تبلیغات
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
 
زیر گذر زنـــــدگــــی ... !
" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "
 
 
پنجشنبه 5 بهمن 1391 :: نویسنده : فرهاد مهدی
http://s8.picofile.com/file/8274660268/Veblog2.png
 

لینک فونت وبلاگ ( B koodak ) :

323 دانلود 323






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : فرهاد مهدی

در آینده زمانی می آید که وقتی به آرشیوهای وبلاگ سر میزنم روزهایی را می بینم که همه چیز جور دیگریست، به روزهایی فکر می کنم که چقدر ساده می توانستند زیبا باشند و من با غرور دلگیرشان کردم، روزهایی که می توانستم با یک تماس ساده احوال کسی که در دفترچه ی تلفنم در حال خاک خوردن است را بپرسم و چشم هایش را به دلنشین ترین انحنای جهان تبدیل کنم اما این کار را نکردم. من با خطرناکترین دشمن ام یعنی قلب و احساساتم ثانیه به ثانیه در حال جنگ هستم. دوستش داشتم مثل کسی که بیشتر از خودش نگرانش است، همیشه آرزوی موفقیت برایش داشتم، بنا به دلایلی نتوانستم به او بگویم که چه حسی نسبت به او دارم و از نگاه کردن به او فرار کردم، یه وقت هایی دلم می خواهد به او بگویم دلم برایش تنگ شده ولی جلوی خودم را می گیرم، یه وقت هایی ام هست دلم نمی خواهد از جایم بلند شوم حتی اگه بدانم کسی که دوسش دارم در همین نزدیکی هاست، ببینمش میمیرم، نبینمش هم میمیرم، چیزی شبیه حس دو دلی در کودکی ... آنقدر جای خالی اش اینجاست که کنارم دراز می کشد برایم قصه می گوید سر برشانه ام می گذارد و گاه با هم گریه می کنیم ... آنقدر به نبودنش عادت کرده ام که اگر یک روز بیاید دلم برای جای خالی اش تنگ می شود، هم دوست دارم که بیاید هم می ترسم که بیاید ...

کاش آنقدر که می توانم برایش بنویسم، می توانستم با او حرف بزنم، آدم ها دقیقا همان لحظه ای که حرف برای گفتن زیاد دارند لال می شوند، لعنت به همه ی حرف هایی که باید بگوییم ولی نمی توانیم، جسارت گفتن دوستت دارم و بیان احساساتم را ندارم. لعنت به همه ی کسانی که بدون مقدمه در زندگیت وارد می شوند و باعث می شوند یک حس جدید در وجودت ایجاد شود و بعد تو را در بین زمین و آسمان رهایت می کنند. همیشه جلوتر از او حرکت کردم تا صدای پایش را نشنوم، منزوی شدنم از آنجایی شروع شد که سمت او نرفتم، حس می کردم شاید مزاحمش باشم. حس می کردم اگر به او بگویم دوستش دارم رهایم می کند، ما معمولی ها هرچیزی را که خواستیم یا گران بود یا غیر قانونی بود یا ما را دوست نداشت ... چه کسی می گوید نمی شود آدم ها را فراموش کرد، من خودم تا کنون هزاران بار او را فراموش کرده ام ...

حالا به جای ساعت عاشقی، ساعت خواب دارم مثل همه ی آدم های عادی، خودم را با روزمرگی ها، مشکلات، ورق زدن کتاب های رمان و یا کشیدن خطوط نامفهوم روی تکه های کاغذ سرگرم می کنم ... اما هرچه کردم نتوانستم خودم را از نگاه کردن به عکس هایمان محروم کنم، مازوخیسم یعنی می دانم درد می کشم اما باز عکس هایش را نگاه می کنم، خیلی دوست دارم همین الان به او پی ام بدهم و بگویم که دوستش دارم شاید او منتظر همین یک جمله باشد، یک حسی به من می گوید او هم مرا دوست دارد ولی در چنین وضعیتی نمی توانم به او بگویم، دلم برای خاطرات خوبی که با هم ساختیم تنگ شده. شاید آن روزها دیگر برای عقب کشیدن دیر شده باشند، و من در زیر سایه ی آرزوهای تحقق نیافته ام نفس می کشم، چه حال عجیبی دارد با چشم های خیس به آسمان خیره شدن، باید به همه ی نبودن ها عادت کنیم از آدم ها فقط نبودن هایشان باقی می ماند، نیستی و درست همین جایی در میان ی تمام خیال های نوشته و نانوشته ام ... می دانی دلبر جان من در زندگی بیست و چند ساله ام تو را کم دارم، خودت را. دست هایت را. صدایت را و عشقت را، گاهی می ترسم دوستت داشته باشم، گاهی هم می ترسم ابرازش کنم، همه نگرانی ام این است که بگویم دوستت دارم و تو داد و فریاد کنی، از این می ترسم که اگر نگویم دوستت دارم یک آسمان جل بی خانمان چشم هایت را ببیند و دستت را بگیرد و تو را با خودش ببرد. کارت عروسیت را برای ما بیاورند، بعد هم من بمانم و یک بار با قالی فرد اعلا آن هم بدون مال ... می دانی دلبرکم من گاهی در خلوت خودم اسمت را صدا می زنم و عکس هایت را رصد می کنم، دلبر جان من را ببخش که هر شب تو را می کشاندم وسط خواب و خیالم و یک دل سیر نگاهت می کردم، من را ببخش که نتوانستم موهایت را به سرنوشتم ببافم، من را ببخش که فقط برایت نوشتم و تو نفهمیدی، روزهایی شاید دور و شاید هم خیلی نزدیک کسی چه میداند ...


http://s8.picofile.com/file/8324178626/5.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 31 فروردین 1397 :: نویسنده : فرهاد مهدی

امیدوارم سال جدید پر باشد از خبرهای خوب، تغییرات خوب و حال و هوای خوب ... به نظرم سال نو شمسی خیلی بهتر از سال نو میلادی است، فصل عوض می شود، بهار می آید، آلودگی هوا می رود، میوه های نوبرانه می آید، بوی گل می آید و ... ایران کشوری است با مردمانی خوب، کشوری زیبا، ثروتمند با منابع طبیعی فراوان، و ضعف های مدیریتی، اقتصادی و فرهنگی فراوان، به نظر من تنها راه برون رفت از بحران های کنونی جامعه این است که قید چند نسل را کامل بزنیم، شروع کنیم سیستم آموزشی، فرهنگی و استعداد یابی را از اول پایه ریزی کنیم. ریاضی خواندم، انتگرال، مشتق، هندسه، جبر و نظریه اعداد بعدشم، استاتیک، دینامیک، ترمودینامیک، ارتعاشات، مقاومت مصالح و ... الان جایی هستم که فقط کافی بود جدول ضرب بلد باشم ... مهندسی فقط آنجایش که پول خورد نداری و به مسافر می گویی برو حلالت ... بچه که بودم دلم می خواست بزرگ شوم و دنیا را عوض کنم ولی الان از بیرون که می آیم حتی حس ندارم که لباس هایم را عوض کنم، مرگ ما آن لحظه ای آغاز می شود که در برابر آنچه برای ما مهم بود سکوت می کنیم، دنیای عجیبی است ... موفق باشی گاهی تلخ ترین جمله دنیاست ... بگذریم درد دل زیاد است ...  

می دانم که خیلی پیگیر متن های طولانی من نیستید، نوشتن زیاد یعنی آب در هونگ کوبیدن ... اواخر امسال (آذرماه) برای من فصل جدیدی از زندگی آغاز می شود، دوران آزادی یا دوران پسا خدمت ... زندگی کم کم برایم جدی تر می شود، بزرگترین دغدغه ام بعد از سربازی کار است، در شرایط کنونی ماضی ما بعید نیست، آینده ما بعید شده ... جوان ایرانی در تمام ادوار زندگیش باید استرش داشته باشد، ترمز نیستیم ولی بریدم، مثل رسیدن به انتهای کوچه های بن بست ... امیدوارم مثل همیشه خداوند کمکم کند ... در سال جدید تصمیم گرفته ام کتاب های ناتمام را تمام کنم، رمان هایی که مشخص کرده ام را بخوانم، بیشتر بنویسم، بیشتر با خانواده حرف بزنم، بیشتر شوخی کنم و بیشتر بخندم طوری که از خنده روی زمین غلت بخورم، دوست دارم بیشتر به مسافرت بروم، چقدر دلم برای جاده چلوس در مه و باران شدید تنگ شده ... گاهی وقت ها باید همه چیز را به حال خودش رها کنی بروی به یک جای خلوت که نه آدم ها هستند نه ماشین ها نه دغدغه ها نه آنتن و نه اینترنت ...


http://s8.picofile.com/file/8324178534/3.jpg

راستش را بخواهید این روزها از هیچ چیز به اندازه ی زمان نمی ترسم ... ( من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان ... ) به نظرم، طرز فکر و رفتارم با 5 سال پیش از زمین تا آسمان تغییرکرده، قطعا آدمهای دیگر هم تا حدود زیادی اینگونه اند. چند سال آینده برایم غیرقابل پیش بینی شده ... تاثیر زمان روی عمیق ترین عشق ها، زیباترین چهره ها، قدیمی ترین دوستی ها و ثروتمندترین شخصیت ها برایم وحشت آور است. کاش در همان دوران کودکی می ماندیم تا منتظر بزرگ شدن و رسیدن به آرزوهایمان بودیم، ای کاش هنوز هم مادربزرگ برای بند آمدن اشکهایمان چادر نمازش را فوت می کرد و روی چشمهایمان می گذاشت، ای کاش هنوز هم اختلاف سنی من و پدرم همان 37 سال بود ... چیزی که من می بینم با چیزی که در واقعیت هست متفاوت است، بهترین تجربه ای که در طول این 26 سال به آن رسیدم این بود، نگذارم کسی به جای من تصمیم بگیرد ... اما انگار روزگار از من قوی تر است، بادهای مخالفی می وزند که آنها نمی خواهند رویاهایم را لمس کنم، از حس و حالم برایتان بگویم، حس رها شدن و پرواز، حس امید و از همه مهمتر حس دوست داشتن و دوست داشته شدن ... گاهی اوقات آنقدر نمک گیر بعضی از روزهای پاکی زندگیم می شوم که نمی توانم از آن ها دل بکنم، آری موقعیت کج رفتن زیاد برایم فراهم می شود، با اینکه دلم می خواهد انجامش دهم اما لحظه ی آخر برمی گردم و می گویم ارزشش را ندارد ... هر روز قوی تر و قوی تر می شوم، در قلبم نوری احساس می کنم که می گوید سالم زندگی کن ... امیدوارم این نور کل زندگیم را فرا گیرد ...

در آینده روزهایی را پیش بینی می کنم که زمان برای ما بی ارزش ترین مقوله است، تا حدودی مثل الان ... هرچه بیشتر از آن می گذرد سریع تر می گذرد ... آن روزها دیگر عصر تکنولوژی و سرعت است، دیگر هیچ مادری برای جلوگیری از چشم خوردن فرزندش اسپند دود نمی کند، دیگر هیچ مادربزرگی در انتظار معجزه نیست تا مشکلش حل شود، همسایه مان برای بازکردن بخت دخترش به دعا نویس و رمال متوسل نمی شود، دیگر هیچ راننده ای به دلیل نداشتن کیسه ی هوا فوت نمی کند، در دانشگاه ها پایان نامه ها خرید و فروش نمی شود، دیگر به تاریخمان نمی بالیم و بیشتر به فکر آینده مان هستیم، مردم سعی می کنند سرمایه شان را در مغزشان بگذارند نه در کیف پولشان ... شاید در آینده بفهمم که بزرگترین دشمن دانایی نادانی نیست، بلکه توهم دانایی است، درست آن لحظه ای که در سفرهای تنهایی، کنار غریبه ای نشسته ام، مهمترین وسیله ام برای مسافرت (کتاب) را از داخل کیف چرمی بیرون می آورم، سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و از پنجره ی ماشین به منظره ی اطراف نگاه می کنم، ، نان و پنیر و گردویی را که در کیفم گذاشته اند به تنهایی می خورم، چای کیسه ای را برای بار هزارم در آبجوش فرو می کنم، در موقع چایی خوردن لحظات زیادی به یک نقطه زل می زنم، درآن روزها دیگر راحتی را به مد ترجیح می دهم، لحظه ای که دیگر همه چیز تکراری ست ... شاید در آن دوران بفهمم که نباید حسرت تصمیم هایم را بخورم هر تصمیمی که در زندگیم گرفتم ام شاید در آن لحظه به نظرم درست بوده، آدمیزاد کلا موجود پشیمانی است، پشیمان از کارهایی که کرده است و پشیمان از کارهایی که نکرده است، به این فکر می کنم که گورستان پر شده از آدمهایی که خیال می کردند دنیا بدون آنها متوقف می شود، و به این نتیجه می رسم که هیچکس حوصله ی خواندن داستان زندگیم را ندارد و همه به دنبال یک پایان خوش اند ... هرکس به نحوی تمام می شود ... متنی زیبا از حسین پناهی ...

وقتی بمیریم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، نه جایی تعطیل می شود نه در اخبار حرفی زده می شود نه خیابانی بسته می شود، و نه در تقویم خطی به اسم ما نوشته می شود، تنها موهای عزیزانمان کمی سفیدتر می شود و قامت آنها کمی شکسته تر، اقواممان چند روز آسوده از کار، دوستانمان بعد از خاکسپاری موقع خوردن کباب آرام آرام خنده هایشان شروع می شود، راستی عشق قدیممان را بگو، او هم با خنده هایش در آغوش دیگری ما را از یاد می برد ... ما تنها گورکنی را خسته کرده ایم  و مداحی که الکی از خوبی های نداشته مان می گوید و اشک تمساح می ریزد ... و در آخر من می مانم و گورستان سرد و تاریک و غم همیشگی ام که همراهم می ماند ... من می مانم و خدا ... با احساس خجالتی که ای مهربان ترین چرا همیشه مرا از تو و دینت ترسانده اند ...


http://s8.picofile.com/file/8324178568/4.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 اسفند 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

چند قدم مانده تا سال جدید، سال 96 در حال بیدار کردن سال 97 است، امسال هم گذشت ... با همه ی خوبی ها و بدی هاش، با همه ی لبخند ها و گریه هاش، با همه ی روزای سخت و آسونش، با همه ی بودن ها و نبودن هاش، چند چندیم، بیشتر باختیم یا بردیم، آخرین باری که لج کردیم به نفع کی بود، آخرین باری که نبخشیدیم چند روز حالمون خوب موند، آخرین باری که ... اصلاً آخرین بار یادمون هست؟ تلخش نکنم ... یه سالی گذشت که کام تلخ توش خیلی زیاد بود، خیلی از خوبا رفتن، خیلی از نابا رفتن، خیلی از خوبا هستن، خیلی از نابا هنوز هستن، خیلی از رفاقت ها هنوزم که هنوزه بوی معرفت میده، بوی قدمت میده، خیلی از آدما هستن که هنوزم که هنوزه نگات که میکنن احساس نمیکنی تو رو به عنوان سکه نگاه میکنن، فقط واسه یه لبخندت حاضرن هر کاری کنن، پس هنوزم عشق هست، فارق از شعار، به شعورش نگاه میکنیم، میدونم ... میدونم گاهی وقتا خیلی هامون میگیم اونی که دستش تو آتیشه مثل اونی که دستش تو آبه نیست، میدونم گاهی وقتا فکر میکنیم هر درد و بلایی سرمون میاد مقصرش کنار دستیمونه، ولی باور کنید این نیست، (متن آهنگ حرف آخر رضا صادقی) فوق العاده ست حتما گوش کنید ...

دانلود آهنگ رضا صادقی به نام حرف آخر

فرا رسیدن خریدهای هول هولکی، بدو بدو های الکی، شست و شوهای زیادکی بر تمام ایرانیان مبارک باد، بهار مرزی میان فرسودگی و جان گرفتن است ... از زندگی سیر هم که باشی اسفند تو را به تکاپو می اندازد، زندگی ات را نو نوار می کند، حال و هوای دلت را جارو می کند و برای شروع قصه ای نو آماده ات می کند، بهار برای چند روزی هم که شده تو را از بند روزمرگی ها رهایت می کند، بهار فرصت خوبیست برای خاطره بازی با کسانی که مدت هاست نیستند ... بهار یک بهانه است بهانه ای برای زندگی، بهار را بیشتر قدر بدانیم ... در بهار بوی عیدی می آید، بوی کاغذ رنگی، بوی خاک، بوی دلتنگی ... من نیز در آخرین روزهای سال دچار خستگی های عبور از 365 روز شده ام ... یک حال خوب آرزوست ..، در آخرین روزهای سال میخواهم کمی دلخوری کنم ... از کم شدن رفیق های واقعی که بی توقع دوستت دارند، از مجبور شدن در تغییر رفتار، طوری رفتار می کنم که انگار به آدمها اعتماد دارم ولی ندارم، محبت می کنم ولی بدی می ببینم، لطف مکررم برای عده ای به حق مسلم تبدیل شده، دلخورم از نوع رفتار و طرز فکر بعضی از اطرافیانم، خیلی بد است که نه سواد بهتر کردن حال کسی را داشته باشی و نه شعور سکوت کردن را ... دلخورم از استفاده ی نادرست فضای مجازی، راستش را بخواهید باید بگویم به ما تکنولوژی نیامده، اینجا با انتشار یک فیلم در عرض چند روز معروف میشوند، اینجا از مبدا معلوم به مقصد نا معلوم فحش می دهند ... ملالی نیست جز آرزوی مقطوع النسل شدن، در تاریخ خواهند نوشت نسلی در ایران زندگی می کرد که هیچ اتفاق خاصی را رقم نزد چون غرق در دنیای مجازی بود، آنها مغز خود را به شکل بی رحمانه ای رها کرده بودند، که این نسل، نسل تباه نام داشتند ... زمان چیز عجیبی است مدام می دود جلو تا دوست داشتنی ترین آدم های زندگیت را کهنه کند، خیلی چیزها عوض شده، کاش برگردیم به زمان های قدیم ... ایران را دوست دارم اما اتفاقات اخیر کمی آن را دلگیر کرده ... زنده هستیم ولی زندگی نمی کنیم، جوان هایمان تبدیل شده اند به پیرمردها و پیرزن های کم سن و سال. امروز دوباره بعد از مدت ها سوار اتوبوس شدم و در دوست داشتنی ترین و نوستالژیک ترین خیابان تهران یعنی ولیعصر هندزفری به گوش قدم زدم، زندگی در شهر همچنان جریان دارد ... هنوز هم شیر مرغ تا جان آدمیزاد در مترو پیدا میشود (نزدیک عید است حواسمان باشد بعضی وقتها بی بهانه باید خرید کنیم)، صادقیه همچنان برای ما ایستگاه پایانیست ...

یک سال دیگر گذشت ... روزها با سرعت زیادی در حال عبور هستند، باورتان می شود سه سال دیگر متولدین هفتاد سی ساله می شوند، نمیدانم سال بعد این موقع کجا خواهم بود؟ ( شاید بالای چهارپایه باشم و شاید هم ... ) ولی امیدوارم هرجا که هستم پر باشد از اتفاق های خوب، برای من، شما و همه ی مردم کشور عزیزم ... یک روز مانده تا شروع سال جدید، پیشاپیش سال نو را به همه ی دوستان وبلاگی عزیز که همیشه به بنده لطف داشته اند، تبریک عرض می کنم، ممنون که یک سال دیگر ما را تحمل کردید ...  امیدوارم که هفت سین امسال شما با سایه ی پدر و مادر بر سرتان، سلامتی در جسم و جانتان، سرسبزی در خانه هایتان، سخاوت در دل هایتان، سرنوشت زیبا در تقدیرتان، سبد سنبل در نگاهتان و سیب لبخند بر لبانتان باشد.



http://s9.picofile.com/file/8322113134/Nowruz.jpg


http://s8.picofile.com/file/8322113184/Bahar.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 بهمن 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

میدانم که مثل من در آخرین روزهای ماه به اینجا سر می زنید، می نویسم گاهی برای فراموش کردن و گاهی برای به یاد آوردن این روزها، گاهی برای خالی شدن و گاهی برای پر شدن ... نوشتن برایم همچون نفس كشیدن شده، آرامشی كه در نوشتن دارم ابدا در حرف زدن ندارم ... ! ترجیح می دهم در حال حاضر از فلسفه و فلسفه بافی دوری كنم، مدتی است که مغزم دچار خستگی شده، زیرا بیشتر اوقات به ناکجا آبادترین چیزهای که ذخیره کرده ام رجوع می کند، تار عنکبوت همیشه در گوشه ی دیوار نیست گاهی در مغز آدم هاست، دلم یک اکیپ شاد بیشعور می خواهد که فقر فرهنگی در آنها بیداد کند، شاید برای شما هم این حال و هوا لازم باشد، سعی من در راضی نگه داشتن خود همچنان ناموفق بوده است، این روزها مانند گروه خونی O منفی شده ام، حال همه را خوب می کنم ولی فقط یه نفر می تواند حال مرا خوب کند، عصرهای بارانی که می شود دلم می خواهد یک چتر بردارم و قدم زنان به کسی که حواسم را پرت خودش کرده فکر کنم، (تو را من چشم در راهم ...) ولی به جای آن، باران که میزند تنها مواظبم که پاهایم در چاله های آب فرو نرود، آدم ها یاد می گیرند فاصله ها را با عادت کردن پر کنند، ای کاش فقط برف ببارد ... چند وقتی است تنها حسی که دارم حس خواب آلودگی است، در یک سیکل تکراری ام، دیگر آلارم های پنج و بیست دقیقه گوشی جوابگو نیست باید بمب ساعتی کوک کنم، بعد از بلند شدن در صبح زود، خندیدن و گوش دادن به حرف های افراد بی مزه ای که ازآنها متنفری سخت ترین کار دنیاست ... هرچقدر بیشتر با آدم ها معاشرت می کنم بیشتر میفهمم که چقدر به نبودن بعضی از آنها احتیاج دارم، از کودکی عاشق پل هوایی  بودم ولی اکنون ترجیح می دهم در روی زمین راه بروم، در روی زمینی غیر از اتوبان آزادگان که برایم مثل اتوبان دربندشدگان شده است. اتوبانی که در آن صبح ها چراغ های خطر ماشین ها برای من و راننده تاکسی خیره کننده شده، اتوبانی که تنها صدای تعویض دنده و کشیدن اه راننده سکوت مرگبار آن را می شکند. من هم یواشکی در خیال خود راه می روم و به روزهای باقیمانده فکر می کنم ... غمگینم از قانع شدن به کمتر از آن چیزی که روزگاری می خواستم، آرزوهایم را کنسرو کرده ام فقط امیدوارم تاریخ مصرفشان به پایان نرسد، گاهی اوقات در عرض چند سال از دوران جوانی وارد دوران پیری می شویم، دورانی که گذر ایام روی سیمای ما شیارهای باریکی ترسیم می کند، شاید دلیلش علمی نباشد ولی کاملا حسی است. سعی می کنم غصه مشکلات را نخورم، زمان همه چیز را پیش میبرد به سال بعد همین موقع فکر کنم که مشکلات فعلی زیر خروارها مشکل جدی تر و سنگین تر دیگر مدفون شده است. همه روزهایی که میگفتند می گذرد ... گذشت، گاهی از سختی ها و گاهی از روی خودمان. در مقطعی از سال هستیم که جمله ی ایشالا از شنبه آینده به ایشالا از سال بعد شروع می کنم تبدیل شده، به اطرافیانم که نگاه می کنم الگوی زندگی بیشترشان شده استیون هاوکینگ نشسته اند روی صندلی و دست به سیاه و سفید نمیزنند، فقط دیگران را مورد انتقاد و قضاوت قرار می دهند و از نتایج بدست آمده نظریه پردازی می کنند، خیلی برایم جالب است که همین افراد از زمین و زمان هم ناراضی اند، ( حقیقت تلخ است حتی بیشتر از ته خیار ). اطرافمان پر از ژن های برتر شده است، تشکر و قدر دانی می کنم از همه ی این افرادی که حس می کنند باید از آنها تشکر و قدر دانی شود ...

http://s8.picofile.com/file/8319892150/%D8%A8%D8%B1%D9%81.jpg

http://s8.picofile.com/file/8319892184/%D9%BE%D9%84_%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 دی 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

بیست و هشتم دی ماه سالروز زمینی شدنم است، به اندازه‌ی ربع قرن زیستن در این دنیای فانی حال عجیبی دارد ... داشتم با خود فکر می کردم که خیلی وقت است به خودم فکر نکرده ام، کاش گذر زمان در دستانم بود تا از لحظات سخت به سرعت گذر می کردم، بیست و پنج سالگی شبیه به پنجشنبه است، آری پنجشنبه ای در ساعت پنج بعد از ظهر ... سنی که در آن از بحران های دوران نوجوانی گذشته ای و طرز فکر و شخصیت مستقلی پیدا کرده ای، فهمیده ام که نمی توانم همه را در کنار خود نگه داشته باشم و از خود راضی کنم ( در غیر این صورت دچار دورویی شده ام ). خودم می دانم و خدایم می داند که در طول این سال ها چگونه زندگی کرده ام، من خداوند را قبول دارم، نمی دانم خداوند هم مرا قبول دارد یا نه !!! خوشحالم از اینکه در زندگی چندین نفر تاثیرگذار بوده ام و کم و بیش کارهای مثبتی انجام داده ام، منکر لغزش ها و اشتباهاتم در طول زندگی نمی شوم، که خداوند ( ارحم الراحمین است ) ... مهمترین مسئله ای که در این روزها به خودم یادآوری می کنم این است، هر مشکلی هرچند سخت، هرچند دردناک، می گذرد ... روند زندگی بخاطر هیچ چیز و هیچ کس متوقف نمی شود. مثلا بهترین دوستان دوران کودکی با گذشت زمان به خاطره ها سپرده شدند و در سن بیست و پنج سالگی کاملا فراموش شده اند. آن نمره ای که در دوران دبیرستان کلی ناراحتم کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی برایم نداشت، زندگی همین است ... مشکلاتی که اکنون با آنها مواجه هستم تا یکسال آینده دیگر برایم اهمیتی ندارند، سعی می کنم سخت نگیرم و امیدوار باشم به آینده، شاید خاطره ی همه ی این سختی ها تا چند سال آینده برایم شیرین شود. شاید بیست و هشتم دی ماه سال بعد در یک کافه نشسته باشم، روبروی یک پنجره تازه، روبه روی یک آدم تازه، حرف های تازه بشنوم، حرف های تازه بزنم و شروع به تمرین عادت نکردن کنم، ادامه دهم جریان زندگی را ... می دانم چه هستم ولی نمی دانم چه خواهم شد ... یك سال دیگر گذشت ولی هنوز افكارم، عقایدم و سلایقم با كمترین تغییر دست نخورده بر جای خود باقی مانده اند، مثل نگاه کردن های همیشگی به آسمان در چهاردهمین روزهای ماه های قمری که (قرص ماه کامل) است، مثل قدم زدن با آهنگ های آرام در خیابان های بی روح شهر و ...

امیدوارم در چند سال آینده که به آرشیو دی ماه سال نود و شش سر می زنم، تمام لحظات این 25 سال كه خلاصه می شود در شادی، غم، تنهایی، سركشی، تلاطم، آرامش، خواستن، نخواستن و ... و ... مانند یك فیلم درام با نگاتیوهای فراوان از جلوی چشمانم رد شوند.

تشکر و قدردانی از همه ی دوستانی که به یادمان بودند ... 96/10/28


http://s8.picofile.com/file/8316898600/Twenty_Five.jpg






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 آذر 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

آخرین پنجشنبه پاییز بود، پاییز در آخرین روزهایش بغض کرده بود و بالاخره بارید تا مرهمی باشد برای نفس کشیدنمان، بوی یلدا را میشد از خیابان ها و جمع های خانوادگی فهمید، یلدایی به بلندای یک شب ،..

نمی دانم کی میخواهیم باور کنیم که این احوال پرسی ها، این به یادت هستم ها، و این دوستت دارم های مجازی راه حل خوبی نیست، در این روزهایی که دلتنگی حقیقی ترین درد بشر است، تکنولوژی هرچقدر هم پیشرفت کند آدمی برای تسکین دردهایش به یک جمع صمیمی، صحبت کردن و خندیدن نیاز دارد. زمانی بود که در ایام زندگی فرصتی برای خودمان می گذاشتیم، کمی فکر می کردیم به گذشته، به آینده، به خدا و ... حالا تلویزیون و شبکه های مجازی و دیگر رسانه ها و اشتغالات خودساخته فرصت فکر کردن را از ما گرفته اند. روابطمان با آدم های زندگیمان طوری شده که دلتنگ هم هستیم ولی در جمع حوصله ی همدیگر را نداریم، در جمع های خانوادگی به صورت انفرادی در گوشی هستیم. دنیای مجازی واقعا دنیای وانمود شده، وانمود می کنیم که خوشحالیم، غمگینیم ، عاشقیم، با سوادیم، لاکچریم، شاخیم، با کلاسیم و ...

زلزله ی تهران نشان داد که زندگی ما کوتاه تر از آن چیزی است که فکرش را می کنیم، قابل پیش بینی نیست، حتی برای یک روز ... دیشب با خودم می گفتم خدایا انصاف نیست من هنوز خیلی کارها هست که دلم می خواهد انجام دهم ... امروز صبح که از خواب بیدار شدم تنها حسی که داشتم این بود، زنده بودن حس فوق العاده ای است حتی اگر دنیا بر علیه تو باشد، صبحانه چقدر چسبید، بعد از این همه سال شنیدن، گفتن و نوشتن تازه دیشب با تمام وجود حس کردم غنیمت شمردن لحظه ها یعنی چه ... دست های عزیزانتان را عاشقانه تر بگیرید، شاید فردا دست تقدیر با هزاران بهانه شما را از هم جدا کرد، و یادتان باشد که در زلزله محکم ترین سازه ها قلب های با ایمان هستند.

بگذریم ... ! شب عشق بازی باران و برگ، با ریختن کاسه ای آب پشت پاییز تمام شد، این پاییز هم گذشت ولی رد پایش باقی ماند ... در آخرین پنجشنبه پاییز فهمیدم که به اندازه بیست و پنج سال تجربه دارم، باید قدر جوانی را بدانم، منتهی در پیری، دیگر خیلی خوب می دانم که پنجشنبه ها همیشه به آسودگی و خوش بینی دوران کودکی نیست، پنجشنبه ها می تواند با فاتحه ای برای از دست رفتگان باشد، می تواند پر از کتاب و کار و هزاران مشغله دیگر باشد، می تواند به کسالت یک بیمارستان، به غربت یک شهر یا به انتظاری بی پایان باشد، می تواند به سرمای یک رابطه ی به ته خط رسیده باشد، می تواند تنهایی باشد ... آری پنجشنبه ها می تواند شبیه که نه خود خود تنهایی باشد.

خدا می داند که عروس فصل ها چقدر دوست داشتنی است. امیدوارم زمستان 96  زمستانی پر برف باشد. مواظب دل هایتان باشید که در این سرمای زمستان سرد نشود ...


http://s9.picofile.com/file/8314899218/Yalda.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 آبان 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

شاید تا به حال متوجه شده باشید، متن ها و نوشته هایی که در وبلاگ منتشر می شود از کدام لحظه های زندگیم می باشد، آخرین امیدم نوشتن است، قلم را برمی دارم و برای خودم و شما می نویسم، نوشته هایی از جنس دل نوشته های یک مهندس مکانیک، متاسفانه این روزها زندگی ما جریان ندارد و تبدیل به مقاومت شده، از شرایط زنده بودن فقط علائم حیاتی اش را داریم، کم کم دمای بدنمان با دمای محیط دارد به تعادل ترمودینامیکی میرسد. قانون پایستگی انرژی شباهت زیادی به این روزهای زندگیمان دارد، یعنی سختی ها از بین نمی روند بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شوند. قانون سوم نیوتن در تمام لحظات زندگیمان کاملا ملموس شده، هرگاه فردی به فرد دیگری بدی می کند، فرد دوم نیز به همان اندازه و در خلاف جهت به فرد اول بدی می‌کند. اکنون در حال تحمل بارهای خمشی و پیچشی زندگی هستیم، نقطه تسلیم را بالا گرفته ایم و مقاومت شکست را حداکثر کرده ایم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد. میدانم تا قبل از اینکه به مشتق و انتگرال برسم باید این بحث مسخره را تمام کنم و احساساتم را مثل آدم بیان کنم ...

خیلی سخت است که نتوانی حرف های دلت را بزنی و مجبور باشی سکوت کنی، نه ماه گذشت، من دیگر روزها، هفته ها و ماه های بعد از او را نمی شمارم، زندگی جوری برایم تکراری و خسته کننده شده است که همش فکر می کنم دیروز است، آن لحظه که هشدار بیدار باش گوشی را برای ساعت 5:20 صبح میگذارم میفهمم که زندگی چقدر برایم یکنواخت و بی انرژی شده است. گاهی دلم می خواهد همه چیز را ول کنم و برای چند روزی هم که شده به ناکجا آباد بروم ... ( گاهی باید رفت از شلوغی شهر، از دلهای سنگ و سرد، از احساس های خشکیده و نا امید باید رفت و تنها دل خوش کرد به چمدان خالی کتابچه دلنوشته ها، گذر رودخانه ای که برگ های پاییزی را با خود به پشت کوه می برد ). صبح ها پشت به آفتاب میروم و بعد از ظهرها پشت به آفتاب برمی گردم. فصل ها نیز دیگر حال و هوایم را تغییر نمی دهند، پاییزی که دو ماه از ان بگذرد و باران نبارد تابستانی است که فقط در تقویم به آن میگویند پاییز، باز خوب است که در این پاییز بی باران، برگ های زرد از درختان می افتد تا با آن ها سرگرم شویم ... گردباد احساسات ناشناخته ی مرا به شدت مورد هجوم خود قرار می دهد. دوست دارم دوباره مثل چند سال پیش سوار اتوبوس های بی آر تی شوم، بروم به سمت انقلاب، سر قرارهای همیشگی ... یا با جمعی از دوستان برویم به سینما بهمن، بعد از دیدن فیلم، پیاده به سمت خیابان ولیعصر برویم، باران ببارد و من هندزفری به گوش از بالا تا پایین خیابان ولیعصر را قدم بزنم، دلم لک زده برای باران های پاییزی، سرمایی که آرام آرام خودش را از لابه لای پنجره های نیمه باز به درون اتاق می کشد، پنجره ای که با نفس هایمان مات می شود، حجم بخارهای خارج شده از دهان و همه ی زیبایی های این فصل ...

درگذر از جاده ی زندگی آموختم که زندگی طولانی ترین داستان دنیاست که نمی شود زودتر صفحه ی آخرش را خواند و برای فهمیدن آخر داستان باید تمام عمر و هستی مان را صرف خواندنش کنیم. می دانم که بعد از همه ی این روزهای سخت و یکنواخت، روزهایی خواهند آمد که من از حس و حال های خوب خواهم نوشت، شیرینی آن روزها به تلخی این روزها می ارزد. من دلم روشن است به تمام اتفاق های خوب در راه مانده، به تمام روزهای شیرین نیامده، به لبخندی که یک روز بر دلمان می نشیند، به اجابت شدن دعاهایمان، به برآورده شدن آرزوهایمان، به محو شدن غم های دیرینه مان، من دلم روشن است ... خداوند عشق است و عشق تنها خداست وقتی نا امید می شوم خدا با تمام بزرگیش عاشقانه انتظار می کشد تا دوباره به رحمتش امیدوار شوم ... اگه تا به امروز به آنچه که خواستم نرسیدم، خدا برایم بهترینش را در نظر گرفت، زندگی سخت است ولی من از آن سخت ترم ... استادی می گفت هرگاه دلتان از غم ها و غصه ها پر شد خم شوید و به خاک بیفتید، این نسخه ای است که خداوند برای پیامبرش پیچیده است.

http://s9.picofile.com/file/8312188226/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 آبان 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

خیلی دوست دارم شادتر بنویسم اما زمانی که می بینم نوشتن دردهای مشترک چقدر طرفدار دارد، نمی دانم به نوشته هایم بنازم یا از بغضی که در قلب های پر درد مردم کشورم هست اندوهگین باشم. این روزها همه ی مردم ایران برای زمین لرزه ای که در شامگاه یکشنبه ۲۱ آبان ماه ۱۳۹۶ در نزدیکی ازگله، استان کرمانشاه اتفاق افتاد اندوهگین هستند، در این زمین لرزه حدود ۵۷۴ نفر از هموطن های عزیز کشورمان را از دست دادیم، و همچنین ۹۳۸۸ نفر نیز زخمی و حدود ۷۰۰۰۰ نفر بی‌خانمان شدند. از خداوند بزرگ برای روح همه ی این رفتگان طلب آرامش و رحمت و برای بازماندگان و خانواده های محترمشان صبر و اجر مسئلت می کنیم.

می خواهم از همه ی مردم ایران برای همدردی با حادثه دیدگان زلزله کرمانشاه تشکر و قدردانی کنم، چقدرخوب است که برای کمک به دیگران با هم متحد می شوید ( هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست ). مردم ایران ممنون از همه ی شما، ممنون که هستید و کمک می کنید، ممنون که خودتان را در غم مردم کرد شریک می دانید. حرکت مهربانانه شما در سراسر ایران تجلی وحدت ایرانیان شد، سبب دلگرمی و کاهش آلام مردم مصیبت دیده شد ( تاریخ مهربانی شما را فراموش نخواهد کرد ). تاریخ نشان داده است که مردمان کشور ما با همه ی سختی ها و مشکلات در روزهای سخت در کنار هم می ایستند، اختلاف ها را کنار می گذارند و با هر رنگ، آیین و قومی فقط به یک چیز مشترک فکر می کنند و آن کمک به (همنوع و هموطن ) است. من با دو چشم خویشتن دیدم، انسان های بزرگی را که در نداری هم قلبشان به وسعت دریاست. فهمیدم که بخشیدن ثروت بزرگ نمی خواهد قلب بزرگ می خواهد. بعضی حرف ها را فقط دست ها به هم می گویند فقط دست ها ... شما عاشقانه ای رقم زدید که شاعران شهراز دیدن آن به وجد آمدند.

گاهی اوقات بعضی تصویر ها شرح ندارند ولی درد چرا، دردی به اندازه ی همه ی تلخی های تاریخ ...


http://s9.picofile.com/file/8312162618/%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 مهر 1396 :: نویسنده : فرهاد مهدی

گاهی اوقات دستم به نوشتن نمی رود، نظم افکارم بهم می ریزد، پاهایم دیگر توان راه رفتن ندارند، روزها، ماه ها و فصل ها می گذرند و من همچنان به دنبال اتقاق ها، ادم ها و خاطره های خاص می گردم. فهمیده ام که گاهی اوقات برای گرفتن تصمیمات درست باید دوست داشتن را کنار گذاشت، اما پارادوکس واقعی زندگی همین جاست، از اینکه ظاهر و باطن قلبم در تناقض است رنج می برم، مثل تناقض این روزهای زندگی (در عین سخت بودن زود می گذرد).  فکر می کنم بزرگ شده ام زیرا می دانم که در اخر زندگی فقط خودم می مانم و خودم، دیگر نه حوصله بحث دارم و نه حوصله شلوغی. اکنون مهمترین عامل جذابیت ادم های اطرافم میزان شوخ طبعی، شعور و شخصیت انهاست ...

تغییر کرده ام اما پاسخی برای این تغییرات که به سرعت در من پدیدار می شود ندارم. من هم مانند بقیه ی انسان های جهان سوم فقط درباره ی پیشرفت های کشورهای توسعه یافته صحبت می کنم. اعتیاد به کتاب را ترک کرده ام، دیگر تفریحی می خوانم تا به ان وابسته نشوم، مطالب علمی جایشان را به رمان های سرگرم کننده داده اند، شاید این موضوع در اینده بزرگترین باگ زندگیم شود. وقتی مطالب چند سال پیش وبلاگ را می خواندم متوجه شدم که مطالب جدید دیگر ان پراکندگی قبل را ندارند و متمرکز شده اند به حال و هوای دلنوشته های شخصی. وبلاگ زیرگذر زندگی دیگر ان صفحه شخصی کوچک نیست، تعداد بازدیدکنندگان این ماه بیش از 3700 نفر بود، این امار یک حس مسئولیتی ایجاب می کند که بیشتر به اینجا سر بزنم، این حرف را پیش تر هم گفته بودم ولی تنبلی اجازه نمی دهد، شاید در اینده برای انتشار مطالب بیشتر چند نفر از دوستان را برای نوشتن دعوت کردم.

در ذهن من چه ها که نمی گذرد، اما جوری خودم را به بی خیالی زده ام که انگار نه انگار از درون اشفته ام، این جزو اخرین تلاش های قلبم برای برگشت به زندگی است. چند شب پیش که نمی دانستم برای کدام یک از درد هایم ناراحت باشم در زیر نور ماه دراز کشیدم و برای چند دقیقه به خودم ، افکارم و به همه ی دوستانی که این روزها وضعیت خوبی ندارند فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که هرکس به نحوی تمام می شود ... زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست. من در هر برهه ای از زندگی برای التیام دردهای ذهنی ام نیاز به شنیدن موسیقی دارم ( میروی و گریه می اید مرا اندکی بنشین که باران بگذرد ...  همایون شجریان )، من معتاد به مخدری شده ام که از طریق گوش وارد خونم می شود. موسیقی برای من نوعی از زندگی است، بارها اتفاق افتاده است که در خیابان  هندزفری به گوش قدم میزنم و اهنگ های مورد علاقه را ارام ارام زمزمه می کنم، یا در یک صبح جمعه ی پاییزی زیر ملحفه ی سرد به موسیقی گوش می دهم، باران پاییزی می اید و من پشت پنجره ی اتاق می نشینم، چای میخورم و اهنگ نوستالژیک و خاطره انگیز (یار قاصدی شهریار) را گوش می کنم، اری موسیقی برای من سبکی از زندگیست، در موسیقی بعد زمان و مکان معنا ندارد، موسیقی را درک کنیم تا ما را با خود به لحظات ناب و خاطرات شیرین ببرد ...


http://s9.picofile.com/file/8309778826/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D9%85.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


----------------------------------------
عضو باشگاه نویسندگان جوان
میهن بلاگ
----------------------------------------
ارزش هر کس به فکر
اوست نه به ظاهر او
------------------------------------
اگر زندگی شما ارزش زندگی
کردن را دارد، حتما ارزش
نوشتن را هم خواهد داشت
------------------------------------
این وبلاگ دلنوشته هایی
است از خودم می نویسم ...
گاهی از جنس روزمرگی ها
گاهی از مشکلات اجتماعی
گاهی از اتفاقات پیرامون
و گاهی از دلخوری ها ...
-------------------------------------
اگر کسی را نداشتی که
به او فکر کنی به اسمان
بیندیش زیرا درآن کسی
هست که به تو می اندیشد ...
خودمون رو وابسته به متغیری
به نام انسان نکنیم ...
اگردلت گرفت سکوت کن
این روزها کسی معنای
دلتنگی رانمیداند.
-----------------------------------------

مدیر وبلاگ : فرهاد مهدی
پیوندها
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ ؟







نظر شما در مورد وبلاگ ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

AvaCode.69