تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
پنجشنبه 5 بهمن 1391 :: نویسنده : فرهاد مهدی
http://s8.picofile.com/file/8274660268/Veblog2.png
 

لینک فونت وبلاگ ( B koodak ) :

323 دانلود 323






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

ساعت پنج و بیست دقیقه ی صبح است، خانه در تاریکی قبل از طلوع افتاب فرو رفته، یاکریم ها در پشت پنجره نشسته اند، پنجره ای که نه هوا از ان عبور می کند و نه صدا. پرده های خشک کرکره ای را بالا میکشم، پرده هایی که در وزش باد هم رقصیدن بلد نیستند، بعد از خواندن نماز و صرف صبحانه اماده می شوم برای عبور از مسیر همیشگی ... مسیری که در ان ساعت، فقط من هستم و ان پیرمرد نارنجی پوش، البته پانصد متر جلوتر هم جوانی کیف به دست در حال حرکت است فکر کنم دانشجوست ... از لباس هایمان معلوم است که جزو قشرهای کم توجه و کم توقع جامعه ایم ... شاید به این دلیل است که شهرداری ! برای پوشش زیبا، ایجاد رنگ های شاد و بهبود جلوه های بصری شهر از ما تشکر نمی کند.

شروع می کنم به حرکت، در مسیر همیشگی، دنیای عجیبی است، زندگی شبیه اینجاست، مسیری که در ان گذر عمر را می بینم ( کودکی، مدرسه، دانشگاه، کار و حالا سربازی ... ) خط مستقیم سنگ فرش ها را تا انتها دنبال می کنم و به تعادل و اهمیت ان در زندگی فکر می کنم. خلاصه که این مسیر برایم حال هوای عجیبی دارد ... نوشتن تنها چیزی است که ارامم می کند ... دوران سربازی برایم خیلی جذاب نیست، ولی می دانم که در چند سال اینده برای دوستان و سختی های این دوران دلتنگ می شوم. کاش به جای این روزهای زندگی ام می نوشتند چند سال بعد ... چون این روزها برایم اجباری است، باید کم کم به خودم بیایم، سقف اتاق برایم جذاب نیست ... یه کاغذ بردارم و ده هدف زندگی در سال اینده را در ان بنویسم ... چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت ... خدایا شکر به داده هایت که نعمت است، به نداده هایت که حکمت است و به گرفته هایت که امتحان است ... من انسان خوشبختی هستم زیرا در کنار عزیزانم زندگی می کنم. انسان اگر یک خیانت، یک مرگ عزیز و یک ترک شدن بی دلیل را تجربه کرده باشد دیگر هیچ چیز در این دنیا شگفت زده اش نمی کند.

http://s8.picofile.com/file/8303894826/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_1.jpg

این روزها ام می گذرد به سرعت یک چشم به هم زدن ...
امروز جمعه 27 مردادماه سال 1396 به امید 1 اذرماه سال 1397 .


http://s9.picofile.com/file/8303894918/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_2.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 30 تیر 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز بالاخره خودم را به اخرین روزهای تیرماه رساندم، خوشبختانه ارشیو اولین ماه تابستان خالی نماند، امروز می خواهم کودکی هایم را در تابستان جستوجو کنم ... چند سال پیش تابستان حکم ازادی ما را داشت، یک عالمه دلخوشی، استراحت و بازی ... دیگر خبری از درس و مدرسه نبود، تا دلمان می خواست می خوابیدیم فارغ از همه ی دغدغه های روزمره، دلخوش بودیم حتی با یک توپ پلاستیکی، انقدر دنبال توپ دویدن در تابستان به ما لذت می داد که اکنون بهترین تورهای خارج هم به پایش نمی رسند. ان روزها خبری از کلاسهای تقویتی و زبان نبود، حداقل برای ما که قشر مرفع جامعه نبودیم.

اکنون در جست و جوی کودکی هایم می گردم، در پی شیطنت ها، دلخوشی ها، خنده ها و حتی خط های کشیده شده بر روی ان دیوارهای کوچه ی بن بست، در پی دوستانی که رفتند ... من گم کرده ام کودکی ام را در خاطرات عمیق کوچه های شهر ... دلم لک زده برای دبستان 22 بهمن، بوی نیمکت های مدرسه، دوستان همکلاسی، سادگی های کودکی، آقای معلم ،کتاب ها، دیکته های شبانه و ... دلم دوچرخه بیمکث دوران کودکی ام را می خواهد، دلم جوجه های رنگی ام را می خواهد، دلم از ان چرخ و فلک های دستی می خواهد، دلم از ان خانوادهای پر جمعیت داخل فیلم ها می خواهد، دلم  خوابیدن روی کوهی از رخت خواب ها را می خواهد و ... خاطره ها هیچ وقت از بین نمی روند فقط زیر خاطره های جدید دفن می شوند. حس می کنم متولدین سال های 69 ، 70 و 71 مظلومین تاریخند زیرا نه به اندازه دهه شصتی ها بزرگ هستند و نه به اندازه دهه هفتادی ها کوچک، بله (من متولد 1371) هستم ...

امروز درگیر وضعیتی هستم که حاصل جمع امید ها و نا امیدی ها دارد به صفر نزدیک می شود اسم این وضعیت بیست و پنج سالگی است. تا سی سالگی باید به هدف هایی دست یابم، مثلا در شغلی مهارت داشته باشم، مبلغی را پس انداز کرده باشم، حداقل روزی نیم ساعت ورزش کنم و دست کم یک بار عاشق شوم (عاشق کسی که شعر بلد باشد ...).

این روزها دیگر از شور و شوق های کودکی خبری نیست، حدود دو سالی هست که توپ فوتبال به پایم نخورده است، چیزی که هیچ وقت فکرش را نمی کردم دغدغه هایی است که در عرض چند ماه اتفاق افتاده است، هر چه بیشتر می گذرد بیشتر حس دست و پا بسته بودن می کنم. با اینکه ادم های اطرافم خیلی بیشتر شده اند ولی هنوز تنها دوستان صمیمی ام کتاب ها و چراغ های مودم هستند، به خانه ماندن عادت کرده ام، شاید در اینده درک کنم که بهترین سال های عمرم را در خانه گذراندم ... ساعت ها یا لحظاتی که در حال مطالعه و فکر کردن هستم خیلی لذت بخش می گذرد.

هیچ وقت فکرش را  نمی کردم که از دوستان قدیمی که روز و شب با هم بودیم فقط یک اسم در گوشی برایم باقی بماند، زندگی همین است هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است، پر از تعادل است و تعادلی ندارد، طی رخدادی به تنهایی در دنیا چشم باز می کنیم و طی روندی به تنهایی از این دنیا چشم می بندیم (تنها می اییم و تنها می رویم)، بعضی از دوستان مانند همسفرهای اتوبوس هستند که فقط در یک مکان و زمان خاص با شما هستند و بعد از رسیدن به مقصد پیاده می شوند.

واقعا دیگر هیچ چیز سر جایش نیست، دوست خوب خیلی نایاب شده، دوستی یک زمانی معنای مردانگی، شرافت مرام و انسانیت می داد اما الان روی همه این ها یک اتیکت قیمت خورده است. به جرأت می گویم که ادم سالم خیلی کم شده، ادم هایی که بتوان روی انها حساب کرد ... ادم هایی که بوی اعتماد بدهند ... ادم هایی که نقش بازی نکنند ... ادم هایی که فقط به فکر منافع خودشان نباشند ... ادم هایی که به چشم پل به ادم نگاه نکنند و ...

با این وضعیت تنهایی از همه چیز به صرفه تر است، در جامعه ی مریض بچه هایی که سالم تربیت شده باشند و بخواهند در جامعه سالم زندگی کنند وضعیت سختی خواهند داشت. چند وقتی است که با کبوتر، پشت پنجره اتاقم رفیق شده ام گاهی به او خرده نان می دهم، او هم به عنوان تشکر دستشویی می کند در پشت پنجره ی اتاقم، فکر کنم در زبان کبوترها این یعنی تشکر ...

ولی هنوز هم دوستانی هستند که نگفته ادم رو می شنوند، دوستانی که گذر زمان و دنیای مدرن هم نتوانسته ذات خوبشان را تغییر دهد، دوستانی که نگاه انها نگاه انسان به انسان است نه نگاه انسان به فرصت، دوستانی که به جای حرف زدن و تظاهر، بی منت برایت کار می کنند، دوستانی که به فکرت هستند و از موفقیت های تو خوشحال می شوند، و یادی کنیم از همه دوستانی که رفتند و هیچ کس نتوانست جای خالی انها را در زندگی ما پر کند ...

 دنیای جای عجیبی است و ادم ها عجیب تر از ان ... گلها را دوست داریم لای کتاب خشک شان می کنیم، حیوانات را دوست داریم در قفس زندانی شان می کنیم، تقصیر ما نیست دوست داشتن را به ما یاد نداده اند. اگه همه ی ما روزی ده دقیقه به مرگ خودمان و اطرافیانمان فکر کنیم زندگی می تواند خیلی زیباتر شود ... زندگی مثل دیکته نوشتن است ... از نظر ادم ها مهم نیست چقدر درست نوشته اید با تعداد اشتباهاتتان  قضاوت می شوید ... پس ادم خوبی باشید اما وقت تان را برای اثبات ان تلف نکنید، انکه باید ببیند می بیند ... (خداوند)

درخت انگور خانه مادر بزرگ ...

http://s9.picofile.com/file/8301208092/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%B1.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 خرداد 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

پارت 1 :

این دو ماه اموزشی برایم به اندازه دو سال خاطره داشت انقدر خاطره، تجربه و حس های جدید که می توانم یک کتاب چند صد صفحه ای درباره ی ان بنویسم. امیدوارم در چند سال اینده که دوباره به ارشیو خرداد ماه سال 96 سرمی زنم از خواندن خاطرات اموزشی و در کل این ایام باقی مانده تا اتمام سربازی احساس پشیمانی نداشته باشم، همانطور که پیش تر گفتم وبلاگ برایم صفحه ای است، از دیدگاه ها و خاطرات روزمره که در اینده به انها احتیاج دارم، از خداوند سپاسگذارم که هنوز هم می توانم بیاندیشم، ببینم، بشنوم، بخوانم و از همه مهم تر اینکه بنویسم ... !

از اخرین روزهایم (تا قبل از رفتن به اموزشی) بگویم که پر بود از استرس، این استرس یک حس درونی مشترک بین همه پسرهاست که تا چند روز مانده به تاریخ اعزام به اوج خود می رسد. نسلی بودیم که با ترس بزرگ شدیم: ترس از امپول، ترس از نمره، ترس از کنکور، ترس از سربازی، ترس از نتونستن، ترس از نرسیدن، ترس از خراب شدن، ترس از زندگی و در اخر ترس از مرگ ... در زمان کودکی به ادم های بزرگی که در زمان امتحان استرس نداشتند حسودی می کردم، اما الان دلم برای استرس های قبل از امتحان تنگ شده ادم های عجیبی هستیم ... امروز که در حال نوشتن این موضوع هستم فکر کردن به استرس های قبل از سربازی برایم خنده دار است. همیشه قرار گرفتن در محیط های ناشناخته و اطلاع نداشتن از اتفاقات اینده برای انسان ترسناک است. یک روز مانده به اعزام باید موهایم را با شماره چهار می زدم که تصورش هم برایم سخت بود چه برسد به انجامش، این اولین مرحله ی شکسته شدن غرور در سربازی است (لازمه ی بزرگ شدن انسان شکستن غرور است)، در روز دوم اسفند با همه ی حس و حال بدی که داشتم باید کم کم خودم را برای رفتن اماده می کردم، در حین جمع کردن وسایل با دوستان و اشنایان به صورت تلفنی و تلگرامی خداحافظی می کردم، باید ساعت هشت شب خودم را به ترمینال جنوب می رساندم، همه ی اسرار هایم برای نیامدن خانواده بی فایده بود و همه با هم به تعاونی 4 ترمینال جنوب رفتیم، اخرین لحظات خداحافظی و دیدن بغض ها و اشک های مادر حالم را بد می کرد (چه رمز الود و شگفت است افرینش اشک ! از دل سوخته بر می خیزد و بر دل سوخته التیام می بخشد هم درد است و هم درمان). حس عجیبی دارد این لحظه ی خداحافظی از عزیزان، مثل حس خالی شدن از چیزی، خالی شدم نه به معنی سبک بال شدن بلکه به معنی تهی شدن از پشتوانه ای استوار به نام خانواده، حس می کردم ضعیف شده ام (وحشتی بیگانه در سراپای وجود)، باید خودم را به چیزی گره میزدم تا باد مرا به قعر خود نبرد، خدا را شکر می کنم که در تمام لحظات زندگی وجود او را احساس کردم و با توکل بر او از بزرگترین بحران های زندگی گذشتم، (خداوند همیشه بیشتر از انچه که خواستم به من داد امیدوارم لیاقتش را داشته باشم).

 به جای خالی ام فکر می کردم و به این که شاید تا یک ماه اینده نتوانم خانواده را ببینم، نمی دانم ان شب چرا ساکت بودم، چند دقیقه ای گذشت و اتوبوس ساعت هشت و ربع حرکت کرد، انگار واقعا در حال اعزام به یزد بودیم، در بین راه بیشتر بچه ها در حالت دپرس بودند و کمتر حرف می زدند اما بودند کسانی که به شوخی حرف از فرار می زدند. شاید یکی از بهترین اتفاقاتی که می توانست مرا از این فضا خارج کند صحبت کردن با یک همدرد بود (با کسی حال توان گفت که حالی دارد)، خوشبختانه در طول این نه ساعت کنار رامین نشسته بودم، از دوستی من و رامین بیشتر از دو روز نمی گذشت، ولی حرف هایمان انقدر صمیمی بود که انگار خیلی وقت است همدیگر را می شناسیم، همراهی یک دوست در یک مکان غریب دلگرمی بزرگی است. بعد از طی کردن مسافت 640 کیلومتری در ساعت پنج صبح به اموزشگاه رزم مقدماتی رسیدیم. بعد از تحویل گرفتن وسایل ممنوعه و بازرسی وسایل، کارتکسی به ما دادند و ما رسما وارد پادگان شدیم. پادگان رزم مقدماتی یک تکه از بیابان خدا بود که دورش سیم خاردار کشیده بودند و چند ساختمان اجری که شامل اسایشگاه ها می شد. این پادگان در دامنه ی شمالی شیرکوه واقع شده بود و به طرف جنوب و جنوب غربی که نگاه می کردی منظره ی چشم نوازی از شیرکوه و کوه های همسایه اش نمایان بود که هر کدامشان زیر افتاب به رنگی در امده بودند. تقریبا هر روز صبح بعد از طلوع افتاب این منظره را مشاهده می کردیم، انقدر زیبا بود که در طول این مدت برایمان تکراری نشد. گاهی هم غیر از منظره شیرکوه و همسایگانش چشم مان به دیدن پرندگان و درندگان ان دور و بر سرگرم می شد.


http://s9.picofile.com/file/8297671292/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_1.jpg

پارت 2 :

اوایل دوره انقدر حجم کارهایمان زیاد بود که وقت برای سر خاراندن هم نداشتیم، در روز شش کلاس درسی داشتیم با موضوع های ( تاکتیک، صف جمع، تخریب، جنگ نوین، عقیدتی، تاریخ دفاع مقدس، احکام ، امداد و نجات، سیاسی و سلاح شناسی ) و در وقت استراحت باید تخت و پتوها را انکادر و نوار و اتیکت ها را می چسباندیم و همچنین وسایل داخل کمدت را مرتب می کردیم، از همه عجیب تر کار عذاب اوری به نام قرق بود که هر شب باید در ساعت نه با وضعیت کامل نظامی به صورت کد سازمانی مرتب می ایستادیم تا شمارش شویم و بعد از نیم ساعت یعنی ساعت 9:30 شب خاموشی اسایشگاه بود، که در صورت انجام ندادن هرکدام از این کارها تنبیه نگهبانی یا نظافتی برایمان نوشته می شد  و در صورت تکرار از نمره انضباطی ما کسر می شد. یکی از ویژگی هایی که در دوران سربازی بسیار تمرین کردیم، تمرین صبر بود، در سربازی به مرور زمان استانه تحمل انسان بالا می رود، مثلا تحمل صف های طولانی غذا خوری، اب خوری، مسجد، دستشویی، حمام، بوفه و ... بعد از مدتی برایمان عادی شده بود. در سربازی باید یاد بگیری که کمتر بخوابی، کمتر بخوری و بیشتر کار کنی ... !

یکی از ویژگی های خوب دوره ی 198 این بود که همه ی بچه ها تحصیل کرده بودند (کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا). و اکثر بچه ها دارای سن و شخصیت بالایی بودند، به همین دلیل کمتر پیش می امد که مشکل خاصی بین بچه ها ایجاد شود، خوشبختانه فرماندهان گروهان، گردان و مردم یزد انسان های بسیار شریف و معتقدی بودند و رفتار مناسبی با سربازها داشتند. اصولا به دوره های اسفند ماه به خاطر تعطیلات میان دوره ی زیادی که دارد دوره ی طلایی گفته می شود، ما حدود 18 روز در تعطیلات میان دوره بودیم که واقعا از لحاظ روحی بازسازی شدیم، یکی از اتفاقات جالب دوره ی ما کبیسه بودن سال 95 بود (هر چهار سال یکبار) این اتفاق می افتد، یعنی اسفند ماه به جای 29 روز 30 روزه بود که یک روز هم به تعطیلات ما اضافه شد. اموزشی پر است از تجربه های جدیدی که شاید برای اولین و اخرین بار در طول زندگی برای انسان اتفاق بیفتد، مثلا پنج روز زندگی در بیابان و شرایط سخت، خوابیدن 12 نفر در چادر هشت نفره، خوابیدن با پوتین، پیاده روی های برد بلند (18 کیلومتر با تجهیزات کامل)، دویدن مسافت 3200 متری در کمتر از بیست دقیقه، تصویر سازی جنگ در مانورهای شبانه، زندگی به صورت گروهانی، کار هماهنگ گروهی، زندگی بدون تکنولوژی، حمام هفت دقیقه ای و ...

شاید بدترین روزهای اموزشی همان 10 روز اول دوره بود، روزهایی که حس سرخوردگی و بی ارزشی به انسان دست می دهد، روزهایی که سخت می گرفتند، روزهایی که وقت ازاد کمتری داشتیم، با جو محیط اشنا نبودیم، غریب بودیم، دلتنگ بودیم و ... ولی بعد از این 10 روز کمی بیشتر یا کمتر با بچه های هم تختی و کم کم بچه های اسایشگاه اشنا شدیم و بعد از ان، روزها به سرعت می گذشت، دوستان زیادی از همه ی نقاط ایران پیدا کردیم و فهمیدیم که انسانیت مختص هیچ دین، مذهب، ایین و رنگ پوستی نیست و فقط به ذات انسان ها بر می گردد. دوستانی که با انها 58 روز زندگی کردیم و خاطرات زیادی ساختیم ( تنبیه های دسته جمعی، شوخی ها، دورهمی های شبانه، تایم های مرخصی در بیرون پادگان و ... )

در اسایشگاه همه جور استعدادی پیدا می شود حتی از نوع نایابش، در پادگان باید یاد بگیری بدون تکنولوژی زندگی کنی، مثلا درخانه زمانی که حالم بد بود هندزفری را در گوشم می گذاشتم و اهنگ را پلی می کردم، و بعد از چند دقیقه ارام می شدم ... در پادگان نه گوشی بود، نه اهنگ و نه هندزفری که مرهم حال پریشان ما شود، ولی شب های زیادی را با اهنگ (کاروان از غلامحسین بنان) در اسایشگاه زندگی کردیم. وقتی فرشاد (معروف به دکتر ... !) شروع به خواندن می کرد، با احساس خاصی می خواند، انگار اتش از گلویش بیرون می ریخت. بعضی صدا ها، بعضی رایحه ها، بعضی تصویرها وقتی با ادم روبرو می شوند انقدر خاطره جلوی چشم انسان ردیف می کنند که در کسری از ثانیه عمری را مرور می کنند. این اهنگ برای من یکی از ان خاطره هاست که هرگز فراموشش نمی کنم. یا دعای دلنشین عهد با صدای استاد محسن فرهمند که هر روز صبح در مسیر اسایشگاه تا مسجد می شنیدیم.


http://s8.picofile.com/file/8297671334/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_2.jpg

پارت 3 :

حس می کنم سربازی مرا با واقعیت های زندگی و جامعه اشنا می کند. در سربازی فهمیدم که دیگر ان فرهاد کوچک دیروز نیستم و باید بزرگ شوم. نباید با زندگی قهر کنم چون دنیا منت هیچ کس را نمی کشد، فهمیدم که با افزایش سن دقدقه ها و توقع ها نیز بیشتر می شوند، فهمیدم چیزی که انسان را نمی کشد قوی تر می کند ، امروز دیگر از ان ترس ها و استرس های قبل از سربازی خبری نیست، فهمیدم بعضی از انسان ها مانند سرنشین های اتوبوس های عمومی هستند که تنها در یک مکان و زمان محدود با من همراه هستند و بعد از رسیدن به مقصد جدا می شوند. فهمیدم خیلی از کسانی که درس نخواندن شاید از لحاظ مالی از من جلوتر باشند ولی هنوز هم چیزهایی هستند که با پول قابل خرید نیست. خوشحالم از اینکه خونسرد هستم و همیشه برای دل خودم زندگی می کنم، خوشحالیم را به کسی یا چیزی وابسته نمی دانم. فهمیدم که تعادل در زندگی چیز مهمی است، برای درک بهتر این موضوع توصیه می کنم 10 دقیقه روی جدول های کنار خیابان راه بروید. فهمیدم ان چیزی تغییر می کند که باید تغییر کند پس گاهی وقت ها نباید الکی اصرار کنم. باید اعتراف کنم که هدف ها و انگیزه هایم برای اینده کمرنگ تر شده اند، فهمیدم که عادت از انسان یک رباط می سازد، دلتنگ روزهایی هستم که مدتهاست فراموششان کرده ام (لذت ورق زدن یک کتاب جدید)، فهمیدم که چرخ دکه های روزنامه فروشی با فروش دخانیات می چرخد، فهمیدم قبرستان ها پر شده از ادم هایی که فکر می کردند دنیا بدون انها متوقف می شود و ...

بعد از اتمام اموزشی یگان خدمتی ام در نزدیکی منزل افتاد، خوشحالم که امروز همه ی سختی های هفته ی اول یگان را فراموش کرده ام، اینک با لطف خداوند سرباز قرارگاه شده ام و تا حدودی امور 38 سرباز در دستان من است، تا حد امکان سعی می کنم رفتار بد بعضی از این افراد را فراموش کنم و انسان کینه ای نباشم، زیرا امور این افراد در دستان من است و خیلی راحت می توانم اذیتشان کنم. تا جای ممکن سعی می کنم عدالت را در پادگان بر قرار کنم تا حق کسی ضایع نشود، هرچند می دانم که این برابری به مزاج بعضی از این سربازها خوش نمی اید، ولی با شناختی که از خود دارم می دانم که از عهده اش بر می ایم. چیزی که بیش از همه ناراحتم می کند دو رویی، تظاهر و ریاکاری ادم هاست، این روزها دیگر هیچ کس شبیه حرف هایش نیست، خیلی وقت ها دیگر برایم مهم نیست که شخصی به من خوبی می کند یا بدی همین که برایم فیلم بازی نمی کند کافی است، خسته ام از بدجنس هایی که نقش ادم های خوب رو بازی می کنند. یک وقت هایی لازم است با عقل کار کنیم و یک وقت هایی با دل، امیدوارم قدرت تفکیک این دو را از هم داشته باشم.

http://s8.picofile.com/file/8297671376/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_3.jpg

پی نوشت ... !

این روزهای زندگی ام کمی یکنواخت و تکراری شده است (دیگر ان شادی ها و انگیزه های دوران قبل از سربازی را ندارم) نمی دانم شاید دچار افسردگی دوران سربازی شده ام. چند وقت پیش در ترافیک تهران راننده خودرویی را دیدم که استکان چای در دستانش بود و همسرش در کنار او نشسته بود و شیرینی در دهان او می گذاشت این صحنه انقدر برایم زیبا بود که چند دقیقه ای به فکر ازدواج افتادم، بعد فهمیدم که نه پایان خدمت دارم نه کار و نه پس اندازی برای شروع زندگی ... نا امید نیستم و می دانم که با تلاش و لطف خداوند تا چند سال اینده به همه ی انها دست پیدا می کنم. در طول زندگی هیچ وقت فرصت شماره دادن به دیگران را پیدا نکردم ... در فرصت مناسب باید عشق را تجربه کنم، زندگی بدون عشق چیزی جز یک تکرار بی معنی، بی هوده و خسته کننده نیست ولی این عشق نیاز به یک سری شرایط و شناخت دارد که باید به انها برسم.

پیش بینی می کنم که در زندگی اینده یک نفر هست که می توانم با ان خاطرات جدیدی بسازم، کسی که برای اولین بار دستش را با ترس لمس می کنم، او نیز سفت بغلم می کند تا تمام تیکه های شکسته قلبم دوباره به هم بچسبند، کسی که تمام دنیایم می شود، در خانه مان صدای سوت کتری و بساط چایی دلبرانه به راه می شود، با هم طلوع افتاب را می بینیم و صدای گنجشک ها و ترانه های عاشقانه گوش می دهیم.

شاید هم شرایط زندگی طوری رقم بخورد که ناچار به حذف خواسته هایم شوم ... ! (کسی جمله ی دوستت دارم را قبل از من به او بگوید) 

http://s8.picofile.com/file/8297671434/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA_4.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام به همه ی دوستان عزیز، خدا می داند که چقدر دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده، در فرصت مناسب باید بیایم و کلی بنویسم ...  از روزهایی که گذشت و روزهایی که در حال گذشتن است، از دوره ی اموزشی، از تمرین های زندگی که برایم تجویز شده، از پیش نیازهای مرد شدن، از مهربانی های خداوند، از باری که بر دوشم گذاشته شده، از همه ی تلاش هایم برای ایجاد عدالت در مکانی که به تازگی وارد ان شده ام، از همه ی قشنگیهای زندگی و از قدم های هر روزم ...

در این روزها حس می کنم متعلق به خودم نیستم، وقت ازاد برایم کمتر شده و مشغله های ذهنی بیشتر، دلم لک زده برای ان سفرهایی که شب اش از ذوق رفتن خوابم نمی برد، صبح زود از خانه بیرون می زدیم تا صبحانه را با دوستان در جاده بخورم و برای برگشت هم هیچ عجله ای نداشتیم.

می دانم که با مرور زمان به این شرایط هم عادت خواهم کرد، از درد عادت بدتر، دیدن دوستانی است که به طرز غمگینی نسبت به خیلی از مسائل بی تفاوت هستند. به ته هیچ چیزی فکر نمی کنند، ته راه، ته رابطه ها، ته دنیا، ته جیب، ته زندگی و ...

اری باید در یک فرصت مناسب بیایم و از خاطرات اموزشی، حال امروز و اردیبهشت بنویسم ... کل سال یک طرف فصل بهار یک طرف کل فصل بهار یک طرف اردیبهشت یک طرف ... اردیبهشت تنها ماهی است که در ان کلمه بهشت وجود دارد ... اردیبهشت بهشت فصل هاست ...


http://s9.picofile.com/file/8295219542/اردیبهشت.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 29 بهمن 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

پارت 1 :

بالاخره منم از دسته دانشجویان علم گرا به دسته سربازان میهن پرست پیوستم. اول اسفند باید برای اموزشی به اموزشگاه ایت الله خاتمی یزد بروم (مسافتی حدود 644 کیلومتر از محل سکونت، فکر می کنم اگر اتوبوس با سرعت  100 کیلومتر بر ساعت (میانگین) برود، حدود 6 ساعت و 44 دقیقه در راه هستیم)، فرمول بدست اوردن سرعت (سرعت = تغییرات مکان / نسبت به زمان) اخ چه خوب بودی دینامیک (دانشگاه)، در همه جا کاربرد داری حتی در محاسبه مسیر سربازی ... بغض مانده در گلو را واژه واژه در زیرگذر زندگی (وبلاگ) تایپ می کنم. دیگر وقتش رسیده که چند صباحی تنهایی و کویر را تجربه کنم، چمدانم را بسته ام، اگر خدا بخواهد تا چند روز اینده میروم، نشسته ام منتظر روزهای پیش رو که نمی دانم خوب است یا بد، تنها چیزی که می دانم این است: (این دوران باید سپری شود). سربازی یکی از همان شترهای معروفی است که بالاخره در خانه ی هر پسری می خوابد. به قول قدیمی ترها باید به سربازی بروم تا مرد شوم، هرچند این موضوع تا قبل از سربازی برایم قابل درک نیست امیدوارم بعد از سربازی این طور نباشد، من معتقدم مرد شدن با سربازی رفتن، باشگاه رفتن و هیکل بزرگ داشتن نیست، هر وقت توانستم قلب و روحم را مردانه بسازم ان وقت مرد شده ام. در این روزهای پایانی با نزدیک شدن به تاریخ اعزام کابوس های سربازی و مشکل (تنگی نفس که گاهی سراغم می اید) بیشتر شده و جای رویاهای شبانه را گرفته، به عمری که باید در این دو سال سپری شود و به فرداهای نا مشخص فکر می کنم. فی الواقع  از دست سربازی بسیار عصبانی ام و احساس بدی دارم از اینکه قرار است دو سال از بهترین روزهای عمرم را هدر دهم. اوایل احساس می کردم، اگر اوضاع همین طور باقی بماند دق می کنم، اما اوضاع همان طور ماند و من دق نکردم! همه ی ما اینگونه ایم، لحظه های سختی داریم که تا مرز سکته پیش می رویم! اما می گذرد، هیچ وقت حرف سربازی که بدون پا هایش از جنگ برگشته بود را فراموش نمی کنم: (من فوتبالیست خوبی بودم! اوایل برای پاهایم هر شب گریه می کردم، تا اینکه فهمیدم خدا دوست دارد من شطرنج باز خوبی باشم). یک وقت هایی لازم است روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است و بچسبانی پشت شیشه‌ی افکارت ... باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری، به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی، در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه‌ی ذهنت صف کشیده اند، آن وقت با خودت بگویی: بگذار منتظر بمانند! من خدایی دارم که در تک تک لحظه های زندگی، وجود و کمک های او را احساس کرده ام. حس عجیب، شیرین و بی نهایتی است که مدتهاست رهایم نمی کند. راستی در این روزها باید تمرین کنم که مردها سکوت می‌کنند ... نمی‌توانند وقتی که ناراحت هستند، گریه کنند و بهانه بگیرند! مردها نمی‌توانند به دیگران بگویند، مرا بغل کن تا آرام شوم! نمی‌توانند بگویند دلشان می‌خواهد در آغوش کسی گریه کنند! ممکن است شخصی را خیلی دوست داشته باشند اما نمی‌توانند بگویند: عاشقت هستم! مرد همه اینها را قورت می‌دهد که بگوید یک مرد است ... یک آدم محکم که می‌تواند تکیه‌گاهی باشد.


http://s4.picofile.com/file/8285200000/1_sarbaz.jpg


پارت 2 :

هر امدنی را رفتنی است و هر رفتن اغازی بر یک راه جدید، راه رفته تجربه است و راه پیش رو ورود به تجربه ای نو، ان یکی شاید فرصت هایی بود که خوب یا بد گذشت، و این یکی شروعی است دوباره برای فرصت های جدید، فرصت هایی که ممکن است راهمان را تغییر دهند، و یادمان باشد زندگی همچنان ادامه دارد. حس می کنم سربازی برای من یک راه جدید، با تجربه های جدید است، اولین تجربه ی سربازی دوری از خانواده و زندگی در شرایط سخت است، شاید این دوری برایم لازم باشد تا بیشتر قدر داشته هایم را بدانم، می دانم خانواده هم، در نبود من جای خالی ام را احساس می کنند (اچار فرانسه). دومین تجربه، دوری از تکنولوژی که در زندگی امروزی در ذهن انسان نمی گنجد، سومین و بدترین تجربه تراشیدن موهای قشنگم با شماره ی چهار بعد از پانزده سال است. چهارمین تجربه بیدار شدن صبح زود و خوابیدن سر شب است. پنجمین تجربه قرار گرفتن در محیط نظامی و قانون مند است، که با این مورد مشکل زیادی ندارم، چون مقرراتی و منظم هستم و تجربه های زیاد دیگر ...

فکر می کنم اگر به سربازی نمی رفتم  یک خلا بزرگی در خاطرات زندگی ام  به اسم خاطرات سربازی، که تازه به خاطرات جزیی تری مثل خاطرات آموزشی ... خاطرات شب های نگهبانی ... خاطرات تنبیه شدن دسته جمعی و ... تقسیم می شد وجود داشت. یا وقتی در جمع های خودمانی همه از خاطرات سربازی شان برای هم تعریف می کردند، خیلی دردناک بود که من چیزی برای تعریف کردن نداشته باشم. تا به امروز کسی را ندیده ام که گفته باشد بدترین دوران زندگی اش را در سربازی گذرانده ... و همه با اینکه آن را تلف کردن عمر می دانند اما معتقدند ان دوران شیرین بوده است، و دوست دارند خدمت سربازی  برای نسل های بعدی باقی بماند. اگر عمری باشد من هم در اینده ای دور خاطرات سربازی ام را با کمی اغراق (مانند خیلی از مردها) برای پسرم تعریف خواهم کرد و می گویم که پدرت مررررررد بود. در دوران دانشجویی هم یک شب در حال مطالعه بودم که برق خانه قطع شد و من مجبور شدم که با چراغ قوه درس بخوانم، این را هم با کمی اغراق به پسرم خواهم گفت به این صورت که: (در زمان دانشجویی، ما با نور چراغ قوه درس می خواندیم)، حالا شما با این همه امکانات چرا درس نمی خوانید. راستی بچه های سال 1400 به بعد تا ده سال جزو هیچ دهه ای محسوب نمی شوند! (چقدر دردناک است)، فکر می کنم این بچه ها تیکه کلامشان این باشد که شما مال یک قرن پیش هستید خودتان را با ما مقایسه نکنید!! خارج از شوخی امیدوارم در این دو سال که در حال خدمت هستم  یک سری اتفاقات بیفتد و یک سری اتفاقات نیفتد (شخصی). دوست تان دارم همانند سربازی که سالهاست در مقری متروکه بی خبر از اتمام جنگ نگهبانی می دهد.


خدا حافظ موهای قشنگم ... خدا حافظ تکنولوژی ...

http://s8.picofile.com/file/8286209500/Technology_3.jpg


پی نوشت :

این اخرین پستی است که در سال 95 در این وبلاگ قرار می گیرد، و ارشیو اسفند ماه به دلیل رفتن به سربازی خالی می ماند. سال 95 با همه ی خوبی ها و بدی هایش در حال اتمام است، خیلی ها پا به این دنیای بزرگ گذاشتند و خیلی ها از این دنیای بزرگ پر کشیدند، که تلخ ترین ان شهادت اتش نشان های عزیز کشورمان بود ...  برای من نیز سال 95 پر بود از اتفاقات مختلف که مهمترین ان فارغ التحصیلی، جابه جایی منزل (بعد از 22 سال) و سربازی بود. از همه دوستانی که به اینجا سر میزنند کمال تشکر را دارم. امیدوارم جنس نوشته هایم را دوست داشته باشید، من همیشه سعی می کنم در بین نوشته هایم از کلیدواژه ها استفاده کنم و خیلی ساده و روان بنویسم، امیدوارم که مثمر ثمر واقع شده باشد. به همه ی دوستان وبلاگ خوان و اهل مطالعه توصیه می کنم که حتما حس خوب نوشتن را تجربه کنند، چند وقت پیش، کتاب باشگاه مغز از دکتر حامد اختیاری را مطالعه می کردم، توضیح داده بود که  نوشتن تاثیری هم چون یوگا (مدیتیشن) در ذهن دارد. زمانی که شما می نویسید. تنفستان اهسته می شود و وارد مرحله ای می شوید که در ان لغات (واژگان) به صورت ازادانه و بدون هیچ تلاشی به ذهنتان می ایند. این جریان نوعی هوشیاری برای شما ایجاد می کند که برای عملکرد ذهنی تان بسیار مفید است. به همین علت است که می توان از نوشتن به عنوان روشی برای کاهش استرس استفاده کرد. حالا این نوشتن می تواند برای خود روی یک کاغذ، برای عموم در فضای مجازی (وبلاگ یا وبسایت)، برای نشریات و حتی نوشتن کتاب باشد. پس حتما در اینده زمانی را برای نوشتن اختصاص دهید.

فاصله ها ترسناک نیستند از ادمهایی بترسید که هیچ وقت دلتنگ نمی شوند، می دانم که تا چند هفته ی اینده خیلی دلتنگ خواهم شد مثلا: دلتنگ خانواده، دوستان، فامیل، شما، وبلاگ و آلبوم بوی بهشت (حسام الدین سراج)، بزرگترین دلگرمی ام این است که خدا را دارم، برایم دعا کنید که دعاگوی شما هستم ... پیشاپیش سال نو را به همه ی هموطن های عزیزم در ایران و خارج از ایران تبریک عرض می کنم و ارزو می کنم که در سال جدید در هیچ جای دنیا جنگ نباشد، خنده های سال جدید از ته دل گریه ها از سر شوق، ارامشی به قشنگی رنگین کمان دانایی، بینایی و منشی به وسعت هر دو جهان و روزهایی که با قشنگترین ها پر شود، خدایا قلب انها که دوستشان داریم را شاد کن، مشکلاتشان را اسان، دعاهایشان را مستجاب و دلشان را شاد گردان، امین یا رب العالمین ...


http://s5.picofile.com/file/8285200276/3_sin.jpg


بازدیدهای این ماه وبلاگ از مرز 2000 نفر گذشت، ممنون از همه شما که به اینجا سر می زنید، این عدد برای من انگیزه ای است تا بیشتر به وبلاگ سربزنم، اگر عمری باشد اولین پستم در سال 96 درباره ی دوران اموزشی خواهد بود ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 دی 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

برای من شاید آرامش بخش ترین جای دنیا همین گوشه ی اتاقم باشد که چند سال پیش با کلی ذوق ان را درست کردم. اتاقی که در ان خاطرات خوب زیادی دارم، از شب بیداری های دوران دانشجویی گرفته تا خواب های لنگ ظهر، از وقت و بی وقت گوش دادن به اهنگ گرفته تا سکوت محض، و شنیدن صدای عقربه های ساعت، از ایجاد فضایی که با روحیاتم سازگار است تا خواندن کتاب های مورد علاقه و یاد گرفتن وبلاگ نویسی. بعضی از ارزوهای دوران کودکی ام را فراموش کرده ام، ولی یادم هست که یکی از این ارزوها ساختن یک خانه و زندگی در ان بود، خوشحالم که چند صباحی این حس را تجربه کردم، می دانم که در اینده ای نه چندان دور دلم برای این اتاق دنج و ساکت تنگ خواهد شد (یه وقت هایی هیچ اهنگی مثل سکوت و هیچ همدمی مثل تنهایی انسان را ارام نمی کند)، شاید بیشترین دلتنگیم برای خواب هایم باشد ... هر شب در رختخواب، با خود تصمیم می گرفتم که فردا صبح زود بلند شوم و یک روز خیلی خلاق داشته باشم و کارهای عقب افتاده را سرو سامانی بدهم، ولی صبح ها بعد از خاموش کردن صدای زنگ گوشی، یک صدایی در سرم می گفت: امروز خیلی خسته ای از فردا شروع کنیم (خسته از کارهای نکرده)، بعد جفتمان با هم می خوابیدیم. یکی از دوستان خوب، پایه و همیشگی ام که خیلی با او راحت بودم، بالشتم بود. بعضی وقت ها من حس می کنم، خواب حتی از علم و ثروت هم بهتر است (الکی). یکی از ویژگی های خوب دوران کودکی، این بود که هرجا اراده می کردیم می توانستیم بخوابیم (از المان های خوب زندگی). ان دوران روی زمین می خوابیدیم ولی خیالمان تخت بود (ز غوغای جهان فارغ). به نظر من گاهی تنهایی برای انسان لازم و ضروری است، در تنهایی می توان به خود، به اعتقادات و اولویت ها فکر کرد، در تنهایی می توان بهتر خود را شناخت و بیشتر به خود متکی بود، تنهایی اعتماد به نفس و اتکای به نفس را زیاد می کند و تمرینی است برای شروع ازادی انسان. کسانی که تنهایی رو دوست دارند، انسان های منزوی نیستند، انها تلاش می کنند با افزایش مطالعه، یادگیری مطالب و مهارت ها، انسان های مفیدی برای جوامع بشری باشند، که این، خود کمک به اجتماع بشری است. خدا را شکر می کنم بابت همه ی اتفاق هایی که ایجاد شد تا بتوانم تنهایی را بیشتر تجربه کنم. خدا را شکر می کنم بابت اینکه جزو اقشار (مرفع و بی درد) جامعه نیستم و برای خواسته هایم به جای اشاره، تلاش می کنم. خدا می داند که هیچ وقت ارزوی ماشین های میلیاردی را نکرده ام (مهمترین اصل در زندگی این است که حسرت خوار نباشیم)، من ادم خوشبختی هستم چون نه به خوشبختی دیگران حسودی می کنم و نه از دیدن بدبختی دیگران لذت می برم. فقط انسان های شریف حسرت برانگیزند، امیدوارم که بتوانم با شرافت زندگی کنم. تنها چیزی که در دنیا  نمی توان با پول خرید شرافت است، انسان به شرافت نمیرسد مگر با رفتارش، ما شرافت و شعور را نمی توانیم با خود به گور ببریم، پس تا می توانیم باید در دنیا از ان استفاده کنیم. امیدوارم کسانی که در جامعه جزو ثروتمندان محسوب می شوند، از لحاظ شرافت و شعور هم همینطور باشند، در زندگی به غیر از پول المان های دیگری هم لازم است، طوری نباشد که قیمت ساعت، گوشی و ماشین مان از خودمان بیشتر باشد. و اخرین ارزویم از خداوند این است که اقشار ضعیف و متوسط جامعه هیچ وقت محتاج بنده خدا نشوند (زندگی به من اموخت که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست). همیشه عادت دارم که در نوشته هایم از موضوع خارج شوم و به ناکجا اباد برسم، (هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند، یعنی هر کلام بی ریا و صمیمی که از اعماق وجود انسان بر زبان جاری شود تأثیر خاصی روی شنونده گذاشته و بر دلش می نشیند، امیدوارم که نوشته هایم از این جنس باشند). نام وبلاگ و موضوع این پست ام (زیرگذر زندگی ...) است، تا به حال در مورد انتخاب این نام برای وبلاگ توضیحی نداده بودم، من مطالب وبلاگ را در زیرزمین (اتاقم) که چند سال پیش ان را بازسازی کرده بودم می نوشتم، شاید نوشتن دیدگاه هایم به زندگی (در زیر زمین) و قرار دادن ان در فضایی به نام وبلاگ، که دسترسی به ان در هر نقطه از جهان (برای انسان های روی زمین) امکان پذیر است، دلیل انتخاب (زیر گذر زندگی ...) شد. و انتخاب این پست به دلیل اتفاقات و جابه جایی هایی است که تا چند هفته اینده باید انجام شود، حالا باید از زیر زمین به پانزده متر بالاتر از سطح زمین بروم، ترجیح می دهم نام وبلاگ همان زیر گذر زندگی بماند ... شاید این جابه جایی ابتدا برایم سخت باشد، ولی می دانم که با گذشت زمان با محیط جدید هم کنار خواهم امد ...

این هم اخرین تصویر از اتاق من ... (ارشیو دی ماه 95)


http://s9.picofile.com/file/8282028792/Zir_Zamin.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

سلام خدمت دوستان عزیز میدانم که انتخاب موضوع (دلنوشته ... !) خیلی جالب نیست، به دلیل اتفاق هایی که در این ماه برایم رخ داد مجبور شدم که این پست را با همه ی کم و کاستی هایش در وبلاگ قرار دهم (بد و خوبش) با شما ... در این چند ماه باقی مانده (تا سربازی) تصمیم بر این شد تا کارهای مورد علاقه انجام شود­، مثلا یاد گرفتن چندین نرم افزار کاربردی، مطالعه کتاب هایی که از نرم افزار طاقچه دانلود شده، ورزش کردن و اشنا شدن با نوت های موسیقی و ... به نظر من بدترین پیش امدی که می تواند در زندگی انسان رخ دهد، اتفاقات ناخواسته ای است که باعث به هم ریختن برنامه ها و از بین رفتن انگیزه ها می شود. حجم اتفاقاتی که در این ماه برایم رخ داده شاید از کتاب های چند صد صفحه ای بیشتر باشد. یکی از بدترین اتفاقات این ماه، حال بد مادر بزرگ و بستری شدن او بود. دکترها در پرونده او نام بیماری را انمی (کم خونی شدید) ثبت کرده بودند. دیدن حال بد مادر بزرگ و محیط اورژانس شاید از بدترین لحظه هایی بود که می توانستم ببینم. اینکه در جلوی چشمت عده ای درد می کشند و تو نمی توانی برای تسکین شان کاری انجام دهی، قابل توصیف نیست. خدا را شکر که ان روزهای سخت گذشت و این روزها حال مادر بزرگ رو به بهبودی است. در طول مسیری که شیشه ی خون مادر بزرگ را به ازمایشگاه می بردم از خداوند خواستم که من همچین روزهایی را نبینم، چون میدانم که طاقتش را ندارم، (ای کاش مرکز اهدای جوانی هم بود تا برای مادر بزرگ می گرفتم). اگر از ادم های مسن بپرسید که این چند دهه ی عمر، چگونه گذشت می گویند به سرعت یک چشم به هم زدن. میدانم که اگر عمری باشد من هم به سرعت یک چشم به هم زدن پیر خواهم شد، نزدیک های غروب عصا را بر میدارم و به سمت پارک میروم و در کنار بقیه پیرمردها می نشینم، از خاطرات جوانی هم برای هم تعریف می کنیم. یا وقتی سوار اتوبوس می شوم، جوان ها که وضعیت جسمانی من را می بینند بلند می شوند و می گویند پدرجان بیا روی صندلی بشین. تمام تلاشم را می کنم تا در دوران پیری یه روز اه بلند نکشم و بگویم (از ما که گذشت ... ). میدانم که در دوران پیری نه حال قبلا را دارم نه ذوق بعدا و نه حرف دیگران برایم اهمیتی دارد. شاید در اخرین روزهای زندگی این را بفهمم که بزرگترین سرمایه زندگی شاد بودن است، همچنین جوان ها را نصیحت می کنم که به صاحبان خانه های میلیاردی و ماشین های میلیونی حسادت نکنند ... فقط انسان های شاد حسرت برانگیزاند. البته شاید حسرت کارهای زیادی که می توانستم انجام دهم، و حرف هایی که باید میزدم، اما به دلیل شماتت و تمسخر دیگران از انها دست کشیدم را بخورم و به این فکر کنم که به چه راحتی رویاهایم را کشتم. در اخر هم از این دنیا به دنیای ابدی مسافرت می کنم، امیدوارم امدنم چیزی را به دنیا اضافه کرده باشد و رفتنم چیزی را کم ... امیدوارم ادم بمانم و ادم تر بروم ... ما فقط برای جمع کردن نیامده ایم امده ایم تا عشق را، ایمان را، دوستی را با دیگران قسمت کنیم ... امده ایم تا جای خالی را پر کنیم که فقط و فقط با وجود ما پر می شود. شاید بعد از من، ادم هایی که تا کنون  شاخه گلی برایم نیاورده بودند هر پنج شنبه یک دسته گل برایم بیاورند، کاش انها بدانند که (تا زنده هستیم باید به هم گل بدهیم ... سنگ قبر احساس ندارد). شاید هم سفارش دهم که روی سنگ قبرم بنویس اند: ای رهگذر من هم روزی از اینجا رهگذر بودم ... (این فقط یک پیش بینی بود ...)

یاد روزهایی که مدتهاست فراموشش کرده ام (نگاه کردن به اسمان)


http://s9.picofile.com/file/8279146792/Mah.png






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 14 آبان 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

وبلاگ برای من­ یک گوشه ی دنج، دوست داشتنی و دور از شلوغی است، برای وبلاگ نویسی نیاز به تمرکز، زمان و ذهن باز دارم. گاهی اوقات حتی نمی توان فکرش را کرد، که نوشتن چند خط، چقدر می تواند مشکل باشد. ارزو دارم برای تعلیم اندیشه ها درختی باشم که بی اختیار به میل دیگری­ تراش خورده است­، کاش تقدیر اینگونه ورق بخورد که دستی را بگیرم و یا لوح دانشی باشم.

خوشبختانه این روزها کمتر به اینستاگرام سر میزنم، تلاش برای ترک هر اعتیادی از جمله شبکه های اجتماعی از طریق انجام ندادن و مصرف نکردن عموما بیهوده است. اول باید دید اعتیاد جای خالی چه چیزی را برای ما پر کرده است. در اینستاگرام بعضی از ادم ها به حدی از پوچی رسیده اند، که تنها چیزی که برای ارایه کردن دارند، عکس غذا­، رستوران، خانه و ماشین است، به طوری که بعد از بستن اینستاگرام و برگشتن به زندگی عادی خود، حس کسی را دارید که از اروپا وارد سومالی شده است. من نه هر روز به رستوران میروم نه گربه یا سگ زیبایی دارم و نه به پارتی میروم، اگر ان تعداد از دوستان و اشنایان نبودند شاید به طور کلی این برنامه را حذف می کردم. متاسفانه میهمانی در چرخه تکامل بشر کم کم دارد حذف می شود و از طریق همین شبکه های اجتماعی است که می توان از حال هم جویا شد.

پاییز ...

پاییز، جزو زیباترین، محبوب ترین و عاشقانه ترین فصل های سال می باشد، فکر می کنم زیبایی فصل پاییز کاملا ملموس باشد و نیاز به توضیح خاصی نداشته باشد، هوا کم کم سرد می شود­، باران می بارد و ما عارفانه یا عاشقانه بر روی برگ های زرد و خشک قدم می زنیم. من­ نیز زمانی که در خانه ام در بالکن می ایستم و به صدای دلنواز قطره های باران گوش می دهم، چشم هایم با پاییز هم نوا خواهند شد و من به روزهای سختی می اندیشم که در ماه اسفند باید سپری کنم. روزهایی که شاید از روی اجبار باشند. شاید واژه ها توانایی گفتن همه ی احساسات را نداشته باشند. و من همچنان مصرانه بر کلمه ها و جمله های زیبا پا فشاری می کنم. چقدر خوب است در این هوای پاییزی پیاده قدم زدن. هوایی که به نظر من ظرفیتش بیشتر از دونفره است، اتشی درست کنی و دسته جمعی دور ان جمع شوی و از گرمای اتش و استکان های چایی لذت  ببری، از فراگیرترین متدهای پاییزی شاید زرد شدن درختان و برگ ریزان انها باشد، که فرصت خوبی است برای گرفتن عکس های پاییزی. باهوش ترین انسان ها نیز گاهی خاطرات و اتفاقات را  فراموش  می کنند، شاید این عکس ها مروری باشند بر خاطرات پاییزی تان. در طول زندگی هیچ گاه احساسات خود را سرکوب نکنید، زمانی که حجم بزرگی از احساسات انسان سرکوب می شود، انسان میمیره در صورتی که هنوز دم و بازدم دارد. پس با پاییز با احساس رفتار کنید ...


http://s8.picofile.com/file/8273414618/Paeiz2.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 6 آبان 1395 :: نویسنده : فرهاد مهدی

خوشحالم از این که در این روزها تصمیمی گرفته ام که از نتیجه ان به ارامش رسیده ام ... تصمیم من عدم بحث با انسان های جاهل و بی مطالعه است، ادمهای که بدون هیچ مطالعه، تحقیق، سند­، ادب و منطقی حرف میزنند. کسانی که هرسخنی را بدون تحقیق باور می کنند، کسانی که باورهایشان تحت تاثیر شنیدها و کلماتی که برایشان دیکته کرده اند شکل گرفته است. چند وقت پیش با انسان هایی گفت و گو می کردم که باورها و اعتقادات نادرستی داشتند. تا جای ممکن سعی می کردم بحث را دوستانه کنم تا شاید بتوانم متقاعدشان کنم که در اشتباه هستند. مثلا افرادی بودند که به دلیل کارهای ناشایست مسلمان ها یا (به ظاهر مسلمان ها) از اسلام متنفر بودند، من خیلی سعی کردم که به انها بفهمانم اسلام یک چیز است و مسلمانی چیز دیگری، و کارهای افراد را نباید به پای اسلام نوشت، هرکس نام خدا را بر زبان اورد مسلمان نیست، هرکس ریش بلند داشت مسلمان نیست ... اسلام امر به خوبی و نهی از بدی است. معیار سنجش مسلمانی افراد فقط و فقط عمل انهاست، من کسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند ولی دستشان به ستاره ای نمی رسد اما کسانی هستند که بی ادعا با خدا دست می دهند. اگر همه به اموزهای اسلام عمل میکردیم دنیا عاری از بدی می شد. در هیچ جای اسلام نوشته نشده که دزدی کنید، کم فروشی کنید، حق دیگران را پایمال کنید، کلاهبرداری کنید، با دیگران بدرفتاری کنید، جان انسان های بی گناه را بگیرید و ... همه ی اسلام رأفت و مهربانی، بخشش، کمک به دیگران، عمل صالح و تسلیم شدن انسان در برابر خدای یگانه است. کسی که میخواهد اسلام را بشناسد باید نهج البلاغه بخواند تا بفهمد که حضرت علی چگونه زندگی و حکومت کرد، در این صورت با اسلام ناب محمدی اشنا می شود، یکی از خصلت های ما در مناظره و گفتگو با دیگران این است که گوش نمی دهیم تا بفهمیم، گوش می دهیم تا جواب بدهیم،  و یکی از ویژگی های انسان های بزرگ این است که برای حفظ رابطه ها و احترام دیگران در مقابل حرف های جاهلانه سکوت می کنند، بی عقلی­، توهین به اعتقادات، تهمت ها­، خیانت ها و بی ادبی نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست، انسان های نارس این موارد را بسیار دارند. نمی دانم شاید هم من صلاحیت نصیحت کردن دیگران را نداشته باشم، یا قدرت بیان خوبی نداشته باشم که بخواهم دیگران را نصیحت کنم. در هر صورت برای جلوگیری از دلخوری دیگران تصمیم من عدم بحث با انها شد و خدا می داند که هدف من فقط خیرخواهی ان ها بوده است و نه توهین به اعتقادات و باورهای انها، به هرحال هرکس مسئول سرنوشت خویش است و کسی را برای اعتقادات و کارهای دیگران توبیخ نمی کنند. یاد دعاهای بعد از نماز می افتم، شاید در این روزها سخت ترین کار دنیا سالم زندگی کردن باشد. ایمان دارم که قشنگترین عشق، نگاه مهربان خداوند به بندگانش است­. گاهی اگر هیچ از دنیا نداشته باشم همین مرا بس است که کوچه ای باشد و باران و خدایی که زلال تر از باران است. زندگی یک پاداشت است نه یک مکافات­، فرصتی است کوتاه! تا ببالی ... بیابی ... بدانی ... بیندیشی ... بفهمی ... زیبا بنگری ... و در نهایت در خاطره ها بمانی ... انسان های ساده را دوست دارم کسانیکه بدی ها را باور ندارند و به همه لبخند میزنند، امیدوارم زندگیتان پر شود از چنین انسان هایی ...


http://s8.picofile.com/file/8273413834/Aramesh2.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69