زمینه ای هم برای تخلیه این غرایز وجود نداره، نیروی غرایز که قدرت زیادی داره (در روایات اسلامی ارزش مقابله با ان برابر با جهاد اکبر است). کسانی که تو جامعه خواسته یا ناخواسته پوششی زننده ای رو انتخاب میکنند در قبال همه این جوون ها ﻣﺴﺌول اند. بعضی ها تو جامعه میگن ما هرجوری که دوست داریم لباس میپوشیم دیگران به ما نگاه نکنند، اخه مگه میشه مگه داریم شما وقتی یه پوشش زننده ای داری که از شعاع 500 متری جلب توجه میکنه مگه میشه که نگاه نکرد، حرف این افراد مثل کسی میمونه که تو قایق نشسته بود و داشت زیر پای خودش رو سوراخ میکرد همه میگفتن این کار رو نکن،  میگفت من دارم زیر پای خودم رو سوراخ میکنم با شما کاری ندارم.  من فکر میکنم این جور ادم ها کمبود محبت یا کمبود دیده شدن دارند، تو فرهنگ ما همه از جوون های نجیب، ساده و با خانواده خوششون میاد و اگه کسی هم برای ازدواج بخواد جلب توجه کنه باور کنید کسی حاضر نیست با همچین ادم هایی ازدواج کنه و افراد میخواهند که از این جور ادمها استفاده ابزاری کنند.

کسی از نوشته های من برداشت بد نکنه منظور من مقابله با افراط وتفریط است وگرنه هیچ اشکالی نداره که جوون ها به خودشون برسند، لباس های زیبا بپوشند، از رنگ های شاد استفاده کنند، از عطر و ادکلن استفاده کنند و ... ما باید در زمینه پوشش جنبه اعتدال را رعایت کنیم چون تا حدودی پوشش انسان ها نشان دهنده شخصیت انهاست.

و در اخر بدانیم که انسان باید سرشت (شخصیت) پاکی داشته باشه، مهم نیست که با چادر باشه یا مانتو با استین بلند باشه یا تیشرت، خداوند مثل ما انسان ها نیست که معیار خوب یا بد بودن ادم ها رو چهره ظاهریشون بدونه، خداوند به قلب و نیت ادم ها نگاه میکنه ...


http://s6.picofile.com/file/8258234126/%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8.png




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 2 تیر 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

پیشنهاد میکنم این شعر زیبا از اقای قیصر امین پور رو بخونید ...

پیش از اینها فکر میکردم خدا - خانه ای دارد کنار ابر ها - مثل قصر پادشاه قصه ها - خشتی از الماس خشتی از طلا - پایه های برجش از عاج و بلور - بر سر تختی نشسته با غرور - ماه برق کوچکی از از تاج او - هر ستاره پولکی از تاج او - اطلس پیراهن او آسمان - نقش  روی دامن او  کهکشان - رعد و برق شب طنین خنده اش - سیل و طوفان نعره ی توفنده اش - دکمه ی پیراهن او آفتاب - برق تیر و خنجر او ماهتاب - هیچ کس از جای او آگاه نیست - هیچ کس را در حضورش راه نیست - پیش از اینها خاطرم دلگیر بود - از خدا در ذهنم این تصویربود - آن خدا بی رحم بود و خشمگین - خانه اش در آسمان دور از زمین - مهربان و ساده و زیبا نبود - در دل او دوستی جایی نداشت -  مهربانی هیچ معنایی نداشت - هر چه میپرسیدم از خود از خدا - از زمین از اسمان از ابر­ها -  زود  میگفتند این کار خداست -  پرس و جو از کار او کاری خطاست - هر چه می پرسی جوابش آتش است - آب اگر خوردی جوابش آتش است - تا ببندی چشم کورت می­کند - تا شدی نزدیک دورت می­کند - کج گشودی دست ، سنگت می­کند - کج نهادی پای  لنگت می­کند - تا خطا کردی عذابت می دهد - در میان آتش آبت می­کند - با همین قصه دلم مشغول بود - خوابهایم خواب  دیو و غول  بود - خواب می دیدم که غرق آتشم - در دهان شعله های سرکشم - در دهان اژدهایی خشمگین -  بر سرم باران گرز آتشین -  محو می شد نعره هایم بی صدا - در طنین خنده ی خشم خدا - نیت من در نماز ودر دعا - ترس بود و وحشت از خشم خدا - هر چه می کردم همه از ترس بود -  مثل از بر کردن یک درس بود -  مثل تمرین  حساب و هندسه - مثل تنبیه مدیر مدرسه - تلخ مثل خنده ای بی حوصله - سخت مثل حل صد ها مسئله -  مثل تکلیف ریاضی سخت بود - مثل صرف فعل ماضی سخت بود -  تا که یک شب دست در دست پدر -  راه افتادیم به قصد یک سفر - در میان راه در یک روستا -  خانه ای دیدیم خوب و آشنا -  زود  پرسیدم پدر اینجا کجاست - گفت اینجا خانه ی خوب خداست -  گفت اینجا می شود یک لحظه ماند - گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند -  با وضویی دست ورویی تازه کرد - گفتمش پس آن خدای خشمگین - خانه اش اینجاست ؟ اینجا در زمین ؟ - گفت : آری خانه ی او بی ریاست -  فرشهایش از گلیم و بوریاست - مهربان و ساده و بی کینه است -  مثل نوری در دل آیینه است - عادت او نیست خشم و دشمنی - نام  او نور و نشانش روشنی - خشم نامی از نشانی های اوست -  حالتی از مهربانی های اوست - قهر او از آشتی شیرینتر است - مثل قهر مهربان مادر است - دوستی را دوست معنی می دهد - قهر هم با دوست معنی می دهد - هیچ کس با دشمن خود قهر نیست - قهری او هم نشان دوستی ست - تازه فهمیدم خدایم این خداست - این خدای مهربان و آشناست - دوستی از من به من نزدیکتر - از رگ گردن به من نزدیکتر - آن خدای پیش از این را باد برد - نام او راهم دلم از یاد برد - آن خدا مثل خیال و خواب بود - چون حبابی نقش روی آب بود - می توانم بعد از این با این خدا - دوست باشم دوست پاک و بی ریا - می توان با این خدا پرواز کرد - سفره ی دل را برایش باز کرد - می توان در بارهی گل حرف زد - صاف و ساده مثل بلبل حرف زد - چکه چکه  مثل باران  راز گفت - با دو قطره صد هزاران  راز گفت - می توان  با او صمیمی حرف زد - مثل یاران قدیمی حرف زد - می توان تصنیفی از پرواز خواند - با الفبای سکوت آواز خواند - می توان مثل علف ها حرف زد - با زبانی بی الفبا حرف زد - می توان در باره ی هر چیز گفت -  می­توان شعری خیال انگیز گفت - مثل این شعر روان و آشنا

http://s7.picofile.com/file/8256952368/Hobbiton_2.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 23 خرداد 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام و عرض تبریک به همه دوستان عزیز بابت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان، امروز میخوام صفحه ای از زندگی شخصی یک جوون رو براتون تعریف کنم. یک جرقه بزرگی که تو سن ­16­سالگی در ماه رمضان سال 87 تو زندگی این جوون زده شد، شاید اعتقاداتی که الان داره ­مدیون ماه رمضان 8 سال پیش باشه و به همین دلیل که این ماه رو دوست داره. این جوون در یک خانواده سنتی زندگی میکرد و در یکی از روزهای رمضان سال 87 برای اولین بار تصمیم گرفت که همراه با خانواده روزه بگیره، و از همون روز نماز خواندن رو شروع کرد. اون روز فهمید که چقدر تحمل تشنگی و گرسنگی سخته و خوشحال بود که حداقل برای یک روز هم که شده با انسان هایی که گرسنه هستند احساس همدردی کرده. اون جوون به خاطر ساکت بودن و چهره ارومی که داشت، به نظر همه دارای شخصیتی بی خیال بود، در صورتی که این طور نبود و اون یاد گرفته بود که احساساتش رو کنترل کنه. او دوران کودکی سختی را پشت سر گذاشته بود که هنوز هم بعضی از خاطرات ان روزها را فراموش نکرده. بعضی از مشکلات انسان رو قوی میکنه و بعضی از مشکلات اینقدر بزرگ که انسان رو از پا در میاره، این مشکلات باعث شده بود که این جوون قوی بشه. زمانی که خدای خودش رو شناخت حس بهتری نسبت به زندگی پیدا کرد. اون از همون دوران جوانی فهمید که با همسن و سالهای خودش فرق میکنه و طرز فکر متفاوتی داره، سختی های زندگی کوله باری از تجربه برایش ساخته بود. شاید فهمید که یه انسان خاص ( البته خاص بودن به معنای بهتر بودن نیست ). اون همیشه سعی میکرد که مرز بین رابطه ها رو با دوستان مخصوصا جنس مخالف حفظ کنه، چون معتقد بود که رابطه ای که توش دوست داشتن نباشه رابطه انسانی نیست و همه علاقه اش رو گذاشت برای همسر اینده. اون فهمیده بود تا زمانی که سن و شرایط ازدواج رو نداره نباید با احساس کسی بازی کنه و مواظب دلش باشه که یه وقت سر نخورد، هر چند که نتونست ولی این حس رو ابراز نکرد چون شرایطش رو نداشت. او همیشه سعی میکرد انسان مفیدی باشه، و برای دوستانش چیزی کم نذاره، ولی این رو میدونست که خیلی نباید روی دوستانش حساب بازکنه و ازشون توقع داشته باشه. این جوون یک سری اعتقادات داره که از کسی یاد نگرفته و خودش با مطالعه و با عقل و منطق بهشون رسیده، این جوون اصلا ادم مذهبی نیست ولی سعی میکنه ادم معتقدی باشه. و اعتقاد داره که خدا در گریه و ترس عبادت نمیشه. این جوون حس میهن دوستی عجیبی در وجوش هست و با همه مشکلات و ضعف های مدیریتی که در کشور وجود داره، هنوز هم برای کشورش احترام خاصی قاﺋل. و اعتقاد داره که اگه همه مردم کشورش این حس رو داشته باشن وضعیت مملکت از وضعیتی که هست بهتر میشه. این جوون 7 ماه دیگه 24 سالش میشه که از زندگیش راضیه چون خیلی ادم پرتوقعی نیست. این جوون خیلی سخنران خوبی نیست و بیشتر سعی میکنه اون چیزهایی که تو ذهنش میگذره رو بنویسه، و این چند خط نوشته های اون جوونی که ازش صحبت کردم.

راز روزه دار بودن سبک شدن برای پرواز است !


http://s6.picofile.com/file/8255508168/sofreh_eftari.jpg







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 18 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام به همه ی دوستان وبلاگی عزیز - دنبال یه موضوع برای پست جدید در ارشیو اردیبهشت ماه وبلاگم بودم که یک متن زیبا و تامل برانگیز رو یکی از دوستان برام فرستاد حتما تا اخر بخونید خیلی جالبه . موضوع در مورد دردها و رنجهایی که جوانان دوره های چهل تا شصت کشیدنه . البته جوانان دهه هفتادی که خودم یکی از اون ها هستم , مشکلاتشون کمتر از دهه های قبلی نیست شاید فقط جنس مشکلات تغییر کرده باشه ...

می ایستیم به احترام رنجهای تمام جوانان
دهه ی چهل .... پنجاه.....شصت
آنان که جوانیشان را پشت درهای بسته
دانشگاه در انقلاب فرهنگی گذراندند!

تمام قد می ایستیم به احترام آنها که تاوان ۱۳ سال تحریم را در جوانی شان و هشت سال جنگ را در نوجوانی شان با ثانیه ثانیه درد و حسرت پرداختند!

نوجوانانی که با آژیر وضعیت قرمز كه معنی و مفهوم آن كه حمله هوایی جنگده های عراقی بود
به خواب می رفتند و با مارش نظامی
و سرودهای حماسی آهنگران بیدار می شدند...

جوانانی که بخاطر شلوار لی و آستین کوتاه
پوشیدن از ورود به دانشگاه باز ماندند!

و جوانانی که یک شب ویدئو نگاه کردن
بدون استرس برایشان رویا بود

می ایستیم به احترام جوانانی که کار و خانه و ماشین و ازدواج رویایی شد دست نیافتنی تر از توافق!

می ایستیم به احترام این نسل که قرار بود
مکتبی باشد، دیندار انقلابی، نه شرقی نه غربی و امروز از همه اینها گریزان
در جستجوی فرار ازهرجا که اینجا نیست!

می ایستیم به احترام تمام ثانیه های
جوانی مان که در اثر بی تدبیری ها
به هدر رفت!

می‌ایستیم به احترام دهه ی پنجاهی هایی که بخاطر بی تدبیری هنوز هم شغل ثابت ندارند
و در میانسالی نگران آینده ی مبهم خود و خانواده‌هایشان هستند!

تمام قد می ایستیم به احترام نسل سوخته!
نسلی که سوخت و ساخت!
نسلی که همش دروغ شنید!
نسلی که نفهمید کی نو جوان، "جوان" و بزرگ شد
و موهای سرش اگر نریخت به سفیدی گرایید!
و در آرزوهایش گم شد!

نسلی که هرگز... هرگز رنگ آرامش را
در زندگی تجربه نکرد!

نسلی که در مدارس ریش , پیراهن روی شلوار
آرزوی مرگ برای دیگران و لعن نفرین را نمود
دینداری در مدرسه آموخت!

نسلی که هرگز نفهمید جنس مخالفش را
چگونه میتواند بفهمد چون کمیته و گشت
او را تهدید به آبروریزی کرد!

نسلی که یاد گرفت آنچه در خانه میگذرد را باید
در جامعه کتمان کند
حتی گوش کردن به موسیقی های قدیمی
برایش جرم محسوب میشد!

به احترام تمام دهه چهل و پنجاهی وشصتی ها
می ایستیم و آرزو می کنیم
بر خلاف تجربه ی نوجوانی و جوانی خود
پدران و مادران و پدربزرگان و مادربزرگان خوبی
برای فرزندانشان باشند !


http://s6.picofile.com/file/8250384150/1340_1360.png




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 20 فروردین 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

با عرض تبریک سال نو خدمت همه دوستان وبلاگی عزیز که از خیلیاشون اصلا خبری نیست , البته به همشون حق میدم مشغله زندگی ما تو این دنیای مدرن انقدر زیاد شده که دیگه کسی وقت و حوصله خواندن نداره , امسال برای من سال خیلی مهمیه , تا تیرماه تو مقطع کارشناسی به امید خدا فارغ التحصیل میشم و باید تصمیم بگیرم که در مقطع ارشد ادامه تحصیل بدم یا برم سربازی البته برای سربازی ام یه فکرایی دارم , ولی کلا دو دل هستم که باید چیکار کنم , از یک طرف خسته شدم از این یکنواختی , همش درس , گذشتن از تفریحات , شب بیداری , فشار ها و استرس های درسی , مشکلاتی مثل رودرواسی برای گرفتن پول از پدر و ... البته خیلی ها میگفتند که میتونی در کنار درس خواندن کار هم بکنی که من اصلا این موضوع رو قبول نداشتم , به چند دلیل : یکی از مشکلات جامعه ما اینه که هیچ کس تو جایگاهی که باید باشه نیست مثلا کسی که داره درس میخونه باید کل حواسش به درس خواندن باشه نه این که از هفت روز هفته نصفش رو در دانشگاه باشه و نصف دیگرش رو در کار , اینجوری نه در کار موفق میشه نه در دانشگاه , متاسفانه اکثر کسانی ام که مشغول به کار هستند در زمینه تحصیلی خودشون کار نمی کنند و این یعنی تباه کرن عمر خود , بگذریم اصلا نمی خواستم در مورد این موضوع بنویسم نمی دونم چی شد ...

در مورد کنکور بگم که اصلا نخواندم یعنی وقت نکردم که بخوانم ترم پیش بیشتر تمرکزم رو گذاشتم برای فارغ التحصیلی در خرداد  ,برای قبولی در ارشد رشته مکانیک با این همه درس سنگین حداقل یک سال زمان لازم است,  و با شناختی که از خودم دارم , میدونم که حوصلم نمیگیره یک سال پشت کنکور بمونم و درس هایی رو که یکبار خوندم دوباره بخونم    .این ترم پروژه و کار اموزی ام برداشتم , که پروژه ام برای خودش داستانیه از گیر اوردن کاتالوگ و رو زدن به همه گرفته تا مشکلات طراحی و تحلیل , چند ماهی هست که درگیر کارهای پروژه هستم امیدوارم بتونم تا اردیبهشت تمومش کنم و دفاعیه پروژه رو انجام بدم . خلاصه پای ماندن راه رفتن در دو راهی مانده ام , نمی دونم چیکار کنم از یک طرف اردیبهشت کنکور دارم , دفاعیه پروژه دارم , از چند هفته اینده باید برم کار اموزی , و برای کنکور وقت نکردم درس بخونم , از طرفی ام دوست دارم ارشد بخونم , نمی دونم اگه برم سربازی و بیام حس وحال درس خوندن رو دارم یا نه , یا بعد از سربازی که 2 سال طول میکشه وضعیت اقتصادی و کار چه جوری میشه , خلاصه تو امپاس شدید قرار گرفتم , البته خدا همیشه هوای من رو داشته با این که به نظر خودم بنده خیلی خوبی ام براش نبودم . همیشه بهترین اتفاقات رو در سر راهم قرار داده , بعضی وقت ها ام اتفاقاتی برای پیش اومده که ناراحت شدم ولی گذر زمان نشون داده که , همون اتفاق هم به نفع من بوده , این دفعه ام از خداوند میخوام اون چیزی رو که به صلاح من هست در سر راهم قرار بده . شاید تا تیر ماه مشخص بشه که به سربازی میرم یا ارشد , حتما اتفاقاتی که برام پیش بیفته رو مینویسم , حالا یا خاطرات سربازی یا خاطرات مقطع جدید ( البته این موضوع میمونه برای تیر یا مرداد )


http://s6.picofile.com/file/8246376250/farhad_2.jpg







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69