تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
پنجشنبه 5 بهمن 1391 :: نویسنده : فرهاد مهدی
http://s8.picofile.com/file/8274660268/Veblog2.png
 

لینک فونت وبلاگ ( B koodak ) :

323 دانلود 323






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 اسفند 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

چند قدم مانده تا سال جدید، سال 96 در حال بیدار کردن سال 97 است، امسال هم گذشت ... با همه ی خوبی ها و بدی هاش، با همه ی لبخند ها و گریه هاش، با همه ی روزای سخت و آسونش، با همه ی بودن ها و نبودن هاش، چند چندیم، بیشتر باختیم یا بردیم، آخرین باری که لج کردیم به نفع کی بود، آخرین باری که نبخشیدیم چند روز حالمون خوب موند، آخرین باری که ... اصلاً آخرین بار یادمون هست؟ تلخش نکنم ... یه سالی گذشت که کام تلخ توش خیلی زیاد بود، خیلی از خوبا رفتن، خیلی از نابا رفتن، خیلی از خوبا هستن، خیلی از نابا هنوز هستن، خیلی از رفاقت ها هنوزم که هنوزه بوی معرفت میده، بوی قدمت میده، خیلی از آدما هستن که هنوزم که هنوزه نگات که میکنن احساس نمیکنی تو رو به عنوان سکه نگاه میکنن، فقط واسه یه لبخندت حاضرن هر کاری کنن، پس هنوزم عشق هست، فارق از شعار، به شعورش نگاه میکنیم، میدونم ... میدونم گاهی وقتا خیلی هامون میگیم اونی که دستش تو آتیشه مثل اونی که دستش تو آبه نیست، میدونم گاهی وقتا فکر میکنیم هر درد و بلایی سرمون میاد مقصرش کنار دستیمونه، ولی باور کنید این نیست، (متن آهنگ حرف آخر رضا صادقی) فوق العاده ست حتما گوش کنید ...

دانلود آهنگ رضا صادقی به نام حرف آخر

فرا رسیدن خریدهای هول هولکی، بدو بدو های الکی، شست و شوهای زیادکی بر تمام ایرانیان مبارک باد، بهار مرزی میان فرسودگی و جان گرفتن است ... از زندگی سیر هم که باشی اسفند تو را به تکاپو می اندازد، زندگی ات را نو نوار می کند، حال و هوای دلت را جارو می کند و برای شروع قصه ای نو آماده ات می کند، بهار برای چند روزی هم که شده تو را از بند روزمرگی ها رهایت می کند، بهار فرصت خوبیست برای خاطره بازی با کسانی که مدت هاست نیستند ... بهار یک بهانه است بهانه ای برای زندگی، بهار را بیشتر قدر بدانیم ... در بهار بوی عیدی می آید، بوی کاغذ رنگی، بوی خاک، بوی دلتنگی ... من نیز در آخرین روزهای سال دچار خستگی های عبور از 365 روز شده ام ... یک حال خوب آرزوست ..، در آخرین روزهای سال میخواهم کمی دلخوری کنم ... از کم شدن رفیق های واقعی که بی توقع دوستت دارند، از مجبور شدن در تغییر رفتار، طوری رفتار می کنم که انگار به آدمها اعتماد دارم ولی ندارم، محبت می کنم ولی بدی می ببینم، لطف مکررم برای عده ای به حق مسلم تبدیل شده، دلخورم از نوع رفتار و طرز فکر بعضی از اطرافیانم، خیلی بد است که نه سواد بهتر کردن حال کسی را داشته باشی و نه شعور سکوت کردن را ... دلخورم از استفاده ی نادرست فضای مجازی، راستش را بخواهید باید بگویم به ما تکنولوژی نیامده، اینجا با انتشار یک فیلم در عرض چند روز معروف میشوند، اینجا از مبدا معلوم به مقصد نا معلوم فحش می دهند ... ملالی نیست جز آرزوی مقطوع النسل شدن، در تاریخ خواهند نوشت نسلی در ایران زندگی می کرد که هیچ اتفاق خاصی را رقم نزد چون غرق در دنیای مجازی بود، آنها مغز خود را به شکل بی رحمانه ای رها کرده بودند، که این نسل، نسل تباه نام داشتند ... زمان چیز عجیبی است مدام می دود جلو تا دوست داشتنی ترین آدم های زندگیت را کهنه کند، خیلی چیزها عوض شده، کاش برگردیم به زمان های قدیم ... ایران را دوست دارم اما اتفاقات اخیر کمی آن را دلگیر کرده ... زنده هستیم ولی زندگی نمی کنیم، جوان هایمان تبدیل شده اند به پیرمردها و پیرزن های کم سن و سال. امروز دوباره بعد از مدت ها سوار اتوبوس شدم و در دوست داشتنی ترین و نوستالژیک ترین خیابان تهران یعنی ولیعصر هندزفری به گوش قدم زدم، زندگی در شهر همچنان جریان دارد ... هنوز هم شیر مرغ تا جان آدمیزاد در مترو پیدا میشود (نزدیک عید است حواسمان باشد بعضی وقتها بی بهانه باید خرید کنیم)، صادقیه همچنان برای ما ایستگاه پایانیست ...

یک سال دیگر گذشت ... روزها با سرعت زیادی در حال عبور هستند، باورتان می شود سه سال دیگر متولدین هفتاد سی ساله می شوند، نمیدانم سال بعد این موقع کجا خواهم بود؟ ( شاید بالای چهارپایه باشم و شاید هم ... ) ولی امیدوارم هرجا که هستم پر باشد از اتفاق های خوب، برای من، شما و همه ی مردم کشور عزیزم ... یک روز مانده تا شروع سال جدید، پیشاپیش سال نو را به همه ی دوستان وبلاگی عزیز که همیشه به بنده لطف داشته اند، تبریک عرض می کنم، ممنون که یک سال دیگر ما را تحمل کردید ...  امیدوارم که هفت سین امسال شما با سایه ی پدر و مادر بر سرتان، سلامتی در جسم و جانتان، سرسبزی در خانه هایتان، سخاوت در دل هایتان، سرنوشت زیبا در تقدیرتان، سبد سنبل در نگاهتان و سیب لبخند بر لبانتان باشد.



http://s9.picofile.com/file/8322113134/Nowruz.jpg


http://s8.picofile.com/file/8322113184/Bahar.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 بهمن 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

میدانم که مثل من در آخرین روزهای ماه به اینجا سر می زنید، می نویسم گاهی برای فراموش کردن و گاهی برای به یاد آوردن این روزها، گاهی برای خالی شدن و گاهی برای پر شدن ... نوشتن برایم همچون نفس كشیدن شده، آرامشی كه در نوشتن دارم ابدا در حرف زدن ندارم ... ! ترجیح می دهم در حال حاضر از فلسفه و فلسفه بافی دوری كنم، مدتی است که مغزم دچار خستگی شده، زیرا بیشتر اوقات به ناکجا آبادترین چیزهای که ذخیره کرده ام رجوع می کند، تار عنکبوت همیشه در گوشه ی دیوار نیست گاهی در مغز آدم هاست، دلم یک اکیپ شاد بیشعور می خواهد که فقر فرهنگی در آنها بیداد کند، شاید برای شما هم این حال و هوا لازم باشد، سعی من در راضی نگه داشتن خود همچنان ناموفق بوده است، این روزها مانند گروه خونی O منفی شده ام، حال همه را خوب می کنم ولی فقط یه نفر می تواند حال مرا خوب کند، عصرهای بارانی که می شود دلم می خواهد یک چتر بردارم و قدم زنان به کسی که حواسم را پرت خودش کرده فکر کنم، (تو را من چشم در راهم ...) ولی به جای آن، باران که میزند تنها مواظبم که پاهایم در چاله های آب فرو نرود، آدم ها یاد می گیرند فاصله ها را با عادت کردن پر کنند، ای کاش فقط برف ببارد ... چند وقتی است تنها حسی که دارم حس خواب آلودگی است، در یک سیکل تکراری ام، دیگر آلارم های پنج و بیست دقیقه گوشی جوابگو نیست باید بمب ساعتی کوک کنم، بعد از بلند شدن در صبح زود، خندیدن و گوش دادن به حرف های افراد بی مزه ای که ازآنها متنفری سخت ترین کار دنیاست ... هرچقدر بیشتر با آدم ها معاشرت می کنم بیشتر میفهمم که چقدر به نبودن بعضی از آنها احتیاج دارم، از کودکی عاشق پل هوایی  بودم ولی اکنون ترجیح می دهم در روی زمین راه بروم، در روی زمینی غیر از اتوبان آزادگان که برایم مثل اتوبان دربندشدگان شده است. اتوبانی که در آن صبح ها چراغ های خطر ماشین ها برای من و راننده تاکسی خیره کننده شده، اتوبانی که تنها صدای تعویض دنده و کشیدن اه راننده سکوت مرگبار آن را می شکند. من هم یواشکی در خیال خود راه می روم و به روزهای باقیمانده فکر می کنم ... غمگینم از قانع شدن به کمتر از آن چیزی که روزگاری می خواستم، آرزوهایم را کنسرو کرده ام فقط امیدوارم تاریخ مصرفشان به پایان نرسد، گاهی اوقات در عرض چند سال از دوران جوانی وارد دوران پیری می شویم، دورانی که گذر ایام روی سیمای ما شیارهای باریکی ترسیم می کند، شاید دلیلش علمی نباشد ولی کاملا حسی است. سعی می کنم غصه مشکلات را نخورم، زمان همه چیز را پیش میبرد به سال بعد همین موقع فکر کنم که مشکلات فعلی زیر خروارها مشکل جدی تر و سنگین تر دیگر مدفون شده است. همه روزهایی که میگفتند می گذرد ... گذشت، گاهی از سختی ها و گاهی از روی خودمان. در مقطعی از سال هستیم که جمله ی ایشالا از شنبه آینده به ایشالا از سال بعد شروع می کنم تبدیل شده، به اطرافیانم که نگاه می کنم الگوی زندگی بیشترشان شده استیون هاوکینگ نشسته اند روی صندلی و دست به سیاه و سفید نمیزنند، فقط دیگران را مورد انتقاد و قضاوت قرار می دهند و از نتایج بدست آمده نظریه پردازی می کنند، خیلی برایم جالب است که همین افراد از زمین و زمان هم ناراضی اند، ( حقیقت تلخ است حتی بیشتر از ته خیار ). اطرافمان پر از ژن های برتر شده است، تشکر و قدر دانی می کنم از همه ی این افرادی که حس می کنند باید از آنها تشکر و قدر دانی شود ...

http://s8.picofile.com/file/8319892150/%D8%A8%D8%B1%D9%81.jpg

http://s8.picofile.com/file/8319892184/%D9%BE%D9%84_%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 دی 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

بیست و هشتم دی ماه سالروز زمینی شدنم است، به اندازه‌ی ربع قرن زیستن در این دنیای فانی حال عجیبی دارد ... داشتم با خود فکر می کردم که خیلی وقت است به خودم فکر نکرده ام، کاش گذر زمان در دستانم بود تا از لحظات سخت به سرعت گذر می کردم، بیست و پنج سالگی شبیه به پنجشنبه است، آری پنجشنبه ای در ساعت پنج بعد از ظهر ... سنی که در آن از بحران های دوران نوجوانی گذشته ای و طرز فکر و شخصیت مستقلی پیدا کرده ای، فهمیده ام که نمی توانم همه را در کنار خود نگه داشته باشم و از خود راضی کنم ( در غیر این صورت دچار دورویی شده ام ). خودم می دانم و خدایم می داند که در طول این سال ها چگونه زندگی کرده ام، من خداوند را قبول دارم، نمی دانم خداوند هم مرا قبول دارد یا نه !!! خوشحالم از اینکه در زندگی چندین نفر تاثیرگذار بوده ام و کم و بیش کارهای مثبتی انجام داده ام، منکر لغزش ها و اشتباهاتم در طول زندگی نمی شوم، که خداوند ( ارحم الراحمین است ) ... مهمترین مسئله ای که در این روزها به خودم یادآوری می کنم این است، هر مشکلی هرچند سخت، هرچند دردناک، می گذرد ... روند زندگی بخاطر هیچ چیز و هیچ کس متوقف نمی شود. مثلا بهترین دوستان دوران کودکی با گذشت زمان به خاطره ها سپرده شدند و در سن بیست و پنج سالگی کاملا فراموش شده اند. آن نمره ای که در دوران دبیرستان کلی ناراحتم کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی برایم نداشت، زندگی همین است ... مشکلاتی که اکنون با آنها مواجه هستم تا یکسال آینده دیگر برایم اهمیتی ندارند، سعی می کنم سخت نگیرم و امیدوار باشم به آینده، شاید خاطره ی همه ی این سختی ها تا چند سال آینده برایم شیرین شود. شاید بیست و هشتم دی ماه سال بعد در یک کافه نشسته باشم، روبروی یک پنجره تازه، روبه روی یک آدم تازه، حرف های تازه بشنوم، حرف های تازه بزنم و شروع به تمرین عادت نکردن کنم، ادامه دهم جریان زندگی را ... می دانم چه هستم ولی نمی دانم چه خواهم شد ... یك سال دیگر گذشت ولی هنوز افكارم، عقایدم و سلایقم با كمترین تغییر دست نخورده بر جای خود باقی مانده اند، مثل نگاه کردن های همیشگی به آسمان در چهاردهمین روزهای ماه های قمری که (قرص ماه کامل) است، مثل قدم زدن با آهنگ های آرام در خیابان های بی روح شهر و ...

امیدوارم در چند سال آینده که به آرشیو دی ماه سال نود و شش سر می زنم، تمام لحظات این 25 سال كه خلاصه می شود در شادی، غم، تنهایی، سركشی، تلاطم، آرامش، خواستن، نخواستن و ... و ... مانند یك فیلم درام با نگاتیوهای فراوان از جلوی چشمانم رد شوند.

تشکر و قدردانی از همه ی دوستانی که به یادمان بودند ... 96/10/28


http://s8.picofile.com/file/8316898600/Twenty_Five.jpg






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 آذر 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

آخرین پنجشنبه پاییز بود، پاییز در آخرین روزهایش بغض کرده بود و بالاخره بارید تا مرهمی باشد برای نفس کشیدنمان، بوی یلدا را میشد از خیابان ها و جمع های خانوادگی فهمید، یلدایی به بلندای یک شب ،..

نمی دانم کی میخواهیم باور کنیم که این احوال پرسی ها، این به یادت هستم ها، و این دوستت دارم های مجازی راه حل خوبی نیست، در این روزهایی که دلتنگی حقیقی ترین درد بشر است، تکنولوژی هرچقدر هم پیشرفت کند آدمی برای تسکین دردهایش به یک جمع صمیمی، صحبت کردن و خندیدن نیاز دارد. زمانی بود که در ایام زندگی فرصتی برای خودمان می گذاشتیم، کمی فکر می کردیم به گذشته، به آینده، به خدا و ... حالا تلویزیون و شبکه های مجازی و دیگر رسانه ها و اشتغالات خودساخته فرصت فکر کردن را از ما گرفته اند. روابطمان با آدم های زندگیمان طوری شده که دلتنگ هم هستیم ولی در جمع حوصله ی همدیگر را نداریم، در جمع های خانوادگی به صورت انفرادی در گوشی هستیم. دنیای مجازی واقعا دنیای وانمود شده، وانمود می کنیم که خوشحالیم، غمگینیم ، عاشقیم، با سوادیم، لاکچریم، شاخیم، با کلاسیم و ...

زلزله ی تهران نشان داد که زندگی ما کوتاه تر از آن چیزی است که فکرش را می کنیم، قابل پیش بینی نیست، حتی برای یک روز ... دیشب با خودم می گفتم خدایا انصاف نیست من هنوز خیلی کارها هست که دلم می خواهد انجام دهم ... امروز صبح که از خواب بیدار شدم تنها حسی که داشتم این بود، زنده بودن حس فوق العاده ای است حتی اگر دنیا بر علیه تو باشد، صبحانه چقدر چسبید، بعد از این همه سال شنیدن، گفتن و نوشتن تازه دیشب با تمام وجود حس کردم غنیمت شمردن لحظه ها یعنی چه ... دست های عزیزانتان را عاشقانه تر بگیرید، شاید فردا دست تقدیر با هزاران بهانه شما را از هم جدا کرد، و یادتان باشد که در زلزله محکم ترین سازه ها قلب های با ایمان هستند.

بگذریم ... ! شب عشق بازی باران و برگ، با ریختن کاسه ای آب پشت پاییز تمام شد، این پاییز هم گذشت ولی رد پایش باقی ماند ... در آخرین پنجشنبه پاییز فهمیدم که به اندازه بیست و پنج سال تجربه دارم، باید قدر جوانی را بدانم، منتهی در پیری، دیگر خیلی خوب می دانم که پنجشنبه ها همیشه به آسودگی و خوش بینی دوران کودکی نیست، پنجشنبه ها می تواند با فاتحه ای برای از دست رفتگان باشد، می تواند پر از کتاب و کار و هزاران مشغله دیگر باشد، می تواند به کسالت یک بیمارستان، به غربت یک شهر یا به انتظاری بی پایان باشد، می تواند به سرمای یک رابطه ی به ته خط رسیده باشد، می تواند تنهایی باشد ... آری پنجشنبه ها می تواند شبیه که نه خود خود تنهایی باشد.

خدا می داند که عروس فصل ها چقدر دوست داشتنی است. امیدوارم زمستان 96  زمستانی پر برف باشد. مواظب دل هایتان باشید که در این سرمای زمستان سرد نشود ...


http://s9.picofile.com/file/8314899218/Yalda.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 آبان 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

شاید تا به حال متوجه شده باشید، متن ها و نوشته هایی که در وبلاگ منتشر می شود از کدام لحظه های زندگیم می باشد، آخرین امیدم نوشتن است، قلم را برمی دارم و برای خودم و شما می نویسم، نوشته هایی از جنس دل نوشته های یک مهندس مکانیک، متاسفانه این روزها زندگی ما جریان ندارد و تبدیل به مقاومت شده، از شرایط زنده بودن فقط علائم حیاتی اش را داریم، کم کم دمای بدنمان با دمای محیط دارد به تعادل ترمودینامیکی میرسد. قانون پایستگی انرژی شباهت زیادی به این روزهای زندگیمان دارد، یعنی سختی ها از بین نمی روند بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شوند. قانون سوم نیوتن در تمام لحظات زندگیمان کاملا ملموس شده، هرگاه فردی به فرد دیگری بدی می کند، فرد دوم نیز به همان اندازه و در خلاف جهت به فرد اول بدی می‌کند. اکنون در حال تحمل بارهای خمشی و پیچشی زندگی هستیم، نقطه تسلیم را بالا گرفته ایم و مقاومت شکست را حداکثر کرده ایم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد. میدانم تا قبل از اینکه به مشتق و انتگرال برسم باید این بحث مسخره را تمام کنم و احساساتم را مثل آدم بیان کنم ...

خیلی سخت است که نتوانی حرف های دلت را بزنی و مجبور باشی سکوت کنی، نه ماه گذشت، من دیگر روزها، هفته ها و ماه های بعد از او را نمی شمارم، زندگی جوری برایم تکراری و خسته کننده شده است که همش فکر می کنم دیروز است، آن لحظه که هشدار بیدار باش گوشی را برای ساعت 5:20 صبح میگذارم میفهمم که زندگی چقدر برایم یکنواخت و بی انرژی شده است. گاهی دلم می خواهد همه چیز را ول کنم و برای چند روزی هم که شده به ناکجا آباد بروم ... ( گاهی باید رفت از شلوغی شهر، از دلهای سنگ و سرد، از احساس های خشکیده و نا امید باید رفت و تنها دل خوش کرد به چمدان خالی کتابچه دلنوشته ها، گذر رودخانه ای که برگ های پاییزی را با خود به پشت کوه می برد ). صبح ها پشت به آفتاب میروم و بعد از ظهرها پشت به آفتاب برمی گردم. فصل ها نیز دیگر حال و هوایم را تغییر نمی دهند، پاییزی که دو ماه از ان بگذرد و باران نبارد تابستانی است که فقط در تقویم به آن میگویند پاییز، باز خوب است که در این پاییز بی باران، برگ های زرد از درختان می افتد تا با آن ها سرگرم شویم ... گردباد احساسات ناشناخته ی مرا به شدت مورد هجوم خود قرار می دهد. دوست دارم دوباره مثل چند سال پیش سوار اتوبوس های بی آر تی شوم، بروم به سمت انقلاب، سر قرارهای همیشگی ... یا با جمعی از دوستان برویم به سینما بهمن، بعد از دیدن فیلم، پیاده به سمت خیابان ولیعصر برویم، باران ببارد و من هندزفری به گوش از بالا تا پایین خیابان ولیعصر را قدم بزنم، دلم لک زده برای باران های پاییزی، سرمایی که آرام آرام خودش را از لابه لای پنجره های نیمه باز به درون اتاق می کشد، پنجره ای که با نفس هایمان مات می شود، حجم بخارهای خارج شده از دهان و همه ی زیبایی های این فصل ...

درگذر از جاده ی زندگی آموختم که زندگی طولانی ترین داستان دنیاست که نمی شود زودتر صفحه ی آخرش را خواند و برای فهمیدن آخر داستان باید تمام عمر و هستی مان را صرف خواندنش کنیم. می دانم که بعد از همه ی این روزهای سخت و یکنواخت، روزهایی خواهند آمد که من از حس و حال های خوب خواهم نوشت، شیرینی آن روزها به تلخی این روزها می ارزد. من دلم روشن است به تمام اتفاق های خوب در راه مانده، به تمام روزهای شیرین نیامده، به لبخندی که یک روز بر دلمان می نشیند، به اجابت شدن دعاهایمان، به برآورده شدن آرزوهایمان، به محو شدن غم های دیرینه مان، من دلم روشن است ... خداوند عشق است و عشق تنها خداست وقتی نا امید می شوم خدا با تمام بزرگیش عاشقانه انتظار می کشد تا دوباره به رحمتش امیدوار شوم ... اگه تا به امروز به آنچه که خواستم نرسیدم، خدا برایم بهترینش را در نظر گرفت، زندگی سخت است ولی من از آن سخت ترم ... استادی می گفت هرگاه دلتان از غم ها و غصه ها پر شد خم شوید و به خاک بیفتید، این نسخه ای است که خداوند برای پیامبرش پیچیده است.

http://s9.picofile.com/file/8312188226/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 آبان 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

خیلی دوست دارم شادتر بنویسم اما زمانی که می بینم نوشتن دردهای مشترک چقدر طرفدار دارد، نمی دانم به نوشته هایم بنازم یا از بغضی که در قلب های پر درد مردم کشورم هست اندوهگین باشم. این روزها همه ی مردم ایران برای زمین لرزه ای که در شامگاه یکشنبه ۲۱ آبان ماه ۱۳۹۶ در نزدیکی ازگله، استان کرمانشاه اتفاق افتاد اندوهگین هستند، در این زمین لرزه حدود ۵۷۴ نفر از هموطن های عزیز کشورمان را از دست دادیم، و همچنین ۹۳۸۸ نفر نیز زخمی و حدود ۷۰۰۰۰ نفر بی‌خانمان شدند. از خداوند بزرگ برای روح همه ی این رفتگان طلب آرامش و رحمت و برای بازماندگان و خانواده های محترمشان صبر و اجر مسئلت می کنیم.

می خواهم از همه ی مردم ایران برای همدردی با حادثه دیدگان زلزله کرمانشاه تشکر و قدردانی کنم، چقدرخوب است که برای کمک به دیگران با هم متحد می شوید ( هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست ). مردم ایران ممنون از همه ی شما، ممنون که هستید و کمک می کنید، ممنون که خودتان را در غم مردم کرد شریک می دانید. حرکت مهربانانه شما در سراسر ایران تجلی وحدت ایرانیان شد، سبب دلگرمی و کاهش آلام مردم مصیبت دیده شد ( تاریخ مهربانی شما را فراموش نخواهد کرد ). تاریخ نشان داده است که مردمان کشور ما با همه ی سختی ها و مشکلات در روزهای سخت در کنار هم می ایستند، اختلاف ها را کنار می گذارند و با هر رنگ، آیین و قومی فقط به یک چیز مشترک فکر می کنند و آن کمک به (همنوع و هموطن ) است. من با دو چشم خویشتن دیدم، انسان های بزرگی را که در نداری هم قلبشان به وسعت دریاست. فهمیدم که بخشیدن ثروت بزرگ نمی خواهد قلب بزرگ می خواهد. بعضی حرف ها را فقط دست ها به هم می گویند فقط دست ها ... شما عاشقانه ای رقم زدید که شاعران شهراز دیدن آن به وجد آمدند.

گاهی اوقات بعضی تصویر ها شرح ندارند ولی درد چرا، دردی به اندازه ی همه ی تلخی های تاریخ ...


http://s9.picofile.com/file/8312162618/%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 مهر 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

گاهی اوقات دستم به نوشتن نمی رود، نظم افکارم بهم می ریزد، پاهایم دیگر توان راه رفتن ندارند، روزها، ماه ها و فصل ها می گذرند و من همچنان به دنبال اتقاق ها، ادم ها و خاطره های خاص می گردم. فهمیده ام که گاهی اوقات برای گرفتن تصمیمات درست باید دوست داشتن را کنار گذاشت، اما پارادوکس واقعی زندگی همین جاست، از اینکه ظاهر و باطن قلبم در تناقض است رنج می برم، مثل تناقض این روزهای زندگی (در عین سخت بودن زود می گذرد).  فکر می کنم بزرگ شده ام زیرا می دانم که در اخر زندگی فقط خودم می مانم و خودم، دیگر نه حوصله بحث دارم و نه حوصله شلوغی. اکنون مهمترین عامل جذابیت ادم های اطرافم میزان شوخ طبعی، شعور و شخصیت انهاست ...

تغییر کرده ام اما پاسخی برای این تغییرات که به سرعت در من پدیدار می شود ندارم. من هم مانند بقیه ی انسان های جهان سوم فقط درباره ی پیشرفت های کشورهای توسعه یافته صحبت می کنم. اعتیاد به کتاب را ترک کرده ام، دیگر تفریحی می خوانم تا به ان وابسته نشوم، مطالب علمی جایشان را به رمان های سرگرم کننده داده اند، شاید این موضوع در اینده بزرگترین باگ زندگیم شود. وقتی مطالب چند سال پیش وبلاگ را می خواندم متوجه شدم که مطالب جدید دیگر ان پراکندگی قبل را ندارند و متمرکز شده اند به حال و هوای دلنوشته های شخصی. وبلاگ زیرگذر زندگی دیگر ان صفحه شخصی کوچک نیست، تعداد بازدیدکنندگان این ماه بیش از 3700 نفر بود، این امار یک حس مسئولیتی ایجاب می کند که بیشتر به اینجا سر بزنم، این حرف را پیش تر هم گفته بودم ولی تنبلی اجازه نمی دهد، شاید در اینده برای انتشار مطالب بیشتر چند نفر از دوستان را برای نوشتن دعوت کردم.

در ذهن من چه ها که نمی گذرد، اما جوری خودم را به بی خیالی زده ام که انگار نه انگار از درون اشفته ام، این جزو اخرین تلاش های قلبم برای برگشت به زندگی است. چند شب پیش که نمی دانستم برای کدام یک از درد هایم ناراحت باشم در زیر نور ماه دراز کشیدم و برای چند دقیقه به خودم ، افکارم و به همه ی دوستانی که این روزها وضعیت خوبی ندارند فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که هرکس به نحوی تمام می شود ... زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست. من در هر برهه ای از زندگی برای التیام دردهای ذهنی ام نیاز به شنیدن موسیقی دارم ( میروی و گریه می اید مرا اندکی بنشین که باران بگذرد ...  همایون شجریان )، من معتاد به مخدری شده ام که از طریق گوش وارد خونم می شود. موسیقی برای من نوعی از زندگی است، بارها اتفاق افتاده است که در خیابان  هندزفری به گوش قدم میزنم و اهنگ های مورد علاقه را ارام ارام زمزمه می کنم، یا در یک صبح جمعه ی پاییزی زیر ملحفه ی سرد به موسیقی گوش می دهم، باران پاییزی می اید و من پشت پنجره ی اتاق می نشینم، چای میخورم و اهنگ نوستالژیک و خاطره انگیز (یار قاصدی شهریار) را گوش می کنم، اری موسیقی برای من سبکی از زندگیست، در موسیقی بعد زمان و مکان معنا ندارد، موسیقی را درک کنیم تا ما را با خود به لحظات ناب و خاطرات شیرین ببرد ...


http://s9.picofile.com/file/8309778826/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D9%85.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 31 شهریور 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام، از اینکه اخرین روزهای ماه خیلی هول هولکی به وبلاگ سر میزنم و درباره ی موضوعی می نویسم اصلا راضی کننده نیست. یک تشکر و عذر خواهی نیز به همه ی دوستانی که به اینجا سر میزنند بدهکارم. موضوع برای نوشتن زیاد است اما حوصله و تنبلی اجازه نمی دهد، می توان نوشت از اخرین روزهای تابستان، از اول مهر، از شروع فصل پاییز و ...

باورم نمی شود که امروز اخرین روز تابستان است، هفته ی اخر شهریور حال عجیبی داشت انگار طول روزها نصف شده بود، در حال حاضر برای بعضی از دوستان غم انگیزترین اتفاق دنیا نزدیک شدن به اول مهر، مدرسه، دانشگاه و کلاس های هشت صبح است. یادش بخیر این موقع ها داشتیم کتاب هایمان را جلد می کردیم، من هم مانند اکثر بچه ها احساس خوبی نسبت به اولین روزهای مهرماه و فصل پاییز نداشتم. قبول کنید پاییز برای ما از زمانی که به مدرسه نرفتیم زیبا شد. کلا دوران دانش اموزی دوران خاطره ناکی است و بخش زیادی از دوران کودکی ما را تشکیل می دهد. برعکس حافظه ی کوتاه مدتم که در حالت اسفناکی است، حافظه بلند مدتم به خوبی کار می کند و بیشتر اوقات در حال پخش انچه گذشت می باشد. از دلتنگی های دوران مدرسه می توان به بوی نارنگی های زنگ تفریح، زنگ ورزش، و مداد رنگی هایش اشاره کرد. یک زمانی هرچه می گذشت 18 سالمان نمی شد ولی اکنون، با سرعت زیادی داریم به سی سالگی نزدیک می شویم. این روزها حالم خوب است ولی از ناهماهنگی های قلب و مغزم رنج می برم، از اینکه قلبم تیر میکشد و مغزم صوت میکشد رنج می برم، از اینکه فصل ها عوض می شود، ولی برای من هیچ چیز عوض نمی شود رنج می برم ( تا پاییز سال بعد ).

این روزها دیگر حال و هوای مهرماه و پاییز هم مثل گذشته نیست ... تبدیل به نسلی شدیم که پاییز را برای سیگار کشیدن دوست دارد، نسلی که کل زندگیش در مجازی خلاصه شده، نسلی که کیفیت عکس هایش با زندگیش مطابقت ندارد، نسلی غیر ارگانیک که از کمبود توجه و دیده شدن رنج می برد، نسلی که قابل درک و اعتماد نیست، نسلی که پشت جملات زیبا مخفی شده است و ...

اگر انسان ساده و معمولی هستید به ساده بودن خود افتخار کنید، اری ساده بودن در این دنیای پیچیده و رنگ امیزی شده موجب افتخار است ...

ساده باشید به سادگی عکس های قدیمی ...


http://s9.picofile.com/file/8307142650/مهرماه.jpg



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

ساعت پنج و بیست دقیقه ی صبح است، خانه در تاریکی قبل از طلوع افتاب فرو رفته، یاکریم ها در پشت پنجره نشسته اند، پنجره ای که نه هوا از ان عبور می کند و نه صدا. پرده های خشک کرکره ای را بالا میکشم، پرده هایی که در وزش باد هم رقصیدن بلد نیستند، بعد از خواندن نماز و صرف صبحانه اماده می شوم برای عبور از مسیر همیشگی ... مسیری که در ان ساعت، فقط من هستم و ان پیرمرد نارنجی پوش، البته پانصد متر جلوتر هم جوانی کیف به دست در حال حرکت است فکر کنم دانشجوست ... از لباس هایمان معلوم است که جزو قشرهای کم توجه و کم توقع جامعه ایم ... شاید به این دلیل است که شهرداری ! برای پوشش زیبا، ایجاد رنگ های شاد و بهبود جلوه های بصری شهر از ما تشکر نمی کند.

شروع می کنم به حرکت، در مسیر همیشگی، دنیای عجیبی است، زندگی شبیه اینجاست، مسیری که در ان گذر عمر را می بینم ( کودکی، مدرسه، دانشگاه، کار و حالا سربازی ... ) خط مستقیم سنگ فرش ها را تا انتها دنبال می کنم و به تعادل و اهمیت ان در زندگی فکر می کنم. خلاصه که این مسیر برایم حال هوای عجیبی دارد ... نوشتن تنها چیزی است که ارامم می کند ... دوران سربازی برایم خیلی جذاب نیست، ولی می دانم که در چند سال اینده برای دوستان و سختی های این دوران دلتنگ می شوم. کاش به جای این روزهای زندگی ام می نوشتند چند سال بعد ... چون این روزها برایم اجباری است، باید کم کم به خودم بیایم، سقف اتاق برایم جذاب نیست ... یه کاغذ بردارم و ده هدف زندگی در سال اینده را در ان بنویسم ... چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت ... خدایا شکر به داده هایت که نعمت است، به نداده هایت که حکمت است و به گرفته هایت که امتحان است ... من انسان خوشبختی هستم زیرا در کنار عزیزانم زندگی می کنم. انسان اگر یک خیانت، یک مرگ عزیز و یک ترک شدن بی دلیل را تجربه کرده باشد دیگر هیچ چیز در این دنیا شگفت زده اش نمی کند.

http://s8.picofile.com/file/8303894826/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_1.jpg

این روزها ام می گذرد به سرعت یک چشم به هم زدن ...
امروز جمعه 27 مردادماه سال 1396 به امید 1 اذرماه سال 1397 .


http://s9.picofile.com/file/8303894918/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_2.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69